از راه دور گفت: . . . پنجره های عشق را بسته ام و دست از زندگی شسته، در گوشه تنهایی به یاد یار و دیار در انتظارم که کی به پایان می رسد؟ اگر دوزخی در کار است، چه بهتر که خاکستر آدمی در چنان آتشی به چشم برهم زدنی در کوره  الهی پراکنده شود. پس از آن نه دردی و نه غمی، نه اندوهی که راه را بر آدمی ببندد!

ـــ از چه زمانی این احساس را داشته اید؟

شاید از شصت سالگی، یعنی درست از ده سال پیش، که عشق همسرم را از دست دادم. . . و احساس تنهایی شدید کردم.

ـــ متاسفم که عشق خود را از دست داده اید!

گرچه! هنوز هم با هم زندگی می کنیم؛ ولی یکروز که از کار طاقت فرسای روزانه به خانه برگشتم، دیدم همسرم می گوید بیا با تو کاری دارم! و سپس هنوز لقمه آخر غذا در دهانش مانده بود که گفت: ما جدا بشویم؟ من گفتم باز چه شده است؟ گفت بچه ها بزرگ شده اند و رفته اند. من و تو هم از روز نخست، عاشق هم نبودیم، چرا یکدیگر را گول می زنیم؟ ولی این احساس های او بود، گفتم تو اینطور فکر می کنی و اینطور می خواهی! من زیر بار آن روزهای نخستین دیدار، روز و شبم می گذرد. وقتی کارفرمای سخت گیر با همه فداکاری هایم، با من طوری رفتار می کند که انگار می خواهد از راه انساندوستی کاری به من داده باشد، در اندیشه ام که این لحظه به پایان می رسد و در عوض میروم و همسرم را در خانه می بینم، با هم حرف می زنیم، من از کار شدید و او از سختی کار منزل با من میگوید، و از آینده بچه ها می گوییم، از اینکه چقدر خوب موفق شده اند و چگونه برای من و تو دلخوشی بوجود آورده اند، حال تو می خواهی این آشیانه را خراب کنی؟ تمام عمر من، در گردآوری پرهای آشیانه ای که ساخته ایم، طی شده است و بیا و از این کار  صرف نظر کن، ولی گوشش بدهکار نبود. تا آنکه اعتراف کرد که از روز نخست هم، ابدا ً دوستم نداشته ولی نیاز به داشتن فرزند و رقابت با خواهر، سبب شده است که به من لبخند بزند! حتی برای نخستین بار دست دراز کند و دستم را بگیرد. نشانی روز و ساعت و لحظه اولین بوسه را به من داد که در چه زمانی بوده است ولی گفت حتی از آن بوسه نیز خوشم نیامده ولی تو اینگونه فکر کردی که دختر عاشقی پیدا کرده ای که میخواهد لیلی وار به پای مجنون بنشیند؟ . . . گفتم نه! بچه ها رفته اند بیا با هم در نهایت صمیمیت و دوستی، حرف بزنیم. می گوید درست است که من بعنوان شریک، زن معمولی،( وظایف ) زندگی را بدرستی انجام داده ام، ولی هرگز فکر نکردی که آیا این زندگی یکنواخت، نیاز به تغییر دارد، تو نیاز داری که شغل خودت را عوض کنی؟ پول بیشتری بدست بیاوری؟ زیرا همیشه مرا ستایش می کردی که چقدر صرفه جو هستم؟ چقدر مواظب خرج و دخل خانه ام! ولی انتظارم این بود که این ستایش منحصر به شوهرم نباشد، او خواهر، مادر و بستگان دارد، دوست و آشنا دارد، پس چرا هیچیک مرا دوست ندارند؟

ـــ خیلی مهم است که بدانیم (همه) نمی توانند یک نفر را دوست داشته باشند.

بله ولی همسرم می گوید، در تمام این احوال، من نیاز دیگران را مقدم بر نیاز خود دانسته ام! خواستم بفهمم که خواهر و مادرشوهرم چه دوست دارند که من آنها را برایشان انجام دهم یا بروایتی همیشه انجام می دادم.

ـــ آیا آنچه می گوید می پذیرید؟

بله ولی در عوض نگفته است که شوهری دارم که یک لحظه با دوستان و آشنایان، به تنهایی به دیدار نرفته ام، همیشه هرجا رفتم با او بود و هر سفری بوده با هم رفتیم. تمام حساب های خرج و دخل دست اوست. اگر کم خرج می کند خود اوست که تصمیم می گیرد، اگر برای دیگران جانفشانی می کند، خود او این را بدون توجه به آنچه میگویم انجام می دهد.

