
از راه دور گفت: میخواهم آنچه را که در دل دارم برای خوانندگان (جوانان) شرح دهم تا قضاوت کنند که آیا در برابر چنین بی مهری و بی عدالتی که بر من رفته است، چه راه درست و منطقی را به من پیشنهاد می دهند؟. . . و بعد بی آنکه منتظر پاسخ باشد ادامه داد:
سالها پیش پدر و مادرم در نهایت عشق با هم ازدواج کردند. (ما) شمالی هستیم و مردم شمال قلبا ً آزادتر از سایر نقاط ایران زندگی می کنند. متاسفانه تا دهسال اول زندگی معلوم نبود به چه دلیلی پدر و مادرم نتوانستند بچه دار شوند، بهمین دلیل از شمال به تهران آمدند و با مراجعه به مقامات مسئول، یک پسر بچه چهار ساله را به فرزندی قبول کردند و به شمال برگشتند. . .
ــــ به شمال برگشتند؟
بله، ولی بازهم نامشخص است که چگونه؟ ولی مادرم، چند ماه پس از داشتن یک پسر چهار ساله، باردار شد و من وقتی «برادرم» پنجساله شد، بدنیا آمدم. می توانم به جرأت بگویم که نه تنها خانواده من، بلکه آنها که با ما نسبت داشتند، از نظر رفتار و محبت، همانگونه با برادرم رفتار میشد که با من می شد. مادرم گفته بود که این برادر بزرگتر توست و باید احترامش را نگهداری، من فارغ از هر مسئله ای، در خانواده ای پر از عشق، بدنبال برادر بزرگتر می دویدم. هرجا می رفت، بدنبالش بودم و او بود که شاید بدلیل تفاوت سنی، نمی خواست با من همبازی شود. سالها گذشت، به دبستان رفتیم و سپس دوره دبیرستان را بپایان رساندیم. برادرم، در یک رشته ورزشی خیلی پیشرفت داشت و من بیشتر سرگرم درس و کتاب بودم. پدرم عقیده داشت که برادرم باید برای ادامه تحصیل به خارج برود؛ ولی او دوست داشت در ایران بماند و من هجده ساله بودم که برای تحصیل به آمریکا آمدم و از یکی از بهترین دانشکده های مهندسی آمریکا فارغ التحصیل شدم و خیلی ساده به کار پرداختم؛ همانگونه که می دانید با یک دختر بسیار باهوش آمریکایی آشنا شدم و با رضایت پدر و مادرم، با او ازدواج کردم، ولی برادرم مخالف این ازدواج بود و می گفت، باید برگردی و در اینجا شغل بگیری و در اینجا ازدواج کنی، ولی من عاشق شده بودم و مقاومت می کردم. درعین حال، می دانستم پدر و مادرم بیشتر موافق حرف برادرم هستند. متاسفانه چند سال پیش پدرم به آلزایمر مبتلا شد و من با آنکه سالی دو بار، برای دیدار خانواده به ایران می رفتم، حس کردم بیماری پدرم حتی بطور قابل ملاحظه ای در مدت شش ماه پیش می رود؛ پدرم مرد بسیار قوی و خودساخته ای بود و حاضر نبود که از رانندگی دست بردارد. در سفر آخر من از پدر خواستم رانندگی نکند، با مسئولین و پزشکان تماس گرفتم و خطر اینکار را یادآور شدم، ولی برادرم گفت اگر پدر رانندگی هم نکند، بزودی ازبین خواهد رفت و اصرار داشت که پدر، حتی اگر جاده و خیابان را گم کند، بهتر از آنست که در خانه زمین گیر بشود. نتیجه اینکه، پدر با مادرم سوار اتومبیل می شوند و پدرم در جاده کرج تصادف می کند و هردو جابجا ازبین می روند. . .
ـــ این حادثه تلخ بود؟
بله. با همسرم بلافاصله به ایران رفتیم و تا آنجا که امکان داشت، مراسم را درست بجا آوردیم و به آمریکا برگشتیم. هنوز چند هفته نگذشته بود که برادرم زنگ زد که برایش وکالتنامه بفرستم تا آگهی های حصرووراثت را انجام بدهد؛ من فورا ً آنچه او خواسته بود انجام دادم بعدا ً فرم های دیگری فرستاد که در اینجا، آنرا توسط آنهاییکه با ادارات ثبت در ایران در ارتباط هستند، گواهی کرده و برایش فرستادم. منهم آنچه او خواست دوباره عمل کردم. . . . ما مرتب با هم در تماس بودیم، تا دیدم آرام آرام از شماره تلفن هاییکه با هم داریم ،کم می شود. دوستی به من پند داد، که یکبار خودت تنها به ایران برگرد و ببین چرا پاسخی از برادرت دریافت نمی کنی؟ به ایران برگشتم. برادرم پس از این دیدار گفت، واقعیت اینست که پدر وصیت کرده بود که هرچه او دارد بمن برسد و فرزند دیگرم که در آمریکاست، حقی در اینمورد ندارد ولی من چون ترا دوست دارم یک قطعه زمین از سهم خودم را به تو می دهم؟. . .
فهمیدم در زمانیکه پدرم آلزایمر داشته است برادرم توانسته است از او امضاهایی را با کمک (آقایان!) بگیرد که امروز من از پدرم سهمی نبرم و فقط این برادرم باشد که می خواهد بمن ترحم کند. بهمین دلیل به شما زنگ زدم تا نظر شما را در اینمورد بخصوص بدانم.
