ابی از سانفرانسیسکو:
وجدانی که بیدار شد

سال 1990 بود، ترکیه از ایرانیان آواره غلغله بود، من در یک هتل کوچک، نزدیک میدان معروف تقسیم یا تکسیم، با همسرم مهین ودخترم سایه، چون صدها هزار نفر دیگر، انتظار راهی و دریچه ای برای راهیابی به سرزمین های تازه بودیم. یکروز جلوی یک رستوران، که همه غذاهایش را پشت ویترین گذاشته بود، تا آواره های گرسنه ایرانی را بدرون بکشد، با شایان آشنا شدم، او هم با همسر و سه فرزندش، آواره ترکیه شده بود، او هم در پی راهی برای فرار بود.
کلی با هم حرف زدیم و من او را از غذاهای ویترینی منع کردم و گفتم بیشتر این غذاها را من نشان کرده ام، گاه یک هفته در همان حال پشت ویترین می مانند، بعد هم درون ظروف بزرگی، نیمه شب ها، در مسیر مسافران گرسنه، با قیمت پائینی عرضه می کنند.
توصیه کردم مواد اولیه غذایی را از شنبه بازارها، به قیمت ارزان بخرد وخود به تهیه غذا بپردازد، گفت توی اتاق هتل چگونه غذا بپزم؟ گفتم یک اجاق برقی کوچولو، بعد هم چند تا پتو که همه درزهای در و پنجره ها را بگیرد و بوی غذا به مشام مسئولان هتل نرسد!
خیلی تشکر کرد و رفت، سه روز بعد دوباره شایان را دیدم، جلو آمده ومرا بغل کرد و گفت برادر! عجب راه حل خوبی نشانم دادی، بعد از 6 ماه، دو سه روز است غذای سالم و خوشمزه و ارزان می خوریم و دعایش را بجان شما می کنیم، بعد هم تعارف کرد، به اتفاق مهین و سایه، فردا ظهر مهمان شان باشیم. من با میل پذیرفتم، فردا دور هم باقلاپلوی خوشمزه ای خوردیم و من فهمیدم شایان سرمایه خوبی دارد، می خواهد درخارج بیزینس راه بیاندازد، وسوسه شدم و گفتم من هم سرمایه ام در راه است، شاید باهم شریک شدیم. هر دو تفاضای پناهندگی برای امریکا کرده بودیم، در مدت 4ماه کلی نقشه کشیدیم، من به عناوین مختلف اطمینان شایان را جلب کردم، با خودم می گفتم گرچه من پولی در بساط ندارم ولی با سرمایه او بیزینسی راه می اندازیم، بنظر می آمد آدم صاف و ساده ای است.
شایان سرمایه قابل توجهی را در میان لباس ها، چمدان ها،کیف و کفش و غیره پنهان کرده بود، قرار شد زمان سفر، پولها را میان همه تقسیم کند، که دردسری نیافریند، اتفاقا ما زودتر ویزا گرفتیم و به ایتالیا رفتیم، تا از آنجا راهی شویم. شایان در آخرین لحظات تقریبا نیمی از سرمایه اش را به ما سپرد وما بعد از 2 ماه به شمال کالیفرنیا آمدیم، من مرتب به شایان زنگ میزدم، که در صورت امکان پولهایش را حواله کند، تا من بیزینسی را شروع کنم، چون آمدن شان مرتب عقب می افتاد! او تقریبا همه نقدینه اش را برای من حواله کرد. من ابتدا یک آپارتمان خریدم و بعد 5 شعبه یک فست فود معروف را خریداری کردم، خبرها را مرتب به شایان می دادم و در ضمن هرچندگاه یکبار برایش حواله ای همراه یک ساک سوقات می فرستادم و می گفتم بهرحال باید از همین حالا، بهره سرمایه گذاری ات را ببری. من به دروغ به شایان گفتم درحد سرمایه او، من هم سرمایه گذاری کرده ام، درواقع همه چیز 50/50 است.
شایان می گفت تو خیال مرا راحت کردی، حالا اگر دو سال هم توی راه بمانم، نگران نیستم، بیزینس مشترک مان باهمت تو دوست نازنین پیش میرود و آینده من هم تضمین شده است. در هفته یکبار همسر شایان زنگ میزد و از من تشکر می کرد، می گفت در این دنیاحتی پدر و برادر هم مثل شما مطمئن و با وجدان نیستند، شاید بدون راهنمایی شما، ما پول هایمان راهم در مسیر راه از دست می دادیم، شاید به آدم ناجوری می سپردیم و بکلی از دست میرفت، ولی شما با وجدان ترین آدم روزگار، آینده ما را نجات دادید.
من با راهنمایی دو سه فامیل و دوست، بیزینس ها را گسترش می دادم، تقریبا همه مشغول بودیم، مهین دو سه فست فوود را با خواهرش اداره می کرد، برادرزاده خودم از لس آنجلس آمده، دو شعبه را مدیریت می کرد، تا یکسال و نیم بعد که شایان وهمسر و بچه هایش به آریزونا آمدند، من دو شعبه یک فست فود دیگر را هم خریده بودم، ولی با کسی در میان نمی گذاشتم. احساس می کردم حتی از همسرم نیز باید پنهان کنم، چون به کسی اطمینان نداشتم، همه را مثل خودم می دیدم.
یکی دو بار ما به دیدار شایان و خانواده اش رفتیم، تا آنها گرین کارت خود را گرفته و به کلی به سانفرانسیسکو آمدند، من بلافاصله یک آپارتمان برایشان اجاره کردم. یکی از فست فودها را به او سپردم، تا مشغول شود، خیلی خوشحال بود، مرتب از من تشکر می کرد می گفت باورم نمی شود با سرمایه های اندک ما، بتوانیم چند فست فود بخریم واین چنین درآمد داشته باشیم.
