ملوس ازلس آنجلس:
چشم باز کردم، همه بچه ها رفته بودند

روزی که من با پرویز ازدواج کردم، خیلی راحت گفتم دلم حداقل 6 بچه می خواهد، پرویز خندید و گفت اگر بتوانی سه تا بچه را هم تحمل کنی، من جایزه بزرگی بتو خواهم داد، یک آپارتمان شیک، یک اتومبیل آخرین مدل با یک بلیط سفر به اروپا و امریکا! جالب اینکه تا وقتی در ایران بودیم، صاحب 4 فرزند شدیم، 2 دختر و 2پسر،که یکی از یکی خوشگل تر و سالم تر و پرانرژی تر.
من همه زندگی ام در خانه می گذشت، می کوشیدم بچه ها را در بهترین شرایط بزرگ کنم، پرویز طبق قولی که داده بود، برایم یک آپارتمان خرید و گفت وقتی بچه ها همه سرو سامان گرفتند، من و تو میرویم دراین آپارتمان دوران بازنشستگی را می گذرانیم و من روی برمی گرداندم و می گفتم من هیچگاه بازنشسته نمی شوم و تا زنده ام درخدمت بچه هایم خواهم بود.
سال 93 پرویز تصمیم گرفت، به امریکا بیائیم، من زیاد راضی نبودم، ولی می دیدم تقریبا همه برادران و خواهران پرویز به امریکا کوچ کرده وحتی پدر ومادرش هم بار سفر بسته اند. ناچار رضایت دادم و بعد از 6ماه، ما به دبی رفتیم و 3ماه انتظار کشیدیم،تا راهی امریکا شدیم.
پرویز با حمایت برادران خود و سرمایه ای که داشت، به کار ساختمان سازی پرداخت، کار پر درآمدی بود، چون هر کدام از برادرها، در یکی دوزمینه تخصص داشتند و خیلی سریع، یک خانه به اصطلاح کلنگی را به یک خانه شیک و مدرن مبدل می کردند. ما ابتدا در یک آپارتمان، بعد در یک خانه کوچک 3خوابه و بدنبال آن، سال 98 در یک خانه دلخواه با 5 اتاق خواب سکنی گرفتیم. همه بچه ها، اتاق مستقل خود را داشتند و هرگاه پدر و مادر وخواهر و برادر و دوست و آشنایی به خانه ما می آمدند، اتاق کار پرویز، که در اصل بخشی از گاراژ بود با همه تجهیزات آماده می شد.
من عاشق بچه ها بودم، همه لحظاتم را، به تماشای بزرگ شدن شان می گذراندم، بچه ها همه زبر وزرنگ و اهل درس بودند، من چنان آنها را تحت نظر داشتم که هیچکدام به بیراهه ای نرفته وآلودگی نداشتند. من اتاق هایشان را با توجه به سلیقه خودشان تزئین کرده بودم، درون اتاق هر کدام یک تلویزیون و یک یخچال کوچک جای داده بودم، درواقع هر کدام استقلال خود را داشتند. از جمع دوستان شان، بهترین ها را برگزیده و باآنها بیشتر اوقات شان را می گذراندند.من ترجیح می دادم بیشتر دوستان شان درخانه ما باشند و من همه نوع پذیرایی را می کردم، که آنها با شوق به خانه ما بیایند.
یک شب به اطراف خود نگاه کردم، پر از دوستان بچه ها بود، صدای خنده و شادی و موزیک از هر سویی می آمد، در آن لحظه سرم را به سوی آسمان گرفتم و از خدایی که باور داشتم تشکر کردم و از او خواستم مرا همیشه سرپا نگهدارد و هیچگاه دور و برمرا از بچه ها خالی نکند.
روزی که پسر بزرگم خبر داد، برای ادامه تحصیل به شمال کالیفرنیا میرود، دلم لرزید، با خودم گفتم بدون من چه خواهد کرد؟ولی او بمن اطیمنان داد که به اندازه کافی بزرگ شده، رسم ورسوم زندگی مستقل را یا د گرفته و جای نگرانی نیست.
