چرا طلاق
من وقتی با کامیار در دادگاه طلاق روبرو شدم، دچار حیرت و تعجب گردیده و از خود می پرسم مگر ممکن است در چنین سن و سالی هم میان زوج ها، طلاق صورت گیرد؟! ولی کامیا رخودش برایم توضیح داد و گفت بله طلاق سن و سال بخصوصی ندارد.
من مردی 72 ساله هستم، شاید در این سن و سال، من باید در استراحت و آرامش کامل به سر برم، ولی متاسفانه پیچ و خم های زندگی، هیچگاه سن و سال نمی شناسد. یادم هست وقتی بعد از 30 سال زندگی مشترک، نسرین همسرم در ایران بر اثر سرطان فوت کرد، من 62 ساله بودم. با خود عهد کردم دیگر ازدواج نکنم و به روایتی برای فرزندانم هم پدر باشم و هم مادر! اما بعد از یک سال، دختر و پسر بزرگم که هردو در آمریکا به دانشگاه می رفتند از من خواستند، خواهرشان را برداشته و به آنها بپیوندم و در عین حال زندگی تازه ای را شروع کنم.
من سرانجام با دخترم به آمریکا آمدم و زندگی تازه ای را شروع کردم، ضمن اینکه فرزندانم اصرار داشتند به زندگی من دوباره سروسامانی بدهند. در درجه اول ازدواج با خانمی مناسب را پیشنهاد دادند، حتی دو سه خانم بسیار خوب و زیبا بالای 35 سال به من معرفی کردند، ولی من هرچه کردم نشد که نشد، و نتوانستم برای ازدواج مجدد آماده شوم. کم کم، بچه ها ناامید شدند و خود را کنار کشیددند تا اینکه حدود 5 سال قبل بچه ها برای خود، جشن تولدی در خانه براه انداختند که در ضمن، گروهی از پدر و مادرها نیز دعوت بودند. همان شب بود که من، ژیلا همکلاسی دوره دانشگاه خود در ایران را در برابر خود، دیدم. گرچه کمی شکسته شده بود، ولی هنوز آن جذابیت و وقار همیشگی را داشت. دختران او دوستان دخترم بودند و همین سبب برخوردهای تازه ای، میان ما شد. ژیلا نیز شوهرش را از دست داده بود و بقول خودش می بایست بعد از دلبستگی ها و پیوندهای دوباره، فقط به بچه هایش برسد، ولی انگار سرنوشت هردوی ما، با این دیدارها عوض شد. ژیلا مرتب ما را به خانه اش دعوت می کرد و برایمان غذاهای خوشمزه می پخت و هرگاه، بچه ها دچار کوچکترین بیماری می شدند، او بود که چون مادری دلسوز مراقب شان بود. همین رفت و آمدها، سپیده دختر کوچک او را به پسرم بهنام نزدیک کرده و یکباره ما چشم گشودیم، که آنها به هم دل بسته بودند. خود بخود، این علایق و روابط تازه، سبب نزدیکی بیشتر من و ژیلا شد و من احساس کردم بعد از سالها، به محبت و عشق بی ریای او عادت کرده ام، ولی به خود می قبولاندم که این احساس، عشق نیست!
بعد از حدود یک سال و نیم، صحبت از ازدواج بهنام و سپیده شد، در حالیکه از سویی بچه های من و از سویی بچه های ژیلا، تلاش می کردند ما را هم به مرحله ای جدی هدایت کنند و یکشب حرف از ازدواج ما پیش کشیدند، هردو جا خوردیم، ولی هردو نیز نشان دادیم که بی علاقه هم نیستیم.
قبل از آنکه ما بخواهیم تصمیم نهایی را بگیریم، بچه ها رأی دادند که بهتر است ما نیز با ازدواج خود، به یک خانواده بزرگ و پر از عشق، رضایت بدهیم.
یکشب من و ژیلا، برای شام بیرون رفتیم وکلی با هم حرف زدیم و عاقبت تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. این خبر را به بچه ها دادیم و آنها ترتیب یک عروسی مشترک با مهمانان محدود را دادند، عروسی پرشوری که برای ما همه، خاطره انگیز شد.
سپیده و بهنام، کاری بسیار خوب، پیدا کردند و به نیویورک رفتند و ما همگی در واشنگتن ماندیم تا خبر حامله شدن سپیده را شنیده و ترتیب یک سفر دسته جمعی را به شهر آنها داده و تا تولد فرزندشان ماندیم. روزها و شبهای خوشی داشتیم و بعد هم به واشنگتن بازگشتیم و یک سال بعد، دخترم با آقایی بسیار تحصیل کرده و خوب، وصلت کرد. پسر بزرگ ژیلا برای مأموریتی به لندن رفت، دخترش با دوست پسرش به پاریس رفتند و خلاصه هرکدام مسیری را برگزیدند، تا چندی پیش که سپیده به حالت قهر به خانه ما آمد و گفت می خواهم از بهنام طلاق بگیرم. ما که انتظار چنین حادثه ای را نداشتیم، همه آرامش زندگی مان بهم ریخت و من حتی دو روز بعد به سراغ پسرم رفتم تا علت را جویا شوم و تازه فهمیدم که پسرم با منشی خود رابطه داشته و سپیده مچ آنها را گرفته و حالا با وجود پشیمانی بهنام، تحت هیچ شرایطی، سپیده حاضر به گذشت نیست.
تلاش بی نتیجه ماند و آنها از هم جدا شدند. همزمان، از سویی بهرام و دخترم، و از سوی دیگر سپیده و خواهرانش، من و ژیلا را تحت فشار گذاشتند که باید از هم جدا شویم، ما البته مقاومت کردیم، ولی متاسفانه فشار بچه ها آنقدر شدید بود که ما را به بن بست کشید. حتی دختران ژیلا او را تهدید کردند که طردش می کنند و گفتند درصورتی که حاضر به جدایی نشود بکلی از زندگیش بیرون می روند و همه نیز دلیل شان خیانت پسرم بود و اینکه همین رویداد، توهین برزگی به همه خانواده بوده است!
من و ژیلا عاقبت ناچار شدیم به دادگاه طلاق برویم و اینک در مراحل انجام این اقدام هستیم ولی به نظر شما آیا ما چاره ای دیگر هم داریم؟! من از سویی به دختر و پسرم علاقه دارم و شاهد بودم که پسرم گناه خود را پذیرفته و طلب بخشش کرده، ولی سپیده او را نپذیرفته، از سویی ژیلا را دوست دارم و او تکیه گاه روحی خوبی برایم می باشد. باور کنید با این سن و سال و تجربه در تصمیم گیری مانده ام ونمی دانم چکنم؟ گرچه مراحل طلاق پیش می رود، ولی من با خود می گویم آیا این راه چاره است؟ آیا این راه درست و عاقلانه ای است؟ اگربه خواسته بچه ها توجهی نکنیم و بدنبال خواسته خود برویم، چه می شود؟
