1450-8

من در یک خانواده فرهنگی بدنیا آمدم، پدرم استاد دانشگاه بود، مادرم دبیر دبیرستان ها و پدر بزرگم نویسنده کتاب های درسی. با توجه به چنین خانواده ای، من اهل درس بودم، ولی عاشق پرستاری، بهمین جهت بدنبال این رشته رفتم، در ضمن رشته گیاهخواری و زندگی سالم را هم دنبال کردم. در ایران که بودیم من هنوز درس می خواندم تا پدرم تصمیم به کوچ گرفت، ابتدا به ترکیه رفتیم، پدرم سه ماه بعد در یک دانشگاه به تدریس پرداخت، مادرم در یک کودکستان مشغول شد و من بعنوان پرستار در یک کلینیک بزرگ استخدام شدم، دوستانی داشتیم که اصرار داشتند ما مقیم ترکیه شویم و برای همیشه در آنجا بمانیم، ولی پدرم می گفت آینده ما در این سرزمین چندان روشن نیست، ولی تا راه ها را هموار کنیم در اینجا می مانیم.
بعد از 4 سال سرانجام ویزای انگلیس گرفتیم و به لندن آمدیم. باز هم همگی مشغول شدیم، پدرم در سن 81 سالگی هنوز پر از انرژی بود، مادرم با عشق ساختن آینده من و برادر کوچکم فداکاری میکرد، تا من در یک بیمارستان معروف بعنوان مسئول اتاق بیهوشی بکار پرداختم، همزمان رشته «نوتریژن» را دنبال می کردم، تا با یک خانم انگلیسی، یک مرکز دایر کردیم، که در آن غذاهای سالم بدون هورمون ، تا حد ممکن بدون گوشت، اتاق های مخصوص مدیتیشن، سالم سازی روح و جسم، جای داشت کارمان زود گرفت، یک ساختمان بزرگتر اجاره کردیم، پدرم سرمایه خوبی در اختیار من گذاشت و من ساختمان را خریدم ولی با آن خانم انگلیسی شریک بودم، درآمدمان خوب بود مادرم هم با من کار میکرد، از سوی چند دانشگاه به سراغ ما آمدند تا در پژوهش های تازه شان با آنها همراه شویم، شریکم کرم ها و داروهای گیاهی جالبی تهیه کرد که با فروش بالایی روبرو بود، در ضمن از سوی اداره بهداشت و دارو هم تائید شده بود.
در رفت وآمدهای ما به مراکز بزرگ، من با رابین آشنا شدم، که از یک خانواده قدیمی آلمانی بود که خیلی زود بمن دلبستگی پیدا کرد دلش میخواست من با خانواده اش آشنا شوم، ولی من هنوز در پی مسئولیت زندگی مشترک نبودم، با رابین رابطه ساده و صمیمانه ای داشتم، تا کم کم بمن فشار آورد که با هم ازدواج کنیم، ولی من از او می خواستم بمن وقت بدهد، می گفت می ترسم تو را از دستم در آورند ومن می گفتم که هنوز وفاداری و صداقت دختران ایرانی را نمی شناسی، می گفت تا حدی درباره شما و فرهنگ تان می دانم، ضمن اینکه شما ترجیح میدهید بیشتر با مردم خود وصلت کنید.
مادرم عقیده داشت من با رابین ازدواج کنم، می گفت بنظر می آید از یک خانواده اصیل و بزرگ است. من تقریبا تصمیم خود را گرفته بودم، که پدرم بشدت بیمار شد و قبل از آنکه ما بتوانیم او را نجات بدهیم، از دست رفت، این حادثه همه ما را دراندوه بزرگی فرو برد. من یکسال در حال عادی نبودم، رابین هم مرا تحمل می کرد تا در آستانه سال نو، مرا به خانه پدر و مادرش دعوت کرد، من وقتی وارد خانه آنها شدم حیران ماندم، چون خانه نبود، یک قصر قدیمی بود، در هرگوشه آن وسایل و تزئینات و مبلمان آنتیک دیده می شد که بجرات میلیونها ارزش داشت وقتی دور میز شام نشستیم، من با پدر ومادر، پدر بزرگ و خواهران رابین آشنا شدم همه باهم رسمی حرف میزدند، یکبار که من با صدای بلند خندیدم، همه حیرت زده نگاهم کردند.