مهران رفت و من تا یک هفته سرگشته بودم، تا تلفنی بمن گفت یک دوست دختر خوب پیدا کرده، که آشپزی اش خوب است و شب و روز از او مراقبت می کند. از سویی خوشحال شدم و از سویی دلم گرفت که مهران دارد بمرور از من دور میشود. این حال و روز همه مادرهاست و شاید زیاد شامل حال پدرها نمی شود.
دومین ضربه زمانی بر من وارد آمد که مهرداد عاشق زنی شد، زنی که از دیدگاه من، بهیچوجه برازنده پسرم نبود، ولی مهرداد عاشق شده بود، هیچ چیز هم جلودارش نبود، خیلی راحت چمدان خود را بست و رفت به آپارتمان آن خانم و بعد هم تحصیل در کالج را هم نیمه تمام گذاشته و در یک رستوران مشغول شد. احساس می کردم همه زحمات شبانه روزی من در مورد مهرداد به نقطه تاریکی رسیده است، مرتب به او زنگ میزدم و حالش را می پرسیدم. می گفت سرحال  است، شاید بزودی بچه دار هم بشود. از آن خبرهایی که همه وجودم را لرزاند.
از آن زمان ببعد تصمیم گرفتم همه نیرویم را روی دخترها بگذارم، آنها هم قد کشیدند، دبیرستان را هم تمام کردند و یکی به کالج و یکی به دانشگاه رفت، بمرور دور و برم خالی می شد، حال خوبی نبود، من که همیشه سرم با بچه ها و دوستان شان گرم بود، من که با همه شوق و ذوق برایشان غذا می پختم و زمان حمله شان به میز غذا، توی آشپزخانه اشکهایم را پاک می کردم، حالا فقط شبها برای دخترها غذایی می پختم و اغلب هم درون یخچال آنقدر می ماند، که من مجبور می شدم، توی سطل زباله خالی کنم، بچه ها هم بهانه می آوردند که بیرون با دوستان خود غذا خورده اند، گاه می گفتند مادر! بخودت زحمت نده، ما بهرحال باید بیرون غذا بخوریم!  من با این حال اهمیتی نمی دادم، غذاها را می پختم، به امید اینکه دوباره بچه ها دور هم جمع شوند و با همان شوق غذاها را بخورند ومن غرق لذت بشوم.
سال 2005 دختر بزرگم شادی به نیویورک رفت و یکروز خبر داد بی سرو صدا با آقایی ازدواج کرده و برای یک ماموریت کاری به چین میروند! بعد هم سوزان دختر کوچکم که همیشه بدنبال کمک به بچه ها بود، با یک گروه پزشکی به افریقا رفت،تا  به بچه های بیمار و گرسنه و معلول کمک کند.
من ناگهان تنها شدم، پرویز حال مرا خوب می فهمید. ولی می گفت نگران نباش،  همه شان بر می گردند، بهتر از اینجا کجا پیدا می کنند؟ پرویز کمی راست گفته بود،چون مهرداد سرگشته و نحیف به خانه بازگشت، خیلی زود فهمیدم معتاد شده، هر دو شب و روز دویدیم تا جان دوباره گرفت، پرویز برایش کاری دست و پا کرد، اتومبیلی زیر پایش گذاشت، من هرچه پس انداز داشتم به او بخشیدم، که آپارتمانی بخرد، پرویز مخالف بود، ولی من دلم بحال مهرداد می سوخت.متاسفانه نه تنها آپارتمان نخرید، بلکه همه پولها را دود کرد و آنقدر مواد کشید که سر از بیمارستان در آورد. این بار هم نجاتش دادیم، این بار مهرداد براستی تنبیه شده بود، سخت بکار چسبید و همه شب با ما به رستوران می آمد، یا دور هم درخانه غذا می خوردیم، من بعد از چند سال دوباره دستم به آشپزی باز شده بود.
