
محسن – ونکوور
سنگ صبور عزیز
من بدست خود، تنها عشق زندگیم را به برادرم بخشیدم و خود را در برزخ بزرگی انداختم، ولی براستی چرا؟
قصه من، قصه ای شنیدنی است. من برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم، آنهم در 40 سالگی، در سن و سالی که عشق مفهوم واقعی خود را دارد و در آن تجربه ها اندوخته است.
من لادن را در محل کارم ملاقات کردم، دختری زیبا و ظریف و شکننده، که در همان اولین دیدار، مرا تحت تأثیر خود قرار داد. روزها و شبهای زیادی در اندیشه اش بودم تا دوباره او را دیدم و این بار، به بهانه ای حرف را با او شروع کردم و او نیز بی ریا، خود را مشتاق دیدارهای بعدی نشان داد.
عاشق لادن شدم، ولی به دلیل مرگ ناگهانی مادرم، قضیه را پنهان نگهداشتم و درحالیکه برای آینده خود و لادن برنامه ریزی می کردم، با هیچکس در اینمورد حرفی نمی زدم و درست روزی که
می خواستم راز دلم را با او درمیان بگذارم، برادرش را در حادثه ای از دست داد. خود بخود، میان ما فاصله افتاد و چون لادن راهی لوس آنجلس شد، من، در تورنتو ماندم و چشم به در بودم تا او بازگردد و همه چیز را از زبان من بشنود.
بازگشت لادن خیلی طولانی شد، ولی گاه با هم تلفنی در ارتباط بودیم تا درهمان روزها برادر کوچکترم مهدی، بیمار شد و او را به بیمارستان بردیم و در طی معاینات گوناگون، مشخص شد که به سرطان ریه مبتلا شده است. بازهم زندگی مان بهم ریخت و درگیر درمان برادرم شدیم. برادرم در طول بیماری کلا ً روحیه اش را از دست داده بود و من برای اینکه کمی او را از این حالت خارج کنم، از او خواهش کردم به یک سفر تفریحی برود تا شاید روحیه از دست رفته را باز یابد. بنا به خواسته خودش، او را راهی لوس آنجلس کردیم و من برای اینکه آشنا و دوستی در آمریکا داشته باشد، سفارش او را به لادن کردم و لادن را با مهدی آشنا کردم تا او در لوس آنجلس تنها نباشد و دوست و راهنمایی داشته باشد.
به خیال خودم، بهانه خوبی بود که هر روز به لادن زنگ بزنم، هم در مورد مهدی با او صحبت کنم و هم در مورد احساسم به او بگویم. چند هفته ای که از حضور مهدی در لوس آنجلس گذشته بود، با من تماس گرفت و با خوشحالی گفت برادر مژده! من عاشق شده ام! من که خیلی از این موضوع خوشحال شده بودم، پرسیدم عالیه! این دختر خوشبخت کیست؟ گفت لادن! دوست و همکار سابق تو! این دختر مثل فرشته است و من را با زندگی آشتی داده است و من می خواهم بخاطر او، به هر قیمتی که شده، زنده بمانم!
من این حرفها را شنیدم و ظاهرا ً برای برادرم ابراز خوشحالی کردم، ولی از درون شکستم! باورم نمی شد چنین حادثه ای اتفاق افتاده باشد. حال خیلی بدی داشتم، حتی چند روزی سر کار نرفتم، از دوستان و آشنایان می گریختم و نمی دانستم چه باید بکنم! بعد از دو سه روز مهدی مجددا تماس گرفت و گفت لادن بیشتر اوقات در مورد تو صحبت میکند و به من توجهی ندارد من که می دانم رابطه احساسی میان شما دو تا نیست، بهمین جهت خواهش می کنم درباره من با لادن حرف بزن و بگو کمی به من توجه کند، باور کن با شناختن لادن حالم خوب شده، آینده را روشن می بینم و با وجود او، زندگی برایم زیبا و شیرین شده است.
علیرغم میل خود، با لادن تماس گرفتم و گفتم از روزی که مهدی به لوس آنجلس آمده و تو را دیده، تحت تأثیر محبت های تو، شدیدا ً حالش خوب شده است و فکر می کنم معجزه ای رخ داده است! من واقعا ً ممنون تو هستم و خواهش می کنم از او بیشتر مراقبت کن و به او امید بده، مسلما ً چنین کاری او را به سلامت کامل سوق می دهد! لادن با حیرت تمام، فقط به حرفهای من گوش می داد و بعد با تعجب پرسید تو مطمئنی اشکالی ندارد؟ و من فقط سکوت کرده و همه چیز را به خود لادن سپردم.
قرار بود دو هفته بعد مهدی بازگردد، ولی خبر داد دوست دارد در لوس آنجلس بماند. در ضمن، آخرین آزمایشات او با خبرهای خوشی همراه بود! من که گاه به گاه، با پیام ها و تلفنهای لادن روبرو بودم، وقتی دیدم برادرم مهدی، عاشقانه او را دوست دارد، به بهانه های مختلف جواب تلفنهای لادن را ندادم، حتی به بهانه کار چند روزی به ونکوور رفتم. تا اینکه مهدی خبر داد می خواهد از لادن خواستگاری کند و از من خواست او را کمک کنم.
با لادن حرف زدم، او علنا ً اعتراف کرد که عاشق من است و من را دوست دارد، من هم اعتراف کردم عاشق او هستم، در عین حال به او گفتم شرایط جسمی مهدی خطرناک است، و پزشکان امیدی به او ندارند، اگر امکان دارد با او همراه باش، تا ببینیم آینده چه پیش می آورد!
آخرین آزمایشات مهدی با خبرهای خوشی همراه نبود، مهدی اصرار داشت با لادن ازدواج کند. من با لادن حرف زدم، به او فهماندم حاضرم به خاطر برادرم، خود را کنار بکشم تا حداقل به او امکان بدهم چند ماه و یا چند سالی با امید و عشق زندگی کند، بعد، ما دوباره بسوی هم باز خواهیم گشت.
لادن با ناراحتی از من جدا شد و با لجبازی، تن به ازدواج با مهدی داد و من هم، بعنوان شاهد در آنجا حضور داشتم، حضوری که باعث رنج بسیار و آزار من شد، ولی دم نزدم!
باور کنید الان 3 سال است من رنج می برم، لادن هم در عذاب است، و در این میان، مهدی رو به بهبودی است، لادن می گوید فداکاری بس است! من می خواهم طلاق بگیرم و دیگر نمی توانم به این زندگی ادامه دهم! من می ترسم طلاق او، بیماری مهدی را تحریک کند و حالش بدتر شود، از طرفی زندگی خودم تباه شده است و نمی دانم چکنم؟ واقعا ً خودم را در مرز نابودی می بینم! لطفا ً شما بگویید چکنم؟!