چرا طلاق
یافا سلیمانی از دادگاههای طلاق نیویورک گزارش می دهد.
وقتی با مینا حرف می زدم با خود می گفتم چرا باید با چنین موجود زیبا و پراحساس و در عین حال، ساده دل و مهربان، چنین برخوردی بکنند و او چرا نباید در جمع زنان خوشبخت و مادران مسئول باشد؟
دو سه خواستگار سمج ولی ناهماهنگ، مرا خیلی کلافه کرده بود و در ضمن، حرفها و هشدارها و تهدیدهای پدر و مادرم، در مورد اینکه من دیگر از مرز 35 سالگی گذشته ام و شانس هایم از دست رفته، چنان مرا به خشم آورده بود که یک روز لباس شیک و قشنگی پوشیده، ماسکی بر دهان و بینی زده و با دوچرخه ام در خیابان های نیویورک، با شعاری به این مضمون که اهل دوستی و رابطه نیستم، براه افتادم. طی دو ساعت، بیش از ده پیشنهاد ازدواج گرفتم که یکی از آنها، روزنامه نگار خوش سروزبانی بود که می گفت حاضر است همین امروز با من ازدواج کند! چرا که چشمان قهوه ای من در میان موهای طلایی ام، او را به یاد جواهری زیبا می اندازد!
آنروز یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی من بود. دیوید آن روزنامه نگار 40 ساله، و یک طراح لباس که 60 ساله بود، بیش از دیگران به دنبال من آمدند و مورد توجه من نیز، قرار گرفتند. من با دیوید قرار ملاقاتی گذاشتم، او اصالتا ً اهل یونان بود و ایران و ایرانی را خوب می شناخت. او همچنین در 18 سالگی به ایران سفری کرده بود.
برای دیوید گفتم که در خانواده با چه مشکلی روبرو هستم، او پیشنهاد داد، بدون اشاره به آشنایی با من، یکروز زنگ بزند و مرا از پدرم خواستگاری کند! و من موافقت کردم و این ملاقات رخ داد و دیوید مورد پسند پدرم واقع شد و گفت، دیوید ایده آل ترین مرد دنیاست!
ازدواج ما بعد از یک سال و نیم صورت گرفت و من واقعا ً، از نوع کار و جنب و جوش و هیجان دیوید خوشم می آمد. او خیلی زود مرا به سوی شغل و حرفه خود کشاند. در چشم بهم زدنی من بعنوان یک خبرنگار شهری به کار پرداختم و در ضمن، پیشنهاد کار در یکی از شبکه های خبری تلویزیون داخلی را، دریافت کردم. دیوید بخاطر دستمزد خوب، مرا تشویق کرد و من کم کم، در شغل تازه جا افتادم و بعد، با پیشنهاد شغل بهتری در دیترویت، دو سه ماه، به آن شهر رفتم.
در طی این مدت، دیوید اصرار داشت از تمام لحظات خصوصی مان در اتاق خواب، ویدیو بگیرد و بعد با هم به تماشای آن بنشینیم. من ابتدا کمی ناراحت بودم ولی وقتی دیدم او با این کار، غرق لذت می شود، سکوت می کردم. درضمن، او معتقد بود اگر آدم ها مرتب اندام عریان خود را ببینند، هیچگاه فرم و اندازه های ایده آل خود را، از دست نمی دهند.
این وضع ادامه داشت تا من برای مأموریتی راهی ترکیه شدم و بعد از آنجا به اندونزی رفتم. در یکی از هتلهای اندونزی، وقتی کانالهای مختلف را تماشا می کردم، ناگهان در یکی دو تا، فیلمی را دیدم که به ظاهر بعنوان گوشه هایی از زندگی پشت پرده مردم آمریکا و روابط جنسی شان بود و در واقع مربوط به اطاق خواب من و دیوید بود!
چنان شوکه شدم که فریادی کشیدم و همان لحظه به دیوید زنگ زدم. او خودش گوشی را برداشت و وقتی گفتم، می خواهم راجع به ویدیو حرف بزنم، گفت ترجیح می دهم بیایی و رودر رو با یکدیگر صحبت کنیم.
من بعد از یک هفته دلخوری، اشک و اندوه، به نیویورک بازگشتم و وقتی روبروی او نشستم، گفت آن فیلمهای ویدیویی را به یک کمپانی معروف فروخته و پول آنرا برای بچه های معلول یونان فرستاده است!
من که هاج و واج مانده بودم فریاد زدم یعنی سلامت احتمالی آن بچه ها به قیمت آبرو و حیثیت و آینده من؟!
بظاهر خندید و گفت، نوعی فداکاری بحساب می آید و نباید قضیه را بزرگ کنی، من در واقع بابت فروش فیلم، آن لحظات را ضبط نکردم، بلکه بعدها که یک فیلم آمریکایی دیدم که زن و شوهرها، ویدیوهای لحظات خصوصی خود را می فروشند، با خود گفتم چرا من این کار را بخاطر یک نیت خیر نکنم؟!
آن روز کارمان به دعوا کشید، ولی من وقتی در مورد آن قضیه تحقیق کردم و فهمیدم که براستی دیوید آن مبلغ را به سازمان کودکان معلول سپرده، تا حدودی خیالم راحت شد. ولی راستش احساس می کنم اولا ً در یک ماجرای مهم زندگی مان، من به هیچ گرفته شدم و همسرم، برای من ارزشی قائل نبوده و حتی اجازه ای از من گرفته نشده! دوم اینکه، فکر می کنم هرکس این فیلمها را ببیند در مورد من چه فکری می کند؟! سوم اینکه، با توجه به پیشرفت من در کار تلویزیونی، شاید در آینده برای خود نامی بزرگ شوم و این ویدیو ها بتواند براحتی طی چند ساعت، زندگی مرا برباد دهد!
حالا درمانده ام که چه کنم؟ دو بار تصمیم به طلاق گرفتم ولی به دلیل پیغام های شبانه روزی دیوید، می خواهم به سویش بازگردم، در عین حال از دردسرهای آن ویدیو ها می ترسم، واقعا ً نمی دانم چه کنم؟!