طلا – سوئد

 

طلا را در شرایط روحی بدی به حرف کشیدم، می گفت شناخت هموطنان در خارج از ایران بسیار مشکل شده، دیگر نمی توان با استانداردهای گذشته روی آدم ها قضاوت کرد، من متاسفانه با همان تصورات گذشته به چنین بن بستی رسیده ام!

سال 2008 که ایران را ترک کردم، هنوز با شوهرم داوود زندگی می کردم، با وجود یک دختر، دلم می خواست هنوز بچه دار شوم ولی دراولین سال ورودمان به سوئد، داوود شیفته دختران موطلایی شد و بکلی حواسش پرت شد.

خیلی سعی کردم او را به راه بیاورم، حتی برای دل او، موهایم را طلایی کردم و سعی کردم با ورزش اندام مناسبی داشته باشم ولی هیچ یک فایده ای نداشت، چرا که داوود از دست رفته بود. عاقبت تن به جدایی دادم و با دخترم زندگی مستقلی را شروع کردم.

تا سال 2013 کوشیدم بکلی از مسائل عاطفی دور باشم تا اینکه ماجرای مرگ پدر و بدنبال آن مادرم پیش آمد و این دو حادثه بکلی شیرازه زندگی ام را از هم پاشید. یادم است یک شب که به جشن تواد یکی از دوستان رفته بودم، آنقدرغمگین و افسرده بودم که مجلس را ترک گفته و سر راهم به یک رستوران  رفتم که همیشه با پدر و مادرم به آنجا می رفتم، یک شراب سفارش دادم، یکی برای پدر و یکی هم برای خودم ریختم و هردو را با همان جملات و حرفهایی که در آن روزها، با پدرم رد و بدل می کردم، نوشیدم. در همان حال متوجه مردی شدم، که بدتر از من در عالم خودش، غرق بود. نمیدانم چه شد، شاید تحت تأثیر مشروب بود که بروی او لبخند زدم. او دقایقی بعد خود را به میز من رساند و اجازه خواست بنشیند. من در همان نگاه اول فهمیدم که او سوئدی نیست، خودش سر صحبت را باز کرد و گفت اهل مصر است و بعد هم که فهمید من ایرانی هستم، کوشید بسیاری از شباهت های فرهنگی و اخلاقی ایرانی و مصری را برای من بازگو کند و اینگونه آشنایی ما آغاز شد و بعد به مرور، جدی و جدی تر شد.

کم کم متوجه شدم او همسرش را از دست داده و او نیز خبر داشت من یک ازدواج قبلی داشته ام. من شکست خورده از ازدواج قبلی و اندوهگین از مرگ عزیزانم، و او نیز اندوهگین از مرگ همسرش، بدون اینکه متوجه باشیم به یکدیگر دل بستیم. کم کم خالد همه زندگی من شد و او نیز عاشق من شد و هردو تصمیم به ازدواج گرفتیم، چرا که فکر می کردیم خوشبخت خواهیم شد چون یکدیگر را درک می کردیم.

برای ماه عسل به مصر رفتیم و در آن جا بود که من فهمیدم خالد چقدرعاشق همسرش بوده، چون به هر نقطه ای می رفتیم او بدون اختیار اشکهایش سرازیر می شد و از روزگار گذشته اش حرف میزد. من ابتدا می کوشیدم او را آرام کنم و حتی به او امید و انرژی بدهم، ولی وقتی از سفر بازگشتیم متاسفانه، فهمیدم خالد نمی تواند گذشته اش را فراموش کند و همین نیز بروی زندگی مشترکمان، اثری منفی داشته است. همیشه احساس می کنم در برابر گذشته شوهرم و زن زندگیش، موجود کوچکی به حساب می آیم.

یکی دو بار بر سر این مسئله بحث کردیم، حتی یکبار به حالت قهر، دو سه روزی به خانه یکی از دوستانم رفتم، خالد با دسته گلی زیبا سراغم آمد. گلهای بسیاری به پایم ریخت، برایم هدیه های گرانقیمت خرید، ولی در نهایت، بعد از یک هفته، باز به همان قالب خود، فرو رفت. خالد می گوید تو باید با این مسئله کنار بیایی و آنرا به عنوان بخشی از زندگی گذشته من بپذیری، حتی در برخی موارد با من همراه شوی! از جمله سالگرد ازدواج قبلی! و سالگرد مرگ همسرم!

من متاسفانه امکان پذیرش چنین مسائلی را نداشتم، ولی سعی می کردم در همان روزها، به

بهانه ای از او دور شوم تا در عالم خود باشد، ولی این تلاش من نیز بی نتیجه بود، چون به هر بخشی از خلوت خالد پا می گذاشتم اثری از همسر قبلی اش می یافتم. در محل کارش، در اطاق کارش، آلبوم خصوصی، حتی درون گاوصندوقش! خلاصه همه جا، سایه او وجود داشت.

من حدود سه ماه پیش دیگر به تنگ آمدم و او را ترک کردم. ولی خالد دست بردار نبود، به سراغم آمد، گریه کرد و حتی تهدید به خودکشی کرد ولی من امکان بازگشت ندارم، چون هم او را دوست دارم هم از این شیوه زندگی به تنگ آمده ام! واقعا ً نمی دانم چکنم؟!