
از راه دور گفت: از مجلس یادبود پدرم برمی گردم و به یاد ایام کودکی می افتم که چگونه به هر بهانه ای مرا در زیر ضربات شدید مشت و لگد آزرده بود؛ ولی زمانیکه به پیری پای نهاده بود، انتظار داشت که یک فرزند وفادار به او باشم و وظایفم را ( احترام به پدر) به درستی انجام بدهم. در تمام ایام کودکی تا جوانی که خود برپای ایستادم و نیازمند به او نبودم، حسرت زندگی کودکان دیگر را همیشه داشتم تا روزی که پای از دبیرستان و وابستگی بیرون کشیدم و به بازار قالی فروشان رفتم و گفتم «حاجی آقا» شاگرد نمی خواهید؟. . . .
ـــ شاگرد می خواست؟!
ـــ شاید نه، ولی از نگاه و انرژی خواهندگی و استقلال طلبی من چیزی دید که با کمی مکث گفت پسرجان یاد بگیر که در مغازه ای به این عظمت، قالی چیست؟ و چگونه بافته می شود و چگونه باید خرید و فروخت؟ .. دیدم حاجی مرد خوبی است و واقعا ً دلش می خواهد که من یاد بگیرم. مثل حاجی های امروزی، جای مهر بر پیشانی نداشت، آدم حسابی بود. ایستادم و هرچه از کتاب و مطلب درباره قالی و نشانه های شهر و دیار بود، در دفتری فراهم آوردم و قدری آنها را طبقه بندی کردم که حاجی پس از سه ماه بمن گفت: خدا ترا قالی شناس آفریده است، حال سعی کن قالی فروش هم بشوی..
ـــ شدی؟
ـــ بله. ابتدا عصرها که حاجی حجره را می بست به کلاس انگلیسی می رفتم تا آنچه را در دبیرستان خوانده بودم، تکمیل کنم. یکروز یک نفر از ایتالیا آمده بود و اصرار داشت یک نقش از (ساروق) را که کمیاب بود در بازار تهران پیدا کند؛ من طرح و نقشه آنرا گرفتم و روز بعد تقریبا ً به تمام قالی فروش ها سرزدم و دو سه نمونه آنرا شخصا ً خریدم و آنها را به آن ایتالیایی قالی شناس، که بدنبال نخستین کار نمونه از هنرمند کم نظیر و از جهان رفته ای بود، به پنج برابر قیمت خرید فروختم و آنقدر با افراد گوناگون معامله کردم که دیدم بازار جای کوچکی برای آرزوهای بزرگ من است..
ـــ چه کردید؟
ـــ از کنسول گری آمریکا تقاضای ویزا کردم. ندادند و گفتند اگر از دانشگاه پذیرش داشته باشی این کار امکان پذیر است، منهم به شرکتی که کار پذیرش داشت مراجعه کردم و مدارک دبیرستانی ام را به او سپردم و در نتیجه دانشگاهی در تگزاس به من پذیرش داد. یکروز به حاجی گفتم خداحافظ! و به این طریق روانه آمریکا شدم، و لیسانس مهندسی را در دانشگاه تگزاس سه ساله بپایان رساندم. برای انجام پژوهش بورسیه گرفتم و دردسرتان ندهم، در کمپانی وابسته به IBM به پژوهش پرداختم و با اینکار توانستم به عالیترین مقام برسم و شدم فردی که ناگهان از درو دیوار محبت اطرافیان بسوی من سرازیر شد. تمام آنهایی که روزگاری حتی حاضر بدادن جواب سلامم نبودند، ناگهان تبدیل به عاشقان دلخسته ام شدند. تلفن های عمه، خاله و دایی حکایت داشت که بچه ها بیایند و در سایه محبت پسر دایی و پسر عمه! هم به دانشگاه بروند و هم پذیرایی شوند..
ـــ چه احساسی داشتید؟
ـــ احساس بدی نبود! اینکه خودم را یافته ام. اینکه دیگر آن بچه محروم نیستم، خوشحالم می کرد و از همه مهمتر اینکه پدر را نسبت بخود مهربان دیدم. این احساس مرا عصبانی و خشمگین می کرد. گفتم چه کنم؟ چکاری کنم؟ گفت برو و با یک روانشناس حرف بزن. رفتم و اینکار را کردم؛ میتوانم بگویم که حالم خیلی بهتر شد ولی مرگ پدر دوباره همه چیز را زنده کرد..
