
از راه دور گفت: . . . شعر و شراب را نخستین بار در زیر نور آفتاب از دهان کسی شنیدم و از دست کسی گرفتم که در همان نخستین بار که قرار ملاقات را در برابر پافشاری بسیار پذیرفته بودم، احساس کردم که این مرد کسی نیست که بتواند قلب خودش را به یک نفر بدهد. شعر بسیار از دیوانهای متفاوت شاعران روز و دیروز خوانده و بمناسبت هایی که پیش می آید می خواند و زبان نرم نفوذ در قلب ها را مثل یک جراح زبردست، بدون آنکه نیشتری در کار باشد، آرام می گشاید تا وجود خود را در آن بگونه ای جای دهد که راه بازگشت آن تکرار نشدنی باشد. در آنروز بیست و دو سال از سنم می گذشت و مدرک لیسانس ادبیات را از دانشگاه مشهد گرفته بودم. با خود می اندیشیدم که فلسفه و شعر شناسی و زبان فارسی را تجربی آموخته ام؛ ولی در آنروز، آن جام دلنشین که بزحمت قطره ای از آن نوشیده بودم، مرا که چشم به جام داشتم، وادار کرد که به چشمانش نگاه کنم. . . لحظه ای در آن خیره شدم، انگار کار زشتی کرده باشم به اطراف خیره شدم، ببینم متوجه نگاه من شده است یا نه؟ و این درست لحظه ای بود که دیدم با چشم های یک مار زهرآگین، که می تواند آدمی را با بوسه ای کوتاه به جهان دیگر بفرستد، روبرو هستم. چشمان مار اگر سحرآمیز باشد، آدمی را دچار خواب و بی حسی می کند! من که می دانستم او چنین مردی نیست، چرا از همانجا پا بفرار نگذاشتم؟…
ــــ براستی چرا؟
از قضا از جا برخاستم چند قدمی رفتم، برگشتم، دیدم، آرام نشسته است و تکان نمی خورد، پس آن همه اصرار و پافشاری برای چه بود؟ ده بیست قدم دیگر هم رفتم و برگشتم و گفتم خداحافظ! گفت نترس، بچگی نکن! برگرد و بنشین باهم حرف بزنیم، نیرویی مرا به بازگشت واداشت، هنوز کاملا ً در جایم ننشسته بودم که گفت: آهو ز تو آموخت بهنگام دویدن – رم کردن و ایستادن و واپس نگریدن!. . . مار زهرآلود مرا با همان چشمهای سحرآمیز اسیر کرده بود. می خواستم نشان بدهم که به این سادگیها بدام نمی افتم که روزها در فیس بوک بدنبالم باشی، که کجا رفته ام و با کی حرف زده ام و بخواهی با اصرار فقط اینجا بیایم و با تو بنشینم، ولی نگفته بودی که شراب در کار نیست، ولی وقتی به محل دیدار رسیدیم، او پیشاپیش همه چیز را آماده کرده بود. من چنین مردانی را که از راه دور می خواهند در یک جلسه مثل کسی رفتار کنند که یکدیگر را ماههاست می شناسند، نمی پسندم، ولی این بار با همه تجربه ای که در زندگی داشتم، اگر چه خیلی طولانی نبود، ولی آنقدر بود که بفهمم در جلسه یکم نباید عاشق شوم..
ـــــ عاشق شدی؟
نه آن لحظه! ولی این دیدارها تکرار شد؛ می خواستم به او ثابت کنم که به سادگی عاشق نمی شوم؛ زنگ زدم و با روانشناسی که از کارش بدلایل گوناگون باخبر بودم، وعده دیدار گذاشتم و ماجرا را تشریح کردم و گفتم: احساس قلبی ام اینست که این مرد، بدرد آینده من می خورد. پرسید از او چه انتظاری داری؟ گفتم مثل همه دخترها دلم می خواهد تا دو سه سال دیگر ازدواج کنم، بچه دار شوم، عشق داشته باشم و مردی را دوست داشته باشم. حتی صمیمانه می گویم برایش غذا درست کنم، با خانواده اش رابطه خوب داشته باشم. آیا اینها چیز زیادی است که خواسته ام؟ روانشناس گفت: در طی سه جلسه به عشق و خانواده و ازدواج فکر کرده ای، از سه جلسه دیدار دیگر چه انتظاری داری؟
این پرسش مرا به فکر فرو برد، مکث کردم. . . دو سه دقیقه سکوت کردم. سکوت او هم مرا بیشتر به اندیشه واداشت که، بهتر است به کسی که اطمینان کرده ام راستش را بگویم و گفتم: . . . با همه سخنوری و در ضمن ظاهر و نگاه پرشورش، فکر می کنم او به درد زندگی زناشویی نمی خورد. او می خواهد چند روز با من خوش باشد و برود!. . . روانشناس گفت ولی اندیشه خوشگذرانی در شما جوشیده است، او که در این باره که بخواهد دیدار را به محل زندگی خود بکشد و یا از شما آشکارا بخواهد دیدار ( ویژه ) داشته باشد، سخنی در این زمینه بر زبان نیاورده است!!
