از شرق آمریکا زنگ می زد…: با مامانم قهر کردم و او به ایران برگشت. . . خیلی ناراحتم…!!

ــــ دلتنگی می کنید؟ چند سال دارید؟

سی سال دارم و نمیدانم برادرم مثل اینکه سی و پنجساله است ولی ما دوقلو هستیم..

 

ــــ فکر می کنید دوقلو هستید یا واقعا ً دوقلو هستید و سن هردوی شما یکی است؟

گاهی فراموش می کنم. ما هم سن هستیم ولی او خیلی از من زرنگ تر است، وقتی به مدرسه می رفتیم، او خیلی درسش از من بهتر بود، و من با اینکه یک معلم هم برایم گرفتند بزور تا کلاس سوم درس خواندم. معلمم می گفت تو هوش زیادی نداری و بهتر است گلدوزی و آشپزی را یاد بگیری. ولی من دلم می خواست هرجا برادرم میرود با او همراه باشم، در کلاس سوم وقتی او به چهارم رفت و مرا در کلاس نگه داشتند، چون خیلی بی تابی می کردم مادرم گفت بهتر است در منزل بمانم و هرچقدر توانستم درس بخوانم و یاد بگیرم. مادرم رازدار من است و وقتی رفت با خودم فکر کردم چکنم؟ به مادرم پیش از رفتن گفتم تو میروی و من با کی حرف بزنم، روزها برادرم می رود سر کار خودش. بمن گفت لازم نیست هر روز کسی باشد که حرف بزنی، مگر زنهای همسایه که در منزل هستند مرتب دارند حرف می زنند و شماره شما را از مجله جوانان گرفت و به من داد..

 

ــــ از بچگی خود، چه با یاد می آوری؟

اینکه مرتب به دنبال برادرم می دویدم. مادرم می گوید پنج زایمان داشته است یعنی من 4 برادر و خواهر دارم که تنها بدنیا آمده اند ولی من و برادرم خیلی متفاوت بودیم، خدا ما را با هم بوجود آورد. از همان زمان می خواستم زودتر عصر بشود و او به منزل بیاید. مادرم وقتی می دید که اینقدر به هم نزدیک هستیم، او هم کمک کرد که با هم مهربان باشیم. روی تخت، من و او را با هم می خواباند و برای ما قصه می گفت؛ وقتی به مدرسه می رفتیم از اینکه پسر یا دختر دیگری با برادرم حرف می زدند گریه ام می گرفت. با برادرم می گفت غصه نخور، هیچکس را به اندازه تو دوست ندارم؛ وقتی به سن بلوغ رسیدم، خیلی بچه بودم، مادرم گفت دیگر تو و برادرت باید از هم جدا بخوابید ولی من خیلی گریه کردم و برادرم مرا نوازش کرد و این نوازش یک جور باورنکردنی روی من اثر گذاشت. برادرم تا دوسال و یا بیشتر، هرچه دنبالش کردم مثل مجسمه بود..

 

ــــ چه احساسی داشتی؟

دلم می خواست او شوهر من باشد، باید همه چیز را بگویم؟

 

ــــ هر چیز که سبب ناراحتی توست بگو.

ناراحت نیستم! تابستان بود و رفتم توی حوض خانه برای آب تنی، وقتی برگشتم به اطاقم که با حوله تنم را خشک کنم، برادرم مرا دید، میخواست از در اطاق بیرون برود، گفتم صبر کن! آنجا بود که ما زن و شوهر شدیم! دو ساعت بعد مادرم از راه رسید و بمادرم یک جوری فهماندم که اینقدر نگو لباست را بپوش! مواظب باش! ما زن و شوهر شدیم. مادرم فهمید و محکم کوبید به سر خودش که خاک بر سرم شده است! بمن گفت اگر پدرت بفهمد سر تو برادرت، هردو را می بُرد، ولی به پدرم حرفی نزد، به من و برادرم گفت که شما برادر و خواهرید و نباید این کارها را بکنید! چون گفتید اگر از چیزی ناراحت هستم بگویم از سالهایی که من و برادرم با هم زن و شوهر شدیم حرفی

نمی زنم، می خواهم درد دل واقعی ام را با شما درمیان بگذارم و ببینم چه راه حلی برایشان وجود دارد؟

 

ــــ بفرمایید. . .

