ازدواج با پریسا، برای من گران تمام شد، چون پدرم مرا از ارث محروم ساخت، مادر و خواهرانم با من قهر کردند و من ناگهان تنها شدم، ولی دلم به عشق پریسا خوش بود.
پدرم می گفت رفتار بظاهر مدرن و تاحدی افسارگسیخته پریسا را نمی تواند تحمل کند! مادرم می گفت شنیدم پریسا قبلا 5 بار نامزد کرده است، خواهرانم می گفتند مادر پریسا 4 بار ازدواج کرده و طلاق گرفته و هیچکس از پدرش خبر ندارد. از دیدگاه من پریسا یک دختر کامل بود، پرهیجان، سکسی، خوش لباس و خوش صورت و طناز، که همیشه همه توجه مرا بخود جلب میکرد و وقتی او را کنارم داشتم، هیچ زن و دختری را نمی دیدم.
من علیرغم مخالفت خانواده با پریسا ازدواج کردم، چون زنی اهل رفت وآمد و سفر، رستوران و کلاب و خلاصه تفریح و خوشی بود، و در کنار هم روزها و شبهای خوبی داشتیم.
من بدلیل عشق به خانواده،کم کم موجباتی فراهم ساختم، تا پریسا را وارد جمع شان کنم، کار آسانی نبود، ولی ترتیبی دادم که در یکی دو مهمانی، آنها را با هم روبروکردم و پیشاپیش برای پریسا توضیح دادم که مراقب رفتارش باشد. الحق او هم خیلی رعایت کرد و من در چهره پدر ومادرم، تا حدی رضایت را دیدم، چون آنها هم دلشان نمی خواست از زندگی من جدا بیفتند، اما خواهرانم همچنان مخالف بودند و به پریسا اعتنایی نمی کردند.
سکته قلبی پدرم بهانه ای شد، تا پریسا بیشتر به آنها نزدیک بشود، مرتب به بیمارستان میرفت و با توجه به آشنایی پریسا با چند پزشک، پرستار، گاه آنها را بالای تخت پدرم می آورد و سفارش می کرد، پدرم خوشحال می شد، ولی خواهرانم می گفتند چه رابطه ای میان زن تو و این آدمها وجود دارد؟ من میخواستم توضیح بدهم که بدلیل برادرش که پزشک معروفی است پریسا هم با این گروه ها آشنایی دارد، ولی بدبینی درجمع خانواده اجازه توضیح نمی داد.
متاسفانه پدرم را از دست دادیم وخواهرانم همه جا گفتند که پای پریسا شوم و بد یمن است، اگر او به میدان نیامده بود، پدرمان زنده می ماند، این حرفها به گوش پریسا رسید. بمن گفت اگر براستی مرا دوست داری دور این خواهرها را خط بکش، من هم نه تنها بخاطر حرف او، بلکه بدلیل دلخوری از خواهرانم و یک بعدی بودن آنها، بکلی از آنها کناره گرفتم، خودبخود همین دوباره میان من ومادرم نیز فاصله انداخت.
چند ماه بعد هم ما از سانفرانسیسکو به لس آنجلس نقل مکان کردیم، هر دو با شغل جدید به خانه جدید، و دوستان جدید، سرمان گرم شد، بطوری که من حدود 8 ماه از مادرم بی خبرماندم، یکروز خواهر بزرگم زنگ زد وگفت مادرمان روزهای آخر عمرش را می گذراند و تو بی خیال تحت فرمان همسرت، بکلی او را از یاد برده ای.
من نگران شدم و به سانفرانسیسکو رفتم، مادرم بیمار و بستری بود، بدنبال دو عمل جراحی، توانی نداشت، باهمان حال و روز از من گله کرد که چرا ما را فراموش کردی؟ خیلی از بچه ها ازدواج می کنند ولی پدر ومادر وخانواده همچنان روی چشم شان هستند، گفتم مادرجان، در طی این سالها هیچکدام از شما نخواستید به ایده ال های من، به آنچه مورد توجه وعلاقه من است اعتنایی بکنید، من دیگر بچه نیستم، من یک آدم بالغ و عاقل هستم، که به احترام نیاز دارم. مادر گفت من چیزی از تو نمی خواهم، فقط با من رفت و آمد کن، ما را کنار نگذار.