ــــ درست گفته است. وقتی احساس درونی، منفی و یا مثبت است، در چنان مواردی می توانیم آن احساس را به دیگران نسبت بدهیم؛ برای شناخت بهتر باید وقت بیشتر گذاشت؛ ببینید احساسات عاطفی شما چگونه رد و بدل می شود؟ شما از زندگی این فرد چیزی نمی دانید؟
ولی من پس از چندین جلسه دیدار، به نزد روانشناس برگشتم و به او گفتم این مرد با همه ویژگیهایی که از او شناختم، می بینم که بی نهایت خوددار است، او گفت مثل اینکه خیلی آرام پیش می رود و معمولا ً وقتی مردها اینقدر با آرامش در صدد شناخت دیگری باشند، احتمال جدی بودن آنها بیشتر از زمانی است که با دو جلسه دیدار عاشق می شوند!!
ــــ بنظر می رسد که احساس ابتدایی شما، مربوط به تجربه پیشین و یا شنیده ها و روایت ها باشد.
گاهی اینطور است ولی دلم می خواهد شما بگویید که چرا هر لحظه فکر می کردم الآن است که بخواهد دستم را بگیرد؟ مرا ببوسد و یا بگوید بیا به سفر برویم، وعده و وعید بدهد! پیشنهاد شما راجع به شناخت او را انجام دادم؛ او از یک خانواده متوسط ولی فرهنگی است. اشکال ما در اینست که او هشت سال از من بزرگتر است! وقتی این اشکال را به او گفتم، پاسخش این بود که منکه از تو تقاضایی نکرده ام. مثل اینکه به او برخورده باشد، شما چه فکر می کنید؟
ــــ می خواهید، بجای شما احساس کنم؟ آنچه می شود فهمید اینست که ضمن علاقه به این جوان که میگویید تحصیلکرده و شاغل است بدلیل اینکه فکر می کنید شاید جوان دیگری بهتر از او از راه برسد، اشکالات را بزرگتر از حد معمول می بینید و این حق شماست که با تجربه بیشتر در این راه گام بردارید. وقتی در شعر و شراب و زیر نور آفتاب زیست نمی کنید، باید شک و تردید نداشته باشید. آن روانشناس به شما چه گفت؟
گفت هشت سال مهم نیست، مرد خوب و شاغل و خانواده دار زیاد پیدا نمی شود، ولی من به دوستم گفتم، دلم می خواهد که او هم لااقل یک بار با شما حرف بزند، با خود فکر میکنم، این مرد تحصیلکرده است، مهربان است، ندیده ام که خشمگین شود، با هم وقتی به رستوران می رویم هرکسی پول خودش را می دهد؛ چند روز پیش پیشنهاد کرد که باید با پدر و مادرش آشنا شوم؛ خوب خود این موضوع خیلی مهم است، فرهنگی اند و خوب روابط را درک می کنند و معمولا ً در چنین خانواده هایی بدرفتاری و خیانت به ندرت دیده شده است. فکر میکنم با ازدواج به خانواده خوبی ملحق می شوم، ولی باز هم نیاز دارم که از شما بشنوم..
ــــ آنچه در باره این خانواده گفته اید ممکن است در این موارد درست باشد ولی دلایل بکار برده شده، گرچه، جنبه فکری و عقلانی دارد اما تجربیات را تا حدی می توانیم برای آینده پیش بینی کنیم. بنظر من ظاهرا ً آنچه مهم است علاقه شماست؛ ولی آیا می توانید این رابطه را تا شش ماه دیگر ادامه دهید و بعد تصمیم بگیرید؟
بله؛ با کمال تشکر!