مادرم رازدار ما شد مخصوصا ً از وقتی دید که من و برادرم چقدر همدیگر را دوست داریم. من تمام کارهای خانه را انجام می دهم. پدرم با سکته فوت کرد و ما بعد از آن به آمریکا آمدیم. برادرم در اینجا درس خواند و من خانه داری کردم، گاه بگاه از برادرم رنجش پیدا می کنم، چون می دانم با دخترهای دیگر بیرون می رود!. . . (سکوت)

 

ــــ ناراحت می شوید؟

ابتدا ناراحت می شدم ولی گفتم مرد است برود، آنقدر که مرا دوست دارد کافی است. در اینجا با هیچکس رابطه ای نداریم. برادرم می گوید اگر راز ما را بفهمند باید جدا شویم! من گفتم اگر جدا شویم، من خودم را از بالای پل به رودخانه می اندازم و خودم را می کشم ولی می دانم که تا با مردم معاشرت نکنیم، من و او خوشحال خواهیم بود. حتی برادرم گفته است بهتر است برود یک زن دیگر بگیرد که اگر خواستیم معاشرت کنیم اشکال دربین نباشد..

 

ــــ آیا برادرت می داند که به من زنگ زده اید؟

نه اگر بفهمد حتما ً خیلی عصبانی می شود، ولی مشکل من اینست که دلم می خواهد بچه دار شوم و اگر بشوم خواهر و برادرها می گویند که این بچه را از کجا آوردی؟ برادرم می گوید چنین چیزی اگر پخش بشود خیلی آبروریزی است بنابراین نمی توانی بچه دار بشوی! حتی به برادرم گفته ام اگر موافق باشد بروم و با مرد همسایه دوست بشوم و از او بچه دار شوم..

 

ــــ اگر مادرت در ایران است، موافق هستی به من زنگ بزند، ببینم چه مشکلی دربین است که تو واقعا ً از این حوادث پی درپی گذشته ای یا از نظر روانی، مشکلات دیگری در کار است؟

چشم! من به مامان زنگ میزنم.( پس از یک هفته با قرار قبلی، مادر تلفن کرد)..

 

مادر: خیلی ممنون هستم که شما خواستید با من صحبت کنید. دخترم پاک (دیوانه) است. در ایران او را پیش دکتر (ج) بردم، دلیلش این بود که او نه تنها از نظر هوشی مثل برادرش نبود بلکه از نظر روانی هم اشکال داشت، پنج ساله بود که بمن حمله می کرد و با کارد آشپزخانه می خواست مرا مجروح کند، به برادرش خیلی علاقه داشت، درواقع اگر برادرش نبود احتمالا ً این دختر یک بلایی به سر همه ما می آورد..

 

ــــ جریان خوابیدن در یک رختخواب در سالهای کودکی او، چگونه بوده است؟

چون خیلی به برادرش علاقه داشت برای آرام کردن او، اجازه داده بودم که در رختخواب برادرش دراز بکشد و با او حرف بزند ولی اینکه تا صبح با او در یک رختخواب باشد، نیست. تمام حرف او در مورد اینکه من زن برادرم هستم، تخیل و خیالبافی است. دخترم از نظر جنسی بسیار قوی است، بارها یقه برادرش را گرفته و سبب شده که او بگوید تا دارو نخورد حاضر نیست او را با خود به آمریکا بیاورد. دلیل آوردن دخترم به آمریکا برای آن بود که از امکانات این کشور، استفاده کند، در اینجا هم دخترم به مدرسه می رود ولی در شهر کوچکی که آنها هستند، روانشناس وجود ندارد. برادر او یک برادر واقعی و بسیار مسئول و جوان بینهایت شریف و نسبت به خواهر دلسوز است. بنظر شما با این ترتیب آیا راه دیگری هم وجود دارد؟

 

ــــ راه دیگر اینست که این دختر توسط همان روانشناس با سازمان های روان درمانی جمعی درتماس باشد. معمولا ً دخترانی که از هوشهای بالایی برخوردارنیستند از سکس و روابط جنسی خوشحال می شوند و نیاز به مراقبت دارند که شرایط اینکار توسط برادر بدلیل کارکردن امکان پذیر نیست، نکته مهم دیگر اینست که خود شما هم بد نیست با روانشناسی در ایران به گفت و گو بنشینید..