
از ایران زنگ می زد: . . . آیا باید برای گفت و گو با شما پولی پرداخت کنم؟ من از ایران زنگ می زنم.
ـــ نه، درد دل هایی که ایرانیان یا افغان ها، از کشورهای خود با من دارند، در مجله بازتاب داده می شود بدون آنکه از آنها، نامی، نشانی و یا شهری که در آن زندگی می کنند، برده شود.
خیالم راحت شد؛ دوستی دارم که ساکن آمریکاست و ماجرای زندگی مرا می داند، چندین هفته با او صحبت می کردم، او بود که شماره شما را بمن داد. واقعا ً آنچه امروز می خواهم بگویم شاید کمتر سابقه داشته است: در یک خانواده ثروتمند بزرگ شدم. پدرم مرد بسیار باهوش و در تجارت بسیار موفق است، او می داند که به پلیس محله چه هدیه ای بدهد و یا به آخوند مسجدی که گاه به گاه به آنجا می رود، چقدر و چگونه بپردازد. طوری رفتار می کند که هیچ جامعه شناسی به گردش هم نمی رسد. هیچکس نمی داند در قلبش چه می گذرد و همه هم فکر می کنند که او با آنهاست! با این مقدمه می خواستم زندگی پدرم را بشناسید و بدانید که یک مرد با چنین هوشمندی چگونه در دام افتاده است و من در این میان چه نقشی ایفا کرده ام!
ـــ می خواهید از کدامیک شروع کنید؟
از خودم، که به دانشگاه رفته ام و پس از دوره «لیسانس» بدون آنکه فرصتی برای ادامه تحصیل داشته باشم، با جوانی آشنا شدم، که هر روز وقتی مرا می دید بجای آنکه گلی را بدست گرفته باشد، یک مشت گل پرپر شده در جیب داشت و اگر بجای مناسبی برای یک فنجان چای می رفتیم، او گلها را روی میز می ریخت و اینکار را وقتی دوبار تکرار کرد، گفتم مرسی! ولی بگو آنرا از کجا یاد گرفته ای؟ گفت از دوستم که در شب ازدواج، تمام مسیر خانه اش را تا اطاق خواب و تختخواب، پر از گلهای پرپر کرده بود و من از گل پرپر احساس خوبی نداشتم که یعنی می خواهم عطر زندگی را از نخستین شب زندگی مشترک با هم استشمام کنیم.
ـــ چه احساسی داشتی؟
راستش گل پرپر شده برایم مفهوم خوبی نداشت؛ او خود از خانواده ای بسیار نزدیک به خانواده ای از «فرماندهان» مشهور بود که وقتی پدرم فهمید با این جوان آشنا شده ام، گفت عمویش از مقتدرترین فرماندگان است! بنابراین مواظب باش!. . .
ـــ مواظب چه؟
مواظب اینکه ضمن اینکه همدیگر را می بینید دم لای تله ندهی! فردا همین رابطه می شود نقطه ضعف تو! و برچسب نانجیبی به تو می زنند، باید بگوئی اگر پدرم بفهمد سرم را می برد! حتی جرأت ندارم به مادرم بگویم، او حرف در دهانش باقی نمی ماند و زود به پدرم می گوید و آنوقت نمی دانم انتظار چه رفتاری را باید داشته باشم؟ دوست آنروز من، و شوهر امروز من، گفت: ما داریم یکدیگر را می شناسیم (ما) از محترمین این کشوریم، اگر پدرت به من اعتماد نکند، به چه کسی می خواهد اعتماد کند. این جوان کاری نبود که برای توجه من، نکرده باشد. هزار جور وسایل آرایش برایم سفارش داد، او می توانست هر چه بخواهد از خارج بدون گمرک وارد کند؛ برای توجه من یک موتور سیکلت خرید که من در پشت آن سوار شوم! روزها به در خانه ما می آمد و ساعتها منتظر میماند تا من از خانه خارج شوم و مرا به هرجا که می خواستم، برساند! با آنکه من اتومبیل آخرین سیستم داشتم میگفت با اتومبیل نمی شود تفریح کرد، این موتور سیکلت را برای خوشحالی تو خریده ام! البته پیش از آن، فقط ضمن صحبت گفته بودم خوش بحال آنها که سوار موتور سیکلت می شوند. جوان بودم و هستم، این یک احسای طبیعی و شایدم زودگذر بود، ولی او می خواست مرا راضی کند که همسرش شوم.