تازه توی دلم نور امیدی تابیده بود، که مهرداد دوباره عاشق شد، خوشبختانه این بار به دختری تحصیلکرده و بسیار متکی بخود دل بسته بود، من و پرویز دورش را گرفتیم و بعد از 6 ماه برایشان جشن عروسی گرفتیم، دخترها از سفر آمدند، دو سه روزی ماندند و دوباره رفتند.
2 اتاق و همه امکانات را درخانه در اختیار مهرداد وهمسرش گذاشتیم،ولی مهرک همسرش زن مستقل و پایداری بود، خیلی زود آپارتمانی خرید و زندگی مستقل خود را شروع کردند و من باز تنها شدم. روزها به تک تک اتاق بچه ها می رفتم، کمدهاشان را باز می کردم، لباس های قدیمی شان را می بوئیدم. با عکس های کودکی و نوجوانی شان حرف میزدم، گاه فیلم هایی که قبل از سفرها،عروسی ها، تولد ها گرفته بودیم، ساعتها تماشا می کردم و اشک می ریختم. پرویز نگران من بود، اصرار داشت با یک روانشناس آشنا حرف بزنم، ولی من بکلی منزوی شده بودم، به هیچ مهمانی و جشن و گردهمایی دوستان و آشنایان نمی رفتم.  در گوشه و کنار خانه، بدنبال بچه ها می گشتم، انگار صدای هیاهویشان را می شنیدم، به آن روزها و شبها فکر می کردم، که بیش از 8 تا 10 بچه نوجوان زیر سقف خانه ما، هیاهویی برپا کرده بودند، چپ  و راست از دستپخت من تعریف می کردند. توی آشپرخانه زیر دست و پای من می لولیدند و بدنبال بشقاب و قاشق و چنگال بودند! گاه به پرویز می گفتم کاش بچه دار نمی شدیم، پرویز می گفت بیا برگردیم ایران، آن آپارتمانی که من برایت خریدم، آماده است، فریاد میزدم من برنمیگردم، من از بچه ها دور نمی شوم. پرویز می گفت کدام بچه ها؟ همه رفته اند بدنبال زندگی خودشان، انگار اصلا پدر و مادر نداشتند.
یکروز غروب، از آن غروب های دلگیر یکشنبه، مهران زنگ زد و گفت صاحب دو دختر دوقلو شده است، گفت بزودی به لس آنجلس می آید، در اینجا کار خوبی پیدا کرده است، 3 شب بعد شادی زنگ زد و گفت حامله است، از چین بازگشته، کمپانی شان، آنها را به جنوب کالیفرنیا می فرستد، امیدوار بود لس آنجلس باشد. می گفت مامان! برای غذاهایت دلم تنگ شده! من باورم نمی شد. یعنی پسرم با نوه هایم به لس آنجلس می آید؟ یعنی دخترم شادی حامله است؟ پرویز گفت حالا ماموریت های تازه ات آغاز میشود، حالا آماده شو  تا از نوه هایت پرستاری کنی، گفتم از کجا معلوم بچه ها را بمن بسپارند؟
… دو سال است من یک پایم خانه مهران است و یک پایم خانه شادی، این موجودات تازه، این فرشته های معصوم، این میوه های شیرین زندگی، همه لحظات مرا پر کرده اند. همین دیروز وقتی دوقلوها مرا مامان بزرگ صدا کردند، از شوق بجای گریه و خنده، جیغ کشیدم، بطوری که دوقلوها از جا پریدند. اتاق بچه ها را برای نوه ها تزئین کرده ام، انگار زندگی دوباره آغاز شده است اینروزها روزگارم شیرین است،  این لحظات را با هیچ لحظه زندگی ام حتی در گذشته عوض نمی کنم، گاه باخودم می گویم کاش 10 تا بچه داشتم و گذر عمر را نمی فهمیدم.

1321-2