از راه دور گفت . . . هزار بار به مادرم گفتم که هرجا می رویم چه من با تو باشم چه نباشم، اینقدر از من تعریف نکن، از مردم خجالت می کشم. تو راجع به من به گونه ای حرف می زنی که انگار زیباترین، باهوش ترین، خانه دارترین و هنرمندترین دختر جهانم! چرا فکر نمی کنی که مردم اگرچه به روی تو نمی آورند، ولی در دل به تو می خندند که باز فلانی از راه رسیده است و می خواهد دخترش را هرطور شده قالب کند! از این وضع «مادر» به جان آمده ام! رفته ام که برای خودم یک آپارتمان کوچک بگیرم تا اینقدر درکناراو نباشم ولی در عین حال یک احساس ناگفتنی که مخلوطی از گناه و گوشه ای از دلتنگی و جدایی از خانه مادری است، مرا می آزارد..

 

ــــ چه احساسی داری؟

احساس شرم که باید برای چنین چیزی ناراحت باشم. چیزی که چاره اش فقط سکوت و یا راستگویی مادر در حضور دیگران است، ولی او رعایت نمی کند و مرا از خود می راند، شاید اگر اینگونه رفتار نمی کرد اجبار به بیرون رفتن از خانه نداشتم و او را تنها نمی گذاشتم!

 

ـــــ این تنها دلیل تلفن شما به من بوده است؟

نه، خودم هزار فکر کردم که می خواهم یک به یک با شما درمیان بگذارم. یکی مسئله کار من است. من در یک کلینیک کار می کنم، تخصصی دارم که می تواند پشتوانه زندگی مادی باشد؛ تا کنون سه مرکز مهم کاری را ترک کرده ام. دلیلش این بود که هر یک از آنها که در کنارم بودند، می خواستند با من رابطه بدون مسئولیت داشته باشند. دختر جوانی هستم، سی و هشت ساله ام و بهمین دلیل، خیلی از مردها فکر می کنند که در همان جلسه اول باید تسلیم باشم، والا می روند به سراغ جوان ترها! فکر می کنم در این سن و سال وقت زیادی برای بازی های متداول دخترها و پسرها را ندارم. دلم مردی می خواهد که بیاید جلو و بخواهد خانواده تشکیل بدهد. مادرم می گوید تو سخت گیری، باید کمی به طرف «رو» بدهی که جلو بیاید، بگذار دستت را بگیرد، کمی عشوه یاد بگیر! نگاه به دختر فلانی بکن که چطور در یک دیدار شبانه و دوستانه  قاپ فلانی را دزدید! مگر تو از او چه کم داری؟ . . . (سکوت)

 

ــــ در سکوت به چه چیزی فکر می کردی؟

به اینکه بخشی از مشکل شاید همین باشد. یعنی مشکل دوم من این است که عشوه بلد نیستم! از پسری که خوشم می آید، نمی توانم مثل دخترهای دیگر به او بچسبم و بی اعتنایی اش را تحمل کنم! تا اگرآقا تصمیم گرفت و دوست داشت با من یک ساعت را در قهوه خانه بگذراند، من سراپا شادی شوم! حتی دوستی دارم که در یک مهمانی با پسری آشنا شد و همان شب به آپارتمان او رفت و صبح روز بعد که می بایست او را در محل دیگری می دیدم، وقتی پرسیدم طرف چطور آدمی بود؟ گفت خبر ندارم گفتم مگر شب را در منزل او نخوابیدی؟ گفت نه او مرا به خانه رساند، نمی داند که من می دانم شب را با آن جوان بوده است، چرا دوستم باید به من دروغ بگوید؟

 

ــــ پرسش بسیار خوبی است. چرا؟

شاید به دلیل اینکه فکر میکند به او حسادت می کنم! درحالیکه من حسود نیستم، کنجکاوم و میخواهم بفهمم وقتی یک دختر با پسری که هنوز بطور کامل از زمان آشنایی اش نگذشته و با او خلوت می کند، بعدا ً چه احساسی دارد؟ و آن جوان نسبت به او چه احساسی دارد؟ می خواهم بفهمم کار به کجا می رسد؟ حتی آشنایی های کوتاه مدتی دیده ام که انگار پسر و دختری بجای دو هفته آشنایی، دو سال است که یکدیگر را می شناسند و بعد خواسته اند که با هم ازدواج کنند..

