سنگ صبور عزیز

دیگر سالهاست از دوست گریزانم! انگار هر کسی که با چهره مهربانی بسویم می آید، خنجری در دست دارد تا قلبم را بشکافد.

 

در ایران برای نخستین بار با مردی ازدواج کردم که قول داده بود بلافاصله مرا از ایران خارج کند و زندگی مشترکمان را در اروپا ادامه دهیم. جواد با برادرانم دوست بود، آنها به این وصلت تشویقم کردند، ولی متاسفانه جواد سالها عاشق دختری بود، بعد از 8 ماه زندگی مشترک دوباره به سوی آن دختر که به دنبال ازدواج نافرجامی بیوه شده بود، رفت و مرا رها کرد.

لازم است بگویم که جواد یک بیماری عجیب داشت، او در اطاق خواب مان، گوشی مبایلش را طوری قرار میداد که بتواند از لحظات خلوتمان عکس و فیلم بگیرد. سپس آنها را جایی سیو میکرد  و بعدا ً عکسها را چاپ می کرد و در یک آلبوم نگه میداشت. من همیشه نگران این آلبوم بودم و از این کار او وحشت داشتم، چون اگر این آلبوم به دست کسی می افتاد، رسوایی بزرگی برپا می شد. در یک موقعیت مناسب، تمام آلبومها را در آتش سوزاندم و آن شب سر راحت بر بالین گذاشتم و در برابر اعتراض او نیز گفتم اگر زیاد سربسرم بگذاری، ماجرا را به مأمورین پلیس، خواهم گفت.

در هر صورت با رفتن جواد به سوی آن دختر، برادرانم دعوای مفصلی کرده و طلاق مرا گرفتند. بعد از طلاق، به توصیه برادر بزرگم، راهی لندن شدم تا به تحصیل و کار بپردازم. در لندن دوست قدیمی خود، سمانه را پیدا کردم که تازه فارغ التحصیل شده بود و به دنبال کار

می گشت. من هم، بعد از یک دوره زبان و یک دوره تخصصی آی تی، با کمک پسر دایی مادرم، در یک شرکت ایرانی استخدام شدم و از همان روز نخست نیز، مورد توجه حمید، مدیر شرکت قرار گرفتم و خود بخود، وقتی سفارش دوستم سمانه را کردم، او بلافاصله پذیرفت و کاری مناسب به او سپرد.

در این فاصله، من و سمانه آپارتمان مشترکی گرفتیم و با یکدیگر زندگی کردیم. من همه قضایای زندگیم را، برای سمانه بازگو کردم. درست در همان زمان، خواهرم از ایران، برایم بسته ای فرستاد که حاوی باقیمانده عکسهای مربوط به من و جواد بود، بعدا ً برایم مفصل توضیح داد که جواد خودش، این عکسها را فرستاده و نوشته که امیدوارم شهره دیگر خیالش برای همیشه راحت شود و بداند که حتی کوچکترین اثری از عکس هایش باقی نمانده است!

آن شب، سمانه نیز آن عکسها را دید و من برقی در چشمانش دیدم که زیاد جدی نگرفتم، ضمن اینکه، حمید کم کم به من نزدیک شده بود و حتی دو سه بار برای شام مرا دعوت کرد. او در مورد زندگی گذشته ام از من پرسید و من برایش توضیح دادم، یک زندگی کوتاه ناموفق داشته ام ولی دلم نمی خواهد درباره آن حتی حرفی بزنم!

حمید خانواده اش را به من معرفی کرد و گفت می خواهد کم کم من را، وارد زندگی خود بکند و در صورت توافق، ازدواج کنیم. من هرشب، با شوق همه چیز را برای سمانه می گفتم و او نیز ظاهرا ً خوشحال می شد، ولی نمی دانم چرا فکر می کردم او حسودی می کند و از شنیدن این حرفها، ته دلش ناراحت می شود.

بنا به اصرار حمید، پدر و مادرم را به لندن فراخواندم، تا در زمان عروسی حضور داشته باشند. همه مدارک لازم را برای گرفتن ویزا، از سوی حمید فرستادم و آنها نیز 20 روز بعد خبر دادند، که همه چیز روبراه است و بزودی به لندن می آیند.

در اوج این اتفاقات، یک شب سمانه تصادف کرد و گفت حواسش پرت بوده، شبی دیگر از

پله های آپارتمان سقوط کرد و خلاصه رفتارش غیرعادی شده بود، مرتب سر کار دچار اشتباه می شد، تا اینکه یکروز که به شرکت آمدم، حمید را عصبی دیدم، سعی می کرد از من بگریزد، عاقبت هنگام ناهار، او را در گوشه ای غافلگیر کردم و پرسیدم چه شده؟ گفت هیچ! فقط از ازدواج با من منصرف شده است! در شناخت من دچار اشتباه شده و من به او دروغ گفته ام، نزدیک بود قلبم از حرکت بایستد، علت را پرسیدم، گفت بعدا ً توضیح می دهم، عصبی فریاد زدم من یک انسان هستم، باید بدانم چرا ناگهان همه چیز به هم ریخته است؟! عکس هایی را جلویم گذاشت، همان عکسهایی بود که خواهرم فرستاده بود و من بنا به اصرار سمانه، به عنوان

خاطره ای خنده دار از گذشته، در لابلای چمدانهایم پنهان کرده بودم!

فهمیدم کار سمانه است، به سوی اطاق او رفتم، حمید جلویم را گرفت، سیلی محکمی بر صورتش نواختم، بر سرم فریاد زد و خواهش کرد که هر چه زودتر محل کارم را ترک کنم!

من که در جمع دوستان و همکاران، شرمنده شده بودم، کیفم را برداشته و بیرون آمدم. تا غروب در خیابانها راه رفتم و گریستم. شب با چشمانی پف کرده به آپارتمانم برگشتم، سمانه در غیبت من اثاثیه اش را جمع کرده بود و رفته بود. تصمیم گرفتم خودم را بکشم، ولی به خاطر پدر و مادرم بر خود مسلط شدم.

دو روز بعد پدر و مادرم از راه رسیدند، جرأت بازگویی حقیقت را به آنها نداشتم، فقط گفتم به دلایلی این ازدواج بهم خورده است، پدرم که همیشه نگران من بود، گفت مهم نیست دخترم، تجربه دیگری بود، شاید بخت تو در جای دیگری باشد، ما فعلا ً در کنارت هستیم، نگران نباش، آنقدر در کنارت می مانیم، تا کاری دیگر شروع کنی و روحیه تازه ای بگیری!

الان دو هفته از آن ماجرا گذشته، بارها حمید تلفن کرده، ولی من جوابش را ندادم یا برداشتم و بدون هیچ سخنی قطع نمودم. بارها برایم پیام داده، ولی من نمی توانم به او اعتماد کنم. سرگردانم و نمیدانم چه باید بکنم؟ حمید را دوست دارم، درست در آستانه خوشبختی همه چیز بهم ریخت. باور کنید در آستانه جنون هستم، شما بگویید چه کنم؟ لطفا ً راهنماییم کنید.

شهره – لندن