
از تگزاس زنگ می زند و پس از مدتی گفت و گو، ابراز علاقه کرد داستان زندگیش در مجله جوانان به چاپ برسد، بویژه آنکه عقیده داشت در شهری که زندگی می کند دلخوشی بسیاری از مردم اینست که این مجله زودتر بدست آنان می رسد تا خود را در شادی و آینده هم میهنان شریک بدانند..
«. . . . نمی خواهم تصور کنید که زن بدی هستم و به شوهرم خیانت می کنم، واقعیت اینست که ما سالها پیش هردو در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بودیم و با تصویب پدر و مادر ازدواج کردیم.. خانواده های ما بسیار ثروتمند بودند اصولا ً همه آنها که به گونه ای با دستگاه کار می کردند، ثروتمند بودند.. پدرم بیش از هفتاد درصد از درآمدش را به انگلیس و آمریکا می فرستاد.. ازدواج ما گرچه با مهمانی متفاوتی برگزار شد ولی رابطه من و شوهرم آنگونه که از دوستانم می شنیدم نبود. . . »
ـــ چه تفاوتی می دیدید؟
خودم تجربه نداشتم، دوستانم می گفتند در ماههای اول ازدواج رابطه ها بی نهایت گرم و شورانگیز است، گرچه شوهرم در هفته نخست کمی گرمی از خود نشان داد ولی پس از یک ماه، اصولا ً او را مردی که هیجان کافی برای رابطه داشته باشد، ندیدم، باز با دوستانم صحبت کردم گفتند شاید (اکی) است ولی وقتی این حرف را به او زدم گفت دیگر این کلمه را تکرار نکن.. برای آنکه بفهمم چه امکانی وجود دارد خیلی اصرار کردم ولی چیزی دستگیرم نشد تا اینکه از او خواهش کردم به روانشناس مراجعه کنیم، به مادرم گفتم مخالفت کرد! گفت می روید و (اینها) شما را گمراه می کنند.. بنشینید سر زندگی خوب و آماده و آنقدر ادا از خودتان درنیاورید، ولی خودم به تنهایی به یک روانشناس که به نظر زن متدینی می رسید رفتم او گفت باید به خدا توکل کنید و رابطه حتما با «بسم الله» شروع بشود در غیر اینصورت اگر بچه ای بوجود بیاید پاک متولد نمی شود؛ به شوهرم موضوع را گفتم، خیلی خونسرد گفت: دیگر پهلوی او نرو، او نمی داند مشکل از کجاست؟ سؤال کردم مشکل از کجاست؟ ولی باز سکوت کرد..
ـــ به سکوت او چه پاسخی دادی؟
به شوهرم گفتم تو خودت دوست و آشنا داری، چرا از یکی از آنها نمی پرسی؟ چرا گاه بگاه از زندگی فلان دوستت که اینقدر او را خوشبخت می دانی یا آن که نخواسته ای راستش را بفهمی.. شوهرم گفت نمی توانم سرَ رابطه او با زنش را به تو بگویم. او دوست صمیمی من است ولی می دانم که فلان دوست او در این میان نقشی دارد؛ زندگی آنها اسرارآمیز است.. خیلی از شبها (فلانی) منزل این دوست می خوابد، آنها سه نفر در یک خانه شبهای زیادی را با هم به سر می برند! تعجب کردم که یک مرد غریبه چطور بدون همسر، شبی را درخانه دوستش بسر می برد؟ گفت تو زنی، از زنش بپرس! . . . سکوت!
ـــ پرسیدی؟
«پرسیدم، ولی جا خورد! که کی به تو گفته که ما از یک دوست در خانه خود پذیرایی کرده ایم؟ مگر اشکال قانونی دارد؟ گفتم ولی باعث ناراحتی شما می شود؟ گفت ابدا ً خیلی هم باعث راحتی است. این حرف مرا خیلی به فکر فرو برد، با خود تجسم کردم که یک زن و شوهر جوان شبها با هم هستند و این مرد حتی در اطاق دیگر دارد تجسم می کند که آنها با هم سکس دارند.. این تجسم برایم عجیب بود، هیچوقت اینطور فکرها به سرم نیامده بود با حالت متفاوت به شوهرم گفتم که طبق قرار دوستشان در خانه این زن و شوهر می خوابد و حتما ً از دیدن آنها بهره ای میبرد که اینهمه برای رفتن به آنجا از خود اشتیاق نشان می دهد؟ شوهرم لبخندی زد و گفت جریان را امشب با تو درمیان می گذارم.. شب که شد برخلاف همیشه که به او می گفتم برویم بخوابیم، او این بار عجله داشت و خیلی از وقت همیشگی زودتر گفت وقت استراحت است.. واقعا ً نمی تونم همه ریزه کاریها را با شما درمیان بگذارم ولی شوهرم گفت الان مجسم کن که من «فلانی» یعنی همان دوست هستم و با تو عشق بازی می کنم.. آقای دکتر این پیشنهاد برایم عجیب بود و تبدیل به برنامه ای شد که شوهرم دو ماه بعد از من خواست یکی از دوستانش را بمنزل ما بیاورد. . .».
