چرا طلاق

شوهرم سامان در کار فیلم و فیلمسازی است. ما در ایران با هم آشنا شدیم. ده سال پیش در یک عروسی بزرگ فامیلی، او بود که از من خواست تا با او برقصم، ولی من چون از اینگونه

آشنایی ها خوشم نمی آمد زیر بار نرفتم، ولی بعدا ً با اصرار مادرم، بلند شدم و با او رقصیدم.

بعد از آن شب، مرتبا به من زنگ می زد و یکی دو بار هم با مادرم صحبت کرده بود تا اینکه از من خواست تا به اتفاق مادرش به خواستگاری بیاید. من خیلی مایل به ازدواج نبودم ولی وقتی سامان گفت قصد دارد بعد از ازدواج ایران را ترک کند، پذیرفتم تا با او ازدواج کنم.

سامان در تلویزیون کار می کرد و با دو سه استودیوی فیلمسازی، فعالیت داشت و می گفت دو سه فیلم کوتاه ساخته و در تدارک ساختن یک فیلم بلند سینمایی است. یکسال و نیم بعد از ازدواجمان، با همکاری گروهی، یک فیلم یک ساعته ساخت که یک دختر و یک خانم مسن که خیلی معروف نبودند نقشهای اصلی این فیلم را به عهده داشتند و من می دیدم که سامان هروقت به خانه می آید ساعتها در اطاق خودش سرگرم دیدن فیلم ها و ادیت کردن آنها و حتی حرف زدن با شخصیت های فیلم خودش است!

یکشب مادر آن دختر زنگ زد و گفت شوهرتان عاشق دختر من، یعنی ستاره فیلم خود، شده و اگر از این معرکه خود را کنار نکشد، برادران دختر، او را خواهند کشت! من ضمن اینکه شدیدا ً ناراحت شدم، ترس نیز تمام وجودم را گرفت، همان شب گریبان سامان را گرفتم، او گفت اشتباه می کنی، من فقط به آن دختر به چشم یک موجودی که خودم خلق کرده باشم، نگاه می کنم و احساسی به آن ندارم! خوشبختانه آن خانواده، محل سکونتشان را تغییر دادند و ارتباطشان با ما قطع شد و در نتیجه، سامان دیگر موفق به دیدار ستاره فیلم خود نشد.

بعد از آن اتفاق، چند سالی در ایران بودیم تا در سال 2010 وارد آلمان شدیم و زندگی جدید خود را در آلمان شروع کردیم. سامان دوباره دنبال حرفه فیلمسازی خود رفت و چون در این زمینه تخصص کافی داشت در یک شبکه تلویزیونی مشغول به کار شد.

چهارسال بعد، که وضع مالی مان بهتر شد، درضمن ارثیه پدری سامان به او این امکان را داد که دوباره فیلمبرداری را آغاز کند، به همین دلیل تصمیم گرفت فیلم تازه خود را بسازد. این بار نیز دو دختر جوان ستاره فیلمش شدند و همانگونه که پیش بینی می کردم، عاشق یکی از آنها شد و حتی با همان دختر به بهانه فیلمبرداری قسمتهایی از فیلم جدید خود، به پاریس رفت و سه هفته ای ماندگار شد. من که نگران شده بودم به دنبال او به پاریس رفتم و متوجه شدم با آن دختر اطاقی در یک هتل گرفته و شب و روزش را با او می گذراند.

به سراغ آن دختر رفتم، گفت من گناهی ندارم، شوهرتان عاشق من شده و مرا چون یک عروسک می بیند. من بخاطر بازی در فیلم و شهرت، به این رابطه تن دادم و همین لحظه خودم را کنار می کشم ولی شوهرتان با ستارگان دیگر فیلم هم، رابطه دارد، او هم که، مثل من بدنبال شهرت است، به این رابطه رضایت داده است. با سامان روبرو شدم، دستپاچه شده بود، مرتب می گفت قصد بدی ندارم، دست خودم نیست. کارم با سامان به جروبحث و در نتیجه به زدو خورد کشید و من با عصبانیت آنجا را ترک کرده و به آلمان بازگشتم.

به محض ورود به آلمان، تمام پس اندازی که در حساب مشترکمان داشتم را، بمرور به ایران انتقال داده و از خواهرم خواستم بلافاصله آپارتمان کوچکی برایم در اصفهان بخرد. یک ماه و نیم بعد که سامان سروکله اش پیدا شد، من توسط خواهرم آپارتمانی خریده بودم و تصمیم داشتم به ایران برگردم و زندگی تازه ای را در ایران شروع کنم.

سامان بازگشته بود و با التماس از من می خواست تا او را ببخشم، می گفت پشیمان شده، اشتباه کرده و دلش می خواهد به زندگی مشترک خود بازگردد. من پیشنهاد دادم اگر مرا دوست دارد و می خواهد که من او را ببخشم، باید با من به ایران برگردد و به زندگی در همانجا رضایت دهد. ولی او می گوید تازه آینده اش را یافته و امکان رشد پیدا کرده و یک کار خوب در یک استودیوی جدید فیلمبرداری پیدا کرده است. درضمن، فیلم جدید او را بصورت یک فیلم خوب پذیرفته اند و معتقد است نباید این موقعیت خوب را از دست بدهد. راستش مانده ام چه کنم؟ از آینده با او هراس دارم، اینکه دوباره فیلش یاد هندوستان کند و دوباره خطای دیگری از او ببینم، درضمن، نمی خواهم شانسی که نصیب او شده را، خراب کنم و این موقعیت خوب را از او بگیرم. از این گذشته دیگر نمی خواهم آن سرمایه انتقال داده به ایران را بازگردانم، درحالیکه سامان مرتب می گوید آن پول را برگردان، ولی من به او اعتماد ندارم! لطفا یاریم کنید و راهنماییم کنید که چکنم؟!