شایان ساده  و بیریا و حق شناس، در مورد هیچ  چیز این بیزینس ها سئوال و کنجکاوی نداشت وهمین خیال مرا راحت کرده بود. بعد از 4ماه، من ترتیبی دادم که شایان آپارتمانی بخرد، زندگی دلخواه خانواده را فراهم سازد، ولی هنوز او در هیچ سندی شریک من نبود، تا یک شب همسرش گفت شما چگونه بدون حضور ما، ترتیب این شرکت را داده اید؟ من گفتم هنوز سند ومدرکی امضا نشده، ولی باید راه حل درستی پیدا کنیم، تا دچاردردسر قانونی و مالیاتی و غیره بشویم، شایان پرسید راه چاره چیست؟ گفتم من ترتیبی میدهم که شما بمرور صاحب دو سه تا از این رستوران ها بشوی، گفت چگونه؟ گفتم من بمرور به حساب ات پول واریز می کنم، تو بعد از مدتی ظاهرا با همان پول چند تا از شعبه های این فست فودها را می خری و مدارک و اسناد هم قانونی خواهد بود!
هر دو خوشحال شدند، من براستی هم چنین کردم، بمرور پول به حساب شایان واریز کردم و بعد از 6 ماه، او یک شعبه بنام خود خرید. این اقدام من، ارزش و اعتبار و احترام مرا نزد خانواده شایان بسیار بالا برد، آنها خیال شان راحت شد، که من همچنان مطمئن ترین انسان روی زمین هستم.
حدود 4 سال بعد که ظاهرا تدارک فروش دومین فست فود را به شایان می دادم، یکی از برادران شایان از انگلیس وارد شد، وقتی درجریان سرمایه گذاری شایان قرار گرفت، با تردید مرا نگاه کرد و سه شب بعد، در خانه شایان مرا زیر سئوال بردند که شما چرا مدارک و اسناد این بیزینس ها را بما نشان نمی دهی؟ من فریاد زدم، در طی چند سال من کلی ضرر وزیان دیدم، با دو برابر سرمایه شایان وارد این بیزینس شدم، خودم آنرا اداره کردم و اینک حداقل یک شعبه را با پول خودم به او سپرده ام، تازه بدهکار هم هستم، برادر شایان گفت من از شما تاریخچه این بیزینس ها را می خواهم، گفتم تاریخچه ای ندارد، ایشان اگر بخواهد باهمان سرمایه اولیه آنروز دو شعبه فست فود را بخرد، شاید کم بیاورد، پس من بدهکاری به شایان ندارم. کار جرو بحث مان بالا گرفت، تا آنجا که بکلی با هم قهر کردیم. برادر شایان هم ظاهرا به وکیل مراجعه کرد و دید هیچ راهی برای محکوم کردن من وجود ندارد، با اینحال شایان را وادار کرد که بدنبال شکایت برود، کلی هم خرج گردنش انداخت، بطوری که ناچار شد فست فود را بدلیل بدهکاری، سریع بفروشد وخانه نشین بشود.
من با کمک برادرم، بیزینس های خودم را گسترش دادم، دو سه رستوران بزرگ خریدم، یکی از بزرگترین و مدرن ترین کارواش ها را در سانفرانسیسکو در یک پمپ بنزین کاملا جدید، براه انداختیم و خلاصه بقول مهین، بازار همه بیزینس هایمان سکه شده بود.
من حدود 11 سال از شایان بی خبر بودم، تا حدود 6 ماه پیش در یک حادثه رانندگی من، مهین را از دست دادم وخودم با دست و پای شکسته ماهها خانه نشین شدم، و دیدم که چگونه برادر و برادرزاده ام، خیلی راحت درآمد رستوران ها و فست فودها را بالا می کشند. در این مدت که در تنهایی و بیکسی و اندوه خود، خیلی فکر کردم، در همه لحظات شایان و خانواده اش جلوی چشمانم ظاهر می شدند، از خودم  می پرسیدم با ویران کردن زندگی شایان، به کجا رسیده ام؟ به کجا میروم؟ من که یکسال است حتی توان راه رفتن ندارم، با این همه رستوران و درآمد چه خواهم کرد؟ بعد از یک ماه جنگیدن با خود، به جستجو پرداختم، سرانجام پرسان پرسان، شایان را در یک رستوران ایرانی پیدا کردم، در آشپزخانه اش کار می کرد، همسر و دخترش هم در همان رستوران مشغول بودند، وقتی با شایان روبرو شدم،او را نشناختم، خیلی شکسته شده بود.
در لحظه روبرو شدن با من، گفت من دیگر سرمایه ای ندارم، دیگر چرا به سراغم آمدی؟ گفتم آمده ام طلب بخشش کنم با حیرت نگاهم کرد،گفتم آمده ام تو و همسر و بچه هایت را با خود ببرم،
گفت کجا؟ گفتم سر بیزینس هایمان، گفت حالاکه شکسته ام آمدی؟ گفتم هنوز دیر نیست.
من در طی سه ماه، همه بیزینس ها و سرمایه خودم را با شایان قسمت کردم، آنهم نه به دو قسمت مساوی، بلکه خودم 30درصد و شایان 70درصد! باورش نمی شد، همسرش با چشمان همیشه خیس می گفت ابی خان، ما خواب نمی بینیم؟ و من زیر لب می گفتم کاشکی مهین زنده بود و این روزهای خوب را می دید، روزهای بیداری وجدان مرا.

1321-2