 

ــــ گفته اید که دیده اید؟

بله. پسری که از ایالت دیگری از راه رسیده بود، در مهمانی دوستانه ما، با یکی از دوستانم آشنا شد، ضمن حرف ها به یکی از دوستانم  که خیلی به دوروبر او (می پلکید) تعارف کرد که چرا شما به شهر ما تشریف نمی آورید؟ یعنی صحبت به جایی رسیده بود که او هم یک تعارف معمولی کرد ولی دوست من ول کن قضیه نبود! پرسید کی بیایم؟ او هم گفت پس فردا می روم، و جالب است که با هم رفتند و دوست من یک هفته با او بود. وقتی برگشت گفت نامزد شدیم! از او پرسیدم بهمین سادگی! گفت بله. دیدم هم شغل دارد هم یک آپارتمان برای زندگی. گفتم اگر با تو ازدواج نکند چی؟ گفت به جهنم که نکرد! یک هفته رفتم و کیف کردم، خیلی هم نازم را کشید که اینهمه راه را با من آمدی. حالا قرار است بیاید تا با مادرم آشنا شود!. . . درحالیکه اگر من با این پسر رفته بودم مادرم می گفت رفتی و او آن چیزی را که می خواست از تو گرفت و حال پشت گوشت را دیدی او را هم می بینی!!

 

ــــ مادرت مخالف دیدارها و استقلال شما و رفتن به خانه دوستان است؟

خیلی! از یک طرف می گوید باید عشوه بیایی و من رفتم تا در (دیکشنری) ببینم معنی عشوه چیست؟ آخر آدم تا در موقعیت عشوه ریختن قرار نگیرد که نمی تواند راه برود و عشوه بریزد! از سوی دیگر می گوید نگاه کن ببین دختر فلانی توانست در یک شب فلانی را به تور بیاندازد! من از این کلمات به تور انداختن و امثال آن حالم به هم می خورد..

 

ــــ دیگر چه مشکلی است؟

اینکه واقعا ً اگر بخواهم صادقانه صحبت کنم اینست که در این سن هنوز تجربه ای با هیچ مردی نداشتم. یکی از چیزهایی که خیلی آزارم می دهد اینست که مادرم با افتخار به همه توضیح می دهد که من باکره هستم! و درضمن هزار ناسزا به آنها که می روند و تجربه می کنند، میدهد که (اینها) پسرها را پررو کرده اند! والا دختر من چه عیبی دارد که نباید الآن دو سه تا بچه هم داشته باشد؟ و . . . بعد اضافه می کند که همانطور که فلانی و فلانی دارد، اینها باعث شرمندگی است..

 

ــــ این صحبت ها فقط شرم آور است و یا زیربنای دیگری هم در اندیشه شما بوجود می آورد؟

ممنون از این پرسش شما. واقعیت اینست که دلم می خواهد تا ابد باکره بمانم! شاید شوهر نکنم و یا پیدا نشود! آیا من باید با این وجدان (آگاه) چطور خودم را راضی کنم که بتوانم گوشه ای از آن برنامه ای را که دیگران اجرا می کنند من هم با خیال راحت انجام بدهم، نترسم، نگران نباشم، احساس کوچکی و دست خوردگی نکنم؟ یکبار یکی از دوستان هم سن و سال به من گفت بیا دست از لجبازی با خودت بردار، بیا با هم برویم به بار، چون من می روم و حالم خوب می شود! من و تو در مکان های مقدس پسری به سراغمان نمی آید، اینجا آمریکاست، «بار» جای خودش را به مهمانی ها و گردهمایی های خانوادگی داده است. در اینجا «مرد» انیکه زنی را در بار ببینند، اما راجع به او فکر بد نمی کنند! ما می توانیم حتی در آنجا شخصیت خود را نشان بدهیم که انسان هستیم و بدنبال کسب و کار در اینجا ننشسته ایم. . . نظر شما چیست؟

 

ــــ پرسش از شما اینست که می خواهید آن دلیل واقعی تلفن زدن خود را به من، بگویید؟

تازه می توانم حرف دلم را با خیال راحت بزنم. درست دو ماه است که در محل کارم با جوانی آشنا شده ام که به نظرم پسر خوبی است. فهمیده ام که تا کنون ازدواج نکرده است، چندین بار با هم بیرون رفته ایم، اجازه دادم دستم را بگیرد و حتی در آخرین جلسه وقتی مرا می بوسید، احساس ترس و گونه ای هیجان نامأنوس داشتم، نمی دانم او چه قصدی دارد ولی هرچه هست از اینکه بدون وحشت به سراغم آمده است، خیلی از او خوشم آمده است. آیا اگر به این مرد که مرتب تقاضای دیدار مرا در رستورانها و مکانهای تفریحی دارد، بقول مادرم عشوه گیری کنم، چه اشکالی دارد؟

 

ــــ بهتر است خودت باشی، اگر چیزی را که در دل داری به او نشان دهی، او شهامت بیشتری را دارد و به شما نشان می دهد، از خود بپرسید مگر چه حادثه ای پیش می آید که به احساس خود صمیمانه پاسخ مثبت بدهید  چون «احساس»، واقعی ترین چیزی است که تجربه می کنیم! به امید پیروزی!