چرا طلاق
یافا سلیمانی از دادگاههای طلاق نیویورک گزارش می دهد.
وقتی کوروش درباره همسرش حرف می زد، اطرافیان با تعجب او را نگاه می کردند، باورشان نمی شد که او درباره یک زن حرف می زند، چرا که همه آن مسائل می توانست در مورد یک مرد باشد!
کیانا را در اتریش ملاقات کردم، او همراه خانواده اش در جمع پناهندگان بودند. من از ایران به بهانه دیدار برادرم، خارج شده بودم و قصد بازگشت داشتم، ولی دیدار با کیانا و علاقه ای که بین ما بوجود آمد، کلا ً مسیر زندگی مرا عوض کرد.
دلیل نزدیکی من و کیانا به یکدیگر، یک بچه کبوتر زخمی بود. من جوجه کوچولو را، در راهم، در خیابان پیدا کرده و ابتدا به یک داروخانه رفته و بعد هم، با همه تلاش، پانسمانش کردم و در یک جعبه قرارش دادم. کیانا وقتی متوجه این جوجه زخمی شد، به سراغ من آمده و اینگونه با هم آشنا شدیم و با هم کوشیدیم تا پرنده را تا حد پرواز برسانیم.
روزی که جوجه کبوتر آماده پرواز بود، کیانا تصمیم گرفت آنرا به هر طریقی شده نزد خود نگهدارد و این احساسات پاک و عاشقانه اش بیشتر مرا شیفته خود کرد. خلاصه اینکه همان پرنده زخمی، پایه گذار عشق ما شد.
من بازگشت به ایران را فراموش کرده و با کمک برادرم، در جمع پناهندگان با کیانا به آمریکا آمدم و در آمریکا با حضور خانواده او، با یکدیگر ازدواج کردیم. هردو ضمن تحصیل در کالج، مشغول به کار هم شدیم و درضمن به یکدیگر قول دادیم تا سروسامان دادن به زندگی مان،
بچه دار نشویم.
با اصرار کیانا، ابتدا خانه کوچکی اجاره کردیم و از ماه دوم زندگیمان، کیانا چند کبوتر زیبا خرید و از آنها در خانه نگهداری می کرد. او از آنها مراقبت می کرد و من هم شکایتی نداشتم، چرا که فکر می کردم پرداختن به پرندگان و مراقبت کردن از آنها، نشانه روح لطیف همسرم می باشد، ولی کم کم احساس کردم تعداد کبوترها به 20 عدد رسید و وقتی یکی از همسایه ها شکایت کرد که این کبوترها سبب مزاحمتشان شده، من تازه فهمیدم که قضیه کبوترها در زندگی کیانا خیلی جدی است. وقتی با او در اینمورد صحبت کردم، متوجه شدم او در ایران نیز به اتفاق برادرش در منطقه نارمک تهران، بیشتر وقتشان به کبوتر بازی می گذشته است و این کار، سرگرمی مورد علاقه شان بوده است. با اصرار کیانا خانه کوچکی خریدیم، خانه ای که از هر جهت برای پرواز و پرورش کبوترها، مناسب بود. من هیچگاه فکر نمی کردم با خرید این خانه، کیانا را تقریبا ً از دست بدهم، چون بعد از دو سه ماه متوجه شدم، کیانا سحرگاه از خواب بیدار می شود تا به کبوترها برسد، به آشیانه شان، به دانه هایشان، جوجه هایشان و کبوتران بیمار و رنجور و خلاصه دنیای او، دنیای کبوترها بود و من دیگر فراموش شده بودم. برای اینکه افکار او متوجه چیز دیگری شده باشد، با او در مورد بچه دارشدن صحبت کردم، او کمی عصبی شد و گفت من حداقل تا دو سال دیگر نمی خواهم بچه دار شوم! این حرف او مرا خیلی آزرد، ولی بروی خود نیاوردم.
یک روز که به خانه آمدم، متوجه شدم کیانا در حال گریه کردن است، خواستم از او دلجویی کنم ولی او با ناراحتی دستم را پس زد و گفت تو در غیبت من، در آشیانه کبوترها را باز کرده ای و 20 کبوتر مورد علاقه من را پرواز داده ای! من که روحم هم از این ماجرا خبر نداشت، فریاد زدم، من قبل از تو خانه را ترک کرده و بعد از تو به خانه وارد شده ام، چگونه می توانم پرنده ها را از آشیانه شان پرواز بدهم؟! این جر و بحث چنان بالا گرفت که من بحال قهر بیرون آمدم و جالب اینکه، تا روزی که به خانه نرفتم، کیانا حتی سراغ من را نگرفت!
من که دیگر به شدت اذیت شده بودم، تصمیم به جدایی گرفتم، ولی کیانا با دریافت نامه وکیل به سراغم امده و گفت دوستم دارد، نمی خواهد مرا از دست بدهد، ولی درضمن، نمی تواند از کبوترهایش نیز دست بکشد!
من و کیانا اینک دو ماه است در حال گفتگو هستیم، ولی می دانم که فایده ای ندارد، چون او واقعا ً عاشق کبوترهایش است و من برای او، در درجه بعدی قرار دارم. می دانم مرا دوست دارد ولی با توجه به گریز از بچه دار شدن و صرف تمام وقتش برای کبوترها، دیگر نقش زن را در زندگی من ندارد. همه فامیل می گویند شما ایده آل ترین زوج هستید، وقتی به مهمانی و جشن ها و مناسبت های فامیلی می آیید،عاشق ترین زوج هستید، آنها راست می گویند، ولی من در خانه خودم تنها هستم، چون کیانا با من زندگی نمی کند، او با کبوترهایش زندگی می کند، واقعا ً من راهی جز جدایی ندارم؟!