1450-9

وقتی همه دور میز شام نشستند، در بطری های شراب و شامپانی باز شد، همه به سلامتی هم می نوشیدند، من لیوان آب پرتقال را به سلامتی شان نوشیدم، مادر رابین بشدت جا خورد و در گوش شوهرش حرفهایی زد، بعد رابین را با اشاره فرا خواندند رابین خیلی رسمی در برابر پدرش ایستاد، نمی دانم چه حرفهایی میان شان رد و بدل شد، که بلافاصله به کنار من آمد و گفت خواهش میکنم یک لیوان شراب بنوش، گفتم من هیچگاه در عمرم شراب نخورده ام، الان هم چنین نمی کنم، گفت به پدر ومادرم بر میخورد، فکر میکنند تو از یک سرزمین فقیر و بدون فرهنگ آمده ای، گفتم اگر معنای فرهنگ این است، ترجیح میدهم بدون فرهنگ بمانم. بعد از جا بلند شدم و به بهانه کار مهمی، از همه خداحافظی کردم و بیرون آمدم.
رابین بدنبال من آمد، می خواست سوار اتومبیل من بشود، گفتم بهتر است به خانواده خود برسد، من اصولا احساس می کنم وصله این خانواده نیستم رابین گفت اشتباه می کنی، پدر ومادر من خیلی مهربان هستند آنها از اینکه من دختری را دوست دارم خیلی خوشحال هستند ولی بهرحال در هر خانواده رسم و رسومی است که باید به آن احترام گذاشت، در قالب طنز به او گفتم خبرداری ما در سال دو سه بار گوسفند قربانی میکنیم! گفت یعنی چه؟ گفتم یعنی اینکه یک گوسفند را جلوی همه اعضای خانواده سر می بریم و همه اعضای آنرا از هم جدا کرده و در طی یک هفته همه را می خوریم! کمی جا خورد و گفت چه کار هولناکی! گفتم ازدیدگاه تو همانقدر هولناک است که مرا مجبور کنی مشروب بخورم، البته پدرم گاه با دوستان خود شراب می نوشید، ولی دلیل نمیشود من هم بنوشم. رابین گفت من این مسئله را حل میکنم، بعد خداحافظی کرد و رفت.
یک هفته بعد دوباره مرا به خانه شان دعوت کرد، علیرغم میل خودم رفتم، گروهی مهمان آنجا بودند، رفتارشان خیلی خشک ورسمی بود، هربار من بدلیلی می خندیدم همه نگاهم می کردند، با شیوه راه رفتن من، غذا خوردن من، با تعجب خیره می شدند بطوری که من از رابین پرسیدم چرا؟ گفت من ترتیبی میدهم تو تمام این رسم و رسوم را یاد بگیری، کلاس هایی وجود دارد که به تو همه این موارد را تعلیم میدهند! من گفتم نیازی به این کلاسها ندارم، تو می توانی تا حدی مرا آگاه کنی. همان شب رقص شروع شد، یکی دو خانم با رابین رقصیدند، من آن رقصها را بلد نبودم، من از بچگی با رقص های ایرانی آشنا بودم، باز هم رابین توصیه کرد، به کلاس رقص بروم و همه این رقصها را بیاموزم.
رابین را دوست داشتم، دلم میخواست با او ازدواج کنم، حتی دلم میخواست همه این ها را بخاطر او یاد بگیرم، ولی هر چه بیشترجلو میرفتم از اخلاق و فرهنگ وسنت های خود دور می شدم، من با چنین خصوصیاتی بزرگ نشده بودم من زندگی پر از صفای ایرانی خود را دوست داشتم، من دلم میخواست رقص ایرانی بکنم، با فامیل و آشنایان به خرید، سفر، پیک نیک و مهمانی های فامیلی پر از صمیمیت و بدور از آن همه قید و بندها بروم. ولی کاملا فکر کرده بودم.
در یک مهمانی بخاطر سال نو، وقتی مادرم با خانواده رابین روبرو شد، کاملا جا خورد، چون از هر جهت خود را در آن جمع غریبه می دید، نگاه های خانواده رابین، نگاهی از بالا به پائین بود. رابین جدی مرا در فشار گذاشت که هرچه زودتر ازدواج کنیم، ولی من راستش را بخواهید احساس خوبی درباره این وصلت ندارم، از شما می پرسم من چه باید بکنم؟ اگر با رابین ازدواج کنم، عاقبت خوبی خواهم داشت؟ می توانم خانواده اش را تحمل کنم؟ رابطه فامیلم با آنها چه میشود؟ عشق خود را نسبت به رابین چکنم؟
سحر- لندن

1450-10