ـــ داشتی راجع به احساست حرف می زدی؟
روانشناس کار خودش را انجام داد و من احساس راحتی کردم، ولی امروز پس از آنکه از مراسم ترحیم و یادبود او برمی گردم، احساس عصبانیت به من دست می دهد، حتی وقتی به اجبار به پشت میکروفون رفتم که حرف بزنم، نتوانستم از پدرم تعریف و تمجید کنم! اشک من سرازیر شد، مردم فکر می کردند از دوری پدر می گریم، ولی نمی دانستند که اشکم بدلیل آن بود که ما سالهای عشق و دوستی پدر و پسر را از دست دادیم. باندازه کافی یکدیگر را ندیدیم..
ـــ پدر در کجا زندگی می کرد؟
ـــ مسئله همین است، پدر و مادرم را از ایران به آمریکا آوردم. برای آنها خانه ای جدا و بزرگ خریدم. برای نگهداری آنها یک خدمتکار استخدام کردم، و پدرم اینهمه کوشش و یاری رسانی مرا «وظیفه» می دانست، یکبار نگفت که پسر من آفرین! یکبار نگفت آفرین بر تو که از بازارچه تهران خودت را به معتبرترین کشور جهان رساندی و جزو بهترین مدیر بزرگ ترین شرکت ها هستی! مثل ریگ پول برای ما و اطرافیان خرج می کنی! دلم می سوزد که چر ا اینکارها را کرده ام! در تمام این احوال این مادر بود که مرا در آغوش می فشرد و می گفت پدرت نمی فهمد! او را ببخش!!
ـــ بخشیدی؟
ـــ از قضا روانشناس هم این پیشنهاد را به من کرده بود. در اندیشه، پدر را بخشیده بودم. هر بار به یاد رفتارش می افتادم، حرف مادر را در اندیشه ام، تکرار می کردم که باید پدر را ببخشم! ولی واقعیت اینست که چرا همچنان به خدمت خود ادامه می دادم؟ و این رنج همچنان با من است..
ـــ آیا روانشناس با شما و پدر، جلسه مشترک تشکیل داده بود؟
ـــ بله. او عقیده داشت که باید آنچه را در دل دارم با پدر درمیان بگذارم. اصلا ً پدر آنقدر سخت گیر بود که من جرأت اعتراض به او را، حتی در بزرگسالی از دست داده بودم. او در حضور پدر به من گفت: با خیال راحت برو و هر چه دلت می خواهد به پدرت بگو! منهم شروع کردم از اول زندگی و تمام رفتار ناخوشایند او را، یک به یک به او گفتم! حتی گفتم من به دبیرستان می رفتم و مثل سایر شاگردان، آرزوی رفتن به سینما و گردش های دسته جمعی را داشتم و تو حاضر نبودی در این راه دیناری خرج کنی! تنها کارت این بود که از بقیه انتقاد کنی و به من بگویی که این کارهای دوستانت بی نتیجه است. به پدرم گفتم چه اصراری داشتی که بمن سیلی بزنی، یا به اندک اشتباهی که فکر می کردی حق با توست، مرا بیازاری. . . .
ـــ پاسخ پدر در این گفتگو چه بود؟
ـــ گفت اینکه میگویی سخت گیر بودم، درست است، ولی نتیجه اش برای تو بد نبود! و این مرا آزار میداد تا وقتیکه روانشناس به پدرم گفت: اعتراف به خطا از بزرگواری و عزت نفس آدمی است آیا شما در مورد فرزندت کاملا ً درست عمل کرده اید؟ پدرم گفت آنها را همانقدر که بلد بودم عمل کردم. آمده ام اینجا که از شما بیاموزم. و روانشناس گفت: آیا فکر نمی کنی که باید از پسرت عذرخواهی کنی؟ و در اینجا بود که پدرم اشکهایش سرازیر شد و مرا در آغوش کشید (با اشک)..
ـــ آیا این عمل پدر، آرامشی را که در انتظار داشته اید، به شما داد؟
ـــ بله آرامش داد ولی همیشه این نکته برایم باقی است که چرا در آن زمان، آنقدر به پدر و خانواده ام محبت کردم، درحالیکه لازم نبود چنان رفتاری داشته باشم، این مرا اذیت می کند که چرا پاسخ آنهمه عذاب را با یاری کردن به آنها دادم..
ـــ دلیل محبت شما به آنها این بود که عشقی را که نیاز به آن داشته اید از آنها بگیرید، شما سالها از پدر بی محبتی دیدید و در بزرگسالی به او بیش از حد محبت کردید که شاید آن عشق کنترل شده رها شود و شما را در آغوش بفشارد!!