ـــ فکر می کنید چرا اینهمه تلاش می کرد؟
برای آنکه قلبا ً مطمئن نبودم که شوهر خوبی بشود؟ جوان بودم، به او علاقه داشتم ولی برای من فقط علاقه کافی نبود، یک نگرانی نامشخصی داشتم و نمی توانستم خودم را قانع کنم که به چه دلیلی با آنکه دوستش دارم، نمی خواهم این رابطه ادامه پیدا کند؟ تا آنکه یکروز به منزل ما تلفن شد و مادرم گفت فلان سردار و چند تن از افراد نزدیک می خواهند برای خواستگاری به منزل ما بیایند. پدرم وقتی شنید گفت مادر پاسخ مثبت بدهد و بمن گفت ما می گوییم بله، ولی اگر تو نمی خواهی رک و پوست کنده بگو نه! . . . درست دو هفته بعد و در زمان معین، وقتی دو سه اتومبیل محافظان آقایان با خانمها از راه رسید، دلهره من بیشتر شد، ولی فضا بگونه ای بود که یعنی ما که آمده ایم می دانیم که موافق هستید، فقط زمان عقد را تعیین کنیم و بدانیم که آیا مهریه باید چقدر باشد؟
ـــ چه احساسی داشتی؟
کمی ترسیده بودم: در آخر مجلس مثل یک فرد معمولی، که نه عشق و نه تنفر دارد، نشان دادم که موافقم. بدوستم که دختری همسن و سال من است، زنگ زدم و ماجرا را برایش تعریف کردم، گفت همه از خدا می خواهند چنین خانواده ای پا پیش بگذارد و خواهان وصلت با آنان باشد، چرا ناز می کنی؟ گفتم ناز نمی کنم، ولی این جوان با اینکه خیلی ابراز عشق می کند، حتی ولو به زور هم شده نخواسته است دست مرا بگیرد! . . . با این استدلال این ازدواج با شرایط ویژه ای انجام گرفت. برای حسن آغاز وصلت، خانواده شوهرم یعنی درواقع عموی او، پیشنهاد کرد که یک مجلس روضه خوانی در خانه داماد راه بیافتد که خانه متبرک شود. اینکار خیلی زود و پیش از عقد رسمی، با حضور گروهی از آقایان و فرماندهان انجام شد. مجلس عروسی در یک محل ویژه برای عروس ها بصورت زن و مرد جدا از هم انجام گرفت ولی زن و مرد جدا از هم بودند، ولی یکدیگر را می دیدند، عروسی ما در چنین فضایی انجام گرفت و من به خانه بخت رفتم و داستان زندگی من از اینجا آغاز می شود.
ـــ داستان زندگی امروز شما از این نقطه آغاز می شود؟
بله. شوهرم در شب ازدواج، مثل یک مرد متمدن رفتار کرد، خیلی مهربان بود، نوازشم کرد و بعلت خستگی زیاد به خواب رفتیم. از مهمانیها و داستانهای آن می گذرم، فردا و روزهای دیگر گذشت، نوازش ادامه داشت. بعد هفته ها و ماهها رسید. مادرم مشکوک شد و گفت جلوگیری می کنید؟ گفتم اصلا ً رابطه ای نداریم که جلوگیری کنیم! خیلی ناراحت شد. شوهرم اهل کار کردن نیست، درس را به دلیل آنکه ورود به دانشگاه و گرفتن مدرک برایش آسان بود، خوانده بود! پس از یک سال که از ازدواج، یعنی عقد ما گذشته بود، به شوهرم گفتم اگر دوستم نداری بیا از هم جدا شویم؟! گفت دیگر هرگز این کلمه را بر زبان جاری مکن! . . . شش ماه دیگر گذشت، گفتم برویم پیش روانشناس، شاید از مردها خوشت می آید، گفت اگر یکبار دیگر این حرف را تکرار کنی، هرچه دیدی از چشم خودت دیده ای!. . . مادرم ماجرا را به پدرم گزارش داد و پدرم با پدر شوهرم صحبت کرد. پدر شوهرم که برخلاف برادرش، مرد بی عرضه و بی کاره ای است، گفت هر چیزی و هر رفتاری برای خودش یک روش دارد! پدرم گفت دخترم مهرش را می بخشد. گفت به پسرم مربوط است. با شوهرم صحبت کردم گفت پدرت باید دو میلیون دلار به من بدهد تا تو را طلاق بدهم، پدرم حاضر شد که یک میلیون بدهد که مرا آزاد کند!
ـــ چه احساسی دارید؟
احساس اینکه حتی ازدواج در کشور ما جنبه مافیایی پیدا کرده است، بهمین واسطه، یکی از دوستان که در شرایط مشابهی توانست خود را به آلمان برساند، بمن می گوید: تو که ثروت پدری داری، مقداری پول داشته باش و یا برای من حواله کن، بعدا ً همان کاری که من کردم، انجام بده و خودت را از طریق ترکیه به اینجا برسان.
ـــ چند نکته را بهتر است درنظر داشته باشید. مهم اینکه حواله به شخص معین حتی اگر برادر شماست، باید مورد اعتماد باشد! ثانیا ً اینکه با قدرت پولی پدر، برای خود ویزای درست برای کشور مورد نظر بگیرید. در ایران با پول هر کاری که دلتان بخواهد می توانید انجام دهید، بنابراین بنظر من، خودتان را لازم نیست به خطر بیاندازید، حتی دیده ام خانمی با شوهرش برای اروپا جداگانه ویزا گرفتند و خانم پس از گردش و تفریح معمولی به شوهرش گفت دیگر به ایران برنمی گردم!
و بهتر است بفهمید پدر و مادر جز این راه که در اندیشه شماست، آیا حاضر به همکاری با شما هستند یا نه؟ دانستن این اطلاعات در تصمیم گیری و زندگی آینده ایکه پیش رو دارید اثرگذار است. پیروز باشید!