در سال گذشته از میان درد دل ها و گفتگوها، به مواردی برخورده ایم، که شاید بتوان آنها را در رده بندی یکم دشواریها قرار داد، البته تا آنجا که امکان دارد مطالب را کوتاه تر می نویسم، تا به تعداد بیشتری اشاره کرده باشم:

شماره یکم از بانوی ساکن تگزاس است که می گوید:

با دوستی معاشرت می کنم که دارای دو فرزندند و چون منهم دو فرزند دارم، هم سن و سال بودن آنها برای (ما) بسیار دلپذیر بوده است که جمع بشویم و فرزندان خود را از شرایط ناگوار محیط که پر از آلودگی است، حفظ کنیم. من دو دختر و دوستم یک دختر و یک پسر دارد. دوستی بچه ها، خیلی خیال ما را راحت کرده بود. شوهر من یک افسر نیروی زمینی و شوهر دوستم یک مهندس کامپیوتر است که زندگی بسیار مرفهی دارد. چند روزی بود که می دیدم که دختر سیزده ساله ام حالت عادی ندارد، می نشیند و فکر می کند؛ دیگر حاضر نیست به سراغ دوستانش برود، از خواهرش جویا شدم که چرا خواهرت غمگین است؟ گفت از خودش بپرس! با دخترم خلوت کردم، پس از نیم ساعت اطمینان دادن و بغل کردن و بوسیدن، که باید به مادر خودت راستش را بگویی، با گریه گفت که از دوستش (یعنی پسر دوستم) حامله شده است! باور کنید شوکه شدم!

بلافاصله با یک روانشناس صحبت کردم، گفت حتما باید به پدرش خبر بدهید، بدلیل اینکه این بچه به سن قانونی نرسیده است و احتمالا ً اگر پسر دوستت، از نظر قانون، سن قابل تعقیبی داشته باشد، گرفتاری بزرگی پیش می آید و بهتر است که  با تو و شوهرت، در جلسه ای بنشینیم و بگوییم که واقعیت این است که اینها بچه هستند و ما مقصریم نه آنها، که به اندازه کافی از بچه ها مواظبت نکردیم و اجازه دادیم که هرجا با هم می خواهند بروند و بدون نظارت، ساعتها با هم تنها باشند!

و من گفتم روان شناس شما حرف درستی زده است و آنگونه که گفته است، عمل کنید.

 

تلفن دوم: از لوس آنجلس زنگ می زد:

مردی هستم که عاشق سه فرزند و همسرم هستم، ولی باید اعتراف کنم که گاه بگاه، دلگی می کنم! بعلت شغلم بطور دائم در نقاط مختلف جهان در سفر هستم. به دو کشور بیشتر سفر می کنم، یکی چین و دیگری ایران! و می خواهم راه چاره را از شما بپرسم. سه ماه پیش در سفر چین، یکی از آنها که قرار بود با او مشغول کار بشوم، یکی از همکارانش را که دختر جوانی بود به من معرفی کرد. این دختر تا یکی دو روز خیلی سنگین بود ولی بعدا ً بمن فهماند که در اینجا بدون اینکه برایت  مزاحمتی باشد، می توانی با زنان معاشرت کنی! و بعد گفت اگر بخواهی امشب شما را به جایی می برم که ببینی حتی خود چینی ها، شبها به کجا می روند! باید اعتراف کنم که این دختر بیش از حد انتظار زیباست! دردسر ندهم با او رفتم و نتیجه آنکه، تا صبح در آپارتمان او بودم. پس از انجام کاری که داشتم، مثل همیشه با کلی سوغات و لوازم مود احتیاج برگشتم. این دختر چند باری با من تماس گرفت و گفت منتظرت هستم تا بیایی و این بار قول میدهم به تو بیشتر خوش بگذرد. ماه پیش دوباره اجبار به سفر داشتم و در این سفر بود که فهمیدم آن دختر حامله است و می گوید تو پدر این بچه هستی! گفتم تو خیلی جوانی، از کجا معلوم که این بچه فرزند من باشد؟ گفت (دی ان ای) واقعیت را روشن می کند، من با هیچکس نبودم، چون می دانم این دختر اهل کورتاژ نیست و بسیار باهوش است و برای من گرفتاری بوجود می آورد، نظر شما چیست؟

ـــ اگر این دختر پافشاری کند همسر شما از جریان مطلع خواهد شد، بهتر است ماجرا را  از زبان خودتان بشنود، بگویید به دلیل اینکه تنها بودید و تحمل نداشتید، دست به چنین عملی زده اید که از آن پشیمان هستید.

آقای دکتر باور کنید شوخی نمی کنم ولی من یکبار در سفری به ایران، اینکار را انجام داده ام، و صاحب فرزندی شدم که مخارجش را می دهم، دیگر همسرم حاضر نیست که اظهار ضعف و عجز مرا بپذیرد. و اگر بفهمد حتما ً مرا بگونه ای تنبیه می کند که کوچکترین مجازات آن، جدایی است.

ـــ دچار مشکل ناهنجاری جنسی هستید، به روانشناسانی که در امر درمانهای جنسی تجربه دارند، مراجعه کنید، شاید بیماری شما بتواند مشکل موجود را آسانتر کند و شاید همسر شما به دلیل بیماری که تشخیص داده می شود، رنج کمتری ببینید.