1447-13

من به لس آنجلس برگشتم، با پریسا دراین باره حرف زدم، گفت چرا مادرت را دعوت نمی کنی به خانه ما بیاید؟ گفتم اجازه بده تلفن بزنم و از جانب هردومان دعوت اش کنم، همان لحظه زنگ زدم، مادرم گفت حالم که بهتر شد بلافاصله می آیم پیش شما می مانم. بعد از دو ماه مادرم آمد، البته بدلیل بیماری و ضعف نیاز به مراقبت های ویژه داشت. من سعی خودم را می کردم، پریسا هم ظاهرا می کوشید مادرم را خوشحال کند، تا یکروز تلفن زنگ زد، پریسا گوشی را برداشت و دیدم خیلی هیجان زده شد، پرسیدم کی بود؟ گفت نامزد سابقم بود، به لس آنجلس آمده، می خواهد بدیدار ما بیاید، گفتم اشکالی ندارد، ولی آیا متاهل است؟ گفت بله، یک پسر هم دارد.. گفتم دعوت شان کن شام بیایند، پریسا همان لحظه زنگ زد و دعوت شان کرد، ولی فردا شب نادر خودش تنها آمد، گفت خانم اش سرما خورده، برخورد نادر و پریسا خیلی احساساتی بود، من ناراحت شدم، پریساگفت چرا توهم رفتی؟ گفتم اینقدر هیجان نشان نده! گفت از ماجرای ما 10 سال می گذرد، گفتم اصلا من نباید اجازه می دادم، که این آقا پا به حریم خانه ما بگذارد، بعد هم مادرم از یک فرصت کوتاه به من هشدار داد، که پسرجان این آقا را از زندگیت دور کن، اصلا نامزد سابق چه ربطی به زندگی شما دارد؟
من به پریسا گفتم لطفا دیگر این آقا را دعوت نکن، تلفنی هم کاری با او نداشته باش، اصلا هیچ مناسبتی در این ماجرا با زندگی خودمان نمی بینم، گفت هرچه تو بخواهی، طرف را رد می کنم.
دو سه هفته ای گذشت، یکروز بدون اختیار به سوی محل کار پریسا رفتم، اتومبیل خود را در گوشه ای پارک کردم، قبل از بیرون آمدن، پریسا را درون اتومبیل غریبه ای دیدم، خوب که توجه کردم، او داشت نادر را می بوسید، خیلی عصبانی شدم، به سویشان رفتم، هر دو با دیدن من دستپاچه شدند، پریسا بیرون آمد و گفت داشتم با نادر خداحافظی می کردم، دارد بر می گردد به آلمان! گفتم خداحافظی عاشقانه؟ گفت نه اشتباه میکنی، گفتم به چشم خودم دیدم، گفت بخدا منظوری نداشتم، من سوار بر اتومبیل شده و به خانه برگشتم، پریسا هم آمد، خیلی سعی کرد با من حرف بزند گفت اگر هم من چنین اشتباهی کردم، مرا ببخش، بهرحال او پی کارش میرود، گفتم ولی من نمی توانم آن منظره را از ذهنم پاک کنم. یک هفته با هم حرف نزدیم. مادرم هرچه می پرسید چه شده، من جوابی نمی دادم، تا یک شب پریسا مرا با خواهش بیک رستوران برد، کلی با من حرف زد و گفت آن کار اشتباه بزرگی بود، من خودم اعتراف دارم، ولی تو نباید قضیه را تا این حد بزرگ بکنی.
رفتارم با پریسا چنان خشن و سرد بود که او بحال قهر به خانه برادرش رفت، من او را همچنان دوست دارم، ولی یادآوری آن منظره مرا آزار میدهد، قصد طلاق ندارم، ولی درمانده ام که چکنم، دوستانم می گویند بیا برویم سفر، 20 روزی از خانه و زندگیت دور باش فکر کن، عاقلانه تصمیم بگیر، من مانده ام چکنم؟
بردیا- لس آنجلس

1447-14