ـــ به او چه می گویید که انجام نمی دهد؟

می گویم ما انسانیم و بهتر است که نیازهای سایرین را مقدم بر خود ندانیم، این را بارها گفته ام که اجازه ندهیم دیگران از ما سوءاستفاده کنند حتی اگر نزدیکان ما باشند و زمانی که ممکن است کمک ما به دلایلی درست باشد، مثل کمک به پدر و مادرپیر، از کارهای اداری متفاوت در بهداشت آنها، نه آنکه ما زندگی خود و فرزندان را فدای چنین رفتاری کنیم که می تواند راه حل های متفاوت داشته باشد. اینها سخنانی است که از سالها پیش گفته ایم و شنیده ایم ولی آنچه اکنون مرا می فرساید اینست که در هفتاد سالگی دلم می خواهد همسر من اگر با من زندگی می کند نخواهد به زور پنجره های عشق را به بندم!. . . ما هنوز می توانیم با هم خوشرفتار باشیم، وقتی  با هم سر میز غذا می نشینیم ( اگر میزی در کار باشد و هر یک لقمه ای در گوشه ای به دندان نکشیم ) می توانیم از خود و بچه ها حرف بزنیم، شوخی کنیم، اگر درد دلی هست در کجا می توان راه چاره یافت؟ خود شما در این مجله جوانان نوشتید که وقتی افراد با هم حرف می زنند بخشی از دردهای آنها تسکین پیدا می کند. میدانم که افراد اغلب نمی توانند راه حل مناسبی پیدا کنند. اینست که در فضای سال نو، در ماهی که چشم انداز به فروردین دارد، چنین رابطه ای مرا می فرساید. . .

ـــ چه احساسی دارید؟

اندوه و گاه رها کردن و رفتن! ولی می دانم که فرزندانم راضی نخواهند بود. پسرم بارها گفته است پدر بیا و با ما زندگی کن! و از همه مهمتر، همسرش در حضور همسرم گفت: «پاپا»، همیشه یک اطاق مستقل و آماده دارد و شما که از یکدیگر خرسند نیستید و اغلب کارتان به اندوه می کشد چرا خود را رها نمی کنید؟ ولی انجام چنین برنامه ای برای مردی که سالها با مهر و اشتیاق به کار و زندگی خود کرده است، نمی تواند پاسخگوی نوه های بزرگ خود باشد که هر هفته در نهایت عشق می آیند و پدر بزرگ را در آغوش می کشند. این مجموعه با اقرار به اینکه اصولا ً طلاق را راه حل سعادت انسان ها نمی دانم شاید امیدی به گفتگو کردن باشد و توافق بر سر آنچه که مشکوک است مرا به آینده امیدوار می کند.

ـــ می فهمم که خود را در یک زندان، با احساس متضاد می بینید، آیا انتخاب راه حل برای شما دشوار است؟

بله، از یک سو وقتی با روانشناس صحبت کردم خیلی ساده گفت تو و همسرت از یکدیگر سیر شده اید ولی جرأت نکرده اید که بگویید می خواهید بسوی زن و مرد دیگری بروید! وقتی تحمل می کنید و (آبرو) را بهانه می کنید، معنی اش این است که آن (خود) واقعی شما بدنبال چه چیزیست که بیان نمی کند. ولی وقتی به همسرم گفتم به روانشناس مراجعه کردم و چنین پاسخی شنیدم، نظر تو در این مورد چیست؟ پاسخش این بود که تو دیوانه ای و فکر می کنی من می خواهم بروم و شوهر کنم! . . . نه، چنین کاری نه تنها از من، که از تو هم که بیش از چند سال است با تو زندگی می کنم، ساخته نیست؛ درواقع آنچه می گوید اینست که هردو، باید بسوزیم و بسازیم!

ـــ او اینگونه می گوید ولی شما می گویید دست از زندگی شسته اید، آیا به هیچ راه حل دیگری نرسیده اید؟

رسیده ام، ولی دودل هستم. امروز که به شما زنگ زدم، پیش از آن، تمام لباسهای مورد نیازم را در سه جامه دان بزرگ جا داده ام و به دوست عزیز سالیان دراز که از دبستان آغاز کرده ایم، گفته ام که می خواهم مستاجر یکی از اطاقهایش باشم. او نیز همسرش را از دست داده است و تنهاست و بارها از من خواسته است که با او بیشتر وقت بگذرانم.

ـــ با همسر خود در این مورد حرف زده اید؟

بله. می گوید برو! ولی من می آیم و برایت غذا می آورم، لباسهایت را مرتب می کنم! می دانم که خیلی( دست و پا چلفتی!) هستی! برو برای هر مدت زمانی که خواستی با دوستت زندگی کن؛ ولی از همان لحظه که اینحرف را شنیدم، قلبم شروع  به زدن کرد و فهمیدم که بدون این زن خشک و بی احساس! نمی توانم تنها بروم و همانگونه که فهمیده است، اهل اینکه به دیگری فکر کنم، نیستم.

ـــ با این احساس چه کردی؟

هیچ! همسرم کمک کرد همه چیز را در اتومبیل جا دادم، همسرم را دیدم (برای اولین بار) که اشک از چشمانش سرازیر است. گفت بمان! همان لحظه منصرف شدم و گفتم اگر تو بخواهی می مانم و نمی روم!

ـــ همسرت چه پاسخی داد؟

گفت اگر تو بخواهی! و این تو باشی که از صمیم قلب بخواهی بدانی که چه همسری داری. . .

ـــ آیا فکر نمی کنید که مشکل در این گفت و گوی نهانی، راه تازه ای برای روان درمانی مشترک را به شما داده است؟