 

تلفن سوم: از ایران:

شوهر خواهرم یک فرمانده در سپاه است، او پس از ازدواج با خواهرم مرتب با شوخی های متفاوت مثل (باید نون زیر کباب را خورد!) می فهماند که به من توجه جنسی دارد، تا اینکه روزی که شوهرم به مأموریت رفته بود، او ظاهرا ً برای سرکشی به خانه ما آمد و به من تجاوز کرد!

ـــ کلمه مأموریت مرا وادار به پرسش کرده است! او چه شغلی دارد؟

راستش اینکه دو برادر با دو خواهر ازدواج کردند، شوهر خواهرم فرمانده است و شوهر من زیر دست برادرش کار می کند، وقتی شوهر خواهرم بمن تجاوز کرد، برای دلداری به من گفت، کوشش می کنم برای برادرم یک مقدار خواربار اضافی بگیرم، تو باید این رابطه را با من نگه داشته باشی. از تو خوشم می آید ولی خواهرت هم زن من است، با این تفاوت که او بچه دار شده است و تو بچه دار نمی شوی چون دکترها ترا (جواب) کرده اند بنابراین زنی آزاد هستی!

ـــ به تو گفت «آزاد هستی»، آزادی که با او باشی یا دیگری!

آخر چند بار هم به من گفت که اگر یک نفر دیگر هم با من بیاید و تو با او مهربان باشی، قول می دهم که چیزی که آرزو داشته باشی، مثل سفر به ترکیه و آلمان را برایت فراهم کنم. من از این حرف خیلی ترسیدم و به خواهرم زنگ زدم و ماجرا را برایش تعریف کردم، او گفت صدایش را درنیاور! این آدم خیلی خطرناک است و زندگی من و تو را نابود می کند!

ـــ برای چه به من زنگ زده اید؟

با پسری دوست شده ام که می خواهد مرا به آنطرف مرز ببرد، گفته است میایم پیش پدرت و سند گرو می گذارم که آنطرف مرز با هم هستیم و ازدواج هم می کنیم. او سندها را و مبلغی در حدود سی هزار دلار هم داده است که امانت دار باشم.

ـــ اگر به ترکیه رفتید حتما ً با روانشناس صحبت کنید و جریان طلاق غیابی را به پدرت واگذار کن.

 

تلفن چهارم:

آیا لازم است که حتما ً بگویم از کجا زنگ می زنم؟

ـــ نه.

خب، اینطور راحت ترم، من و خواهرم هردو در آمریکا هستیم، ولی هر یک در شهر دیگری زندگی می کنیم. وضع خواهرم بسیار خوب و وضع من هم خوب است، یعنی هم شوهرم کار خوب دارد و هم خودم مشغول به کار هستم، یکسال پیش مادرم برای دیدار ما به آمریکا آمد. ابتدا چند روز با خواهرم بود و سپس چند هفته پیش من بود، ولی دوباره به نزد خواهرم برگشت. سه ماهی از این جریان گذشته بود که خواهرم بنظر خوشحال نمی رسید، وقتی تلفن می کرد صدایش، صدای سابق نبود. تا اینکه چند ماه پیش گفت برای مادرم آپارتمان کوچکی گرفته ام، که به آنجا برود و با خودم فکر کردم که کار خوبی کرده است، چون با این جریان، استقلال خود را حفظ می کند و مادر من هم، می تواند با دوستانی که پیدا کرده است، خوشحال باشد. چند ماهی گذشت یکروز مادرم زنگ زد که درآنجا نمی توانم بمانم، می خواهم پیش تو بیایم. با شوهرم صحبت کردم گفت اطاق اضافی داریم، یک تلویزیون در آن اطاق بگذار و ساعت های خوردن و باهم بودن را برایش روشن کن، که هم ما، و هم او، بداند که چگونه بهتر است با هم زندگی کنیم. منهم این کار را کردم ولی پس از سه هفته، احساس کردم رفتار شوهرم عوض شده است. گفتم چرا اخمو شده ای؟ خلاصه پس از صحبت فراوان گفت، اگر بگویم دلیلش مادر توست ناراحت می شوی؟ او اغلب به سراغ من می آید و رفتاری می کند که برازنده یک مادر نیست. منظورش این بود که مادر من می خواهد او را به تور بزند و او از دستش فراری است؛ من خیلی عصبانی شدم به مادرم گفتم شوهرم چه رفتاری داشت که اینطور اخمو شده و حاضر نیست با تو روبرو شود! او در نهایت پررویی گفت (شکر) خورده! او بود که به زور به من تجاوز کرد و من نخواستم ترا ناراحت کنم، گفتم در این منزل جای تو نیست، گفت برمی گردم مملکت خودم! از شدت ناراحتی به خواهرم زنگ زدم، گفت مادر بیمار است، در اینجا آبروی ما را برده است، یقه شوهر مرا هم گرفت، ولی او خیلی زود موضوع را جلوی چشم خودش بمن گفت و من مجبور شدم برایش آپارتمان بگیرم، ولی هرچه آشنا بود، او  به نحوی خودش را می خواست به آنها تحمیل کند.

ـــ چطور شد که به من زنگ زدید؟

برای اینکه می دانم از ایران مسافر زیاد داریم و ممکن است یکی توی هزارتا اینطور باشد و بهتر است که قبلا ً پخش کنیم!