ـــ پذیرفتید؟
واقعیت این است که شوهرم از دیدار (ما) با هم لذت می برد، منهم عادت کردم و این عادت سبب شد که تعداد افرادی که به خانه آوردیم، زیاد شد.. پدر و مادرم پی به ماجرا بردند که (این مردها در خانه شما چکار می کنند!) دیدیم ماندن در ایران مشکل آفرین است، خدا پدر رئیس جمهور آمریکا را بیامرزد که ما توانستیم جزو افرادی باشیم که او ویزا به آنها را تجویز کرده بود.. به آمریکا آمدیم و در بالتیمور ساکن شدیم که کمتر ایرانی داشته باشد ولی ما آن احساس را با خودمان داشتیم و در اینجا چون با کسی آشنا نبودیم، یک آمریکایی بما گفت در روزنامه آگهی بدهید مردهایی هستند که پولی دریافت می کنند که این سرویس را انجام بدهند ولی باید مواظب باشید بیمار نباشند.. ما یکی دوبار این کار را کردیم ولی ترسیدیم و این وحشت سبب شد که بفکر چاره بیافتیم و از آنجا به تگزاس نقل مکان کردیم.. در اینجا ایرانی هایی بودند که بعضی ها خیلی رک و پوست کنده، خودشان پیشنهاد میدادند، و بقول معروف آب می گردد و چاله را پیدا می کند، ما هم توانستیم با گروهی که جلسه خوشگذرانی داشتند آشنا شویم. . .
ــــ گروه؟
«بله. تعدادشان در حدود هفت یا هشت خانواده بود، یعنی از چهارتا شروع شد و رسید به هشت تا و ما مثل افراد کاملا ً محرم با یکدیگر رفتار می کنیم. . . این گروه قانون خودش را دارد اول اینکه نباید ارتباط ها پنهان باشد یعنی همه باید هر تصمیمی که می گیرند لااقل این دو خانواده روشن باشند و در خفا انجام نشود! دوم اینکه در اینجا نباید مسئله عشق واقعی بمیان بیاید، همه برای لذت و کامجویی به این جلسه می آیند..
ـــ چه چیزی باعث شد که به من زنگ بزنید؟
«اشکال من اینست که پس از رابطه حداقل با ده مرد مختلف در این شهر عاشق یکی از آنها شده ام؛ مطابق آن قرار، من فرد خیانتکاری هستم که به شوهرم و زن آن مرد خیانت کرده ام.. چون ما همدیگر را بارها به تنهایی دیده ایم و حالا این مرد می گوید بیا جدا شویم و با هم زندگی کنیم»..
ـــ و بعد؟
بعد خود را از گروه کنار بکشیم و برویم در یک نقطه دورافتاده و زندگی تازه ای را شروع کنیم.. شوهرم که به ماجرا پی برده است می گوید اگر طلاق بخواهی تمام سابقه ات را به پدر و مادرت می گویم.. وقتی به او می گویم خوب تو هم شریک من بوده ای میگوید من مرد هستم و اگر با سه نفر هم می رفتم بی اشکال بود! ولی تو زنی!
ـــ به شوهرت گفتی که او بعنوان مردی که همسر دارد، مردان دیگر را به سوی شما رانده است؟
می گویم ولی او بیقرار است می خواستم از شما کمک بگیرم که اگر این بیقراری عشق است چطور مرا به دیگری سپرده است؟
ـــ بیقراری او بیشتر بدلیل آنست که هیجانی را که در مورد تو در رابطه با دیگری داشته است از دست می دهد، از نظر روانی اینگونه رفتار یک برچسب بیماری جنسی را بهمراه دارد که شما پیش از کاربرد کلمه طلاق بهتر است با شوهر خود به روانشناسی که در امر روابط جنسی و درمان بیماری ها ی آن تخصص دارند مراجعه کنید. به شما یکی از آنها را معرفی می کنم..
«سپاسگزارم».
بنظر می رسد که در اینجا عشق تازه شاید بتواند در درمان شما اثری را که انتظار دارید بوجود بیاورد!