ـــ یاد شعری افتادم: دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. از این حوادث بسیار شنیده ایم ولی هریک رنگ و بوی ویژه خود را دارد. شما در آمریکا هستید و زندگی خوبی دارید. برادرتان در ایران بوده است و احتمالا ً ارتباط او با پدر و مادر و رفع نیازمندیهای آنها، این واقعیت را بوجود می آورد که شاید اصلا ً پدر و مادر شما از کسی که بیشتر به آنها رسیده است خوشحال تر باشند؛ ولی اگر این نکته درست نباشد، یعنی برادر بقول شما در زمانیکه پدر آلزایمر داشته است از او امضاء منحصر ساختن ثروت خود، به فرزند دیگرش را گرفته باشد، و اگر چنین باشد، شما با فردی روبرو هستید که در محیط فعلی ایران و آشنایی به تمام زیروبم های موجود، می تواند روی آنچه که در (مدارک) به ثبت رسیده دارد همین یک قطعه زمین را هم از شما دریغ کند.
چه باید کرد؟ به نظر من جنگیدن راه درست نیست، شما در آمریکا و او در ایران، راه جنگیدن را بسیار دشوار می کند. با برادر خود، که اینک به روی صلح و صفا کار می کند، بنشینید و ایام برادری و همزیستی دوره کودکی را با او شریک شوید و یادآوری کنید و از او بخواهید تا آنجا که امکان دارد شما را برادری بداند که بهتر است نیمی از سهم پدر را داشته باشد، در پایان مهم اینست که اصولا ً ما در طی سالها در یک خانواده زندگی کردن و برادر و یا خواهر بودن، تا چه اندازه این رابطه را به گونه «دو سویه» نگاه می داریم؟. . . آیا در طی این سالها، از برادر دعوت پیوستن به خود را داشته اید؟ به او محبت کرده اید؟ . . گاه برادرهایی که یا از راه «پذیرش» در خانواده ها زندگی کرده اند، احساس بسیار ظریف در مورد چگونگی رفتار با خود را دارند. در هر حال آنچه پیش آمده است بهتر است که شما را از دوراهی تصمیم به ایجاد رابطه بهتر و پذیرش آنچه موجود است، قانع کند و برادری را پایدار نگهدارد.
تلفن دیگر
. . . وقت شما را نمی گیرم! میخواستم بگویم که چرا بعضی از مردها حتی در حضور همسران خود تا یک خانم (آلامد) می بینند یکدفعه فراموش می کنند که زن دارند، بچه دارند، یا سنی از آنها می گذرد، قباحت دارد که یکدفعه از خود بیخود می شوند؟ تا بشوهرم می گویم این رفتار درست نیست میگوید خود تو وقتی بیرون میروی مگر مردهای دیگر به تو نگاه نمی کنند؟ بگو چه اتفاقی می افتد؟ . . .
ـــ چه پاسخی می دهید؟
میگویم آنها هم مثل تو! برای من فرقی نمی کند که نگاه بکنند یا نکنند، تفاوت زنها و مردها در همین است، از یک روانشناس که پرسیدم گفت برای اینکه مردها همه نیروی (رابطه) را در چشم خود دارند با چشم می بینند و ارزیابی می کنند. . .
ـــ ارزیابی برای چه؟
برای اینکه آیا باید جلو بروند و حرف بزنند! یا طرف آنقدر خودش را می گیرد و یا بی اعتناست که بخودشان زحمت نمی دهند. بطور کلی دلیلش هرچه باشد برای خانمها خیلی ناراحت کننده است که ببینند شوهرشان اینقدر به دیگری توجه می کند. نظر شما را می خواستم بدانم.
ـــ بنظر من مردها و خانمها هردو نگاه می کنند! این اساس کار کنجکاوی است. در آمریکا اگر کسی بیش از سه ثانیه به کسی خیره بشود یعنی باعث مزاحمت شده است و عمل آنها می تواند سبب دخالت های قانونی بشود. منظور اینست که نه تنها در رستوران ها و اماکن عمومی بویژه این موضوع در محیط کار بسیار حائز اهمیت است که بویژه مردان مواظب چشم های خود باشند و عنان اختیار را بلافاصله ازدست ندهند زیرا اگر از آنها شکایت بشود می تواند منجر به خاتمه خدمت آنها بشود و یا بدتر از آن، کار به دادگاه بکشد. اینگونه رفتار بیشتر از سوی مردان است تا بانوان؛ دیده شده است که گاه بانوان هم برای هدف معینی که دوستی ها حساب شده و یا ازدواج و رابطه که بمنظور سوء استفاده های مادی باشد، اینکار را کرده اند. حتی در کشورهای غربی که قوانین از بانوان پشتیبانی عادلانه ای می کند، می بینیم که یک بانو برای هدف های دورتری با افرادی حتی آمیزش دارند و پس از سی سال که آن شخص صاحب پول و مقام شده، برای دریافت خسارت! شکایت می کند. البته افرادی هستند که از پول و مقام در تجاوز به دیگران سوءاستفاده کرده اند، در هر حال هیچ مرد با شخصیتی حاضر نیست خود را در سطح فرومایگی فشار و آزار، به حدی برساند که ارزش اجتماعی خود را از دست بدهد.