امیرمهدی ازسانفرانسیسکو:
عشق ازدیدگاه مینا و سمیرا

من ومینا از حدود 14 سال قبل، در سانفرانسیسکو زندگی آرامی را می گذراندیم، دختر 11 ساله مان میترا یک دختر نمونه در مدرسه و درجمع دوستان بود، ما هیچ فامیل نزدیکی در اینجا نداشتیم، تا حدود یکسال و نیم پیش، خواهران مینا با شوهران شان، بعد از 3 سال انتظار در ترکیه ودبی، خود را به امریکا رساندند. در خانه ما برویشان باز بود، گرچه تقریباً همه خلوت ما را گرفته بودند، هزینه سنگین تهیه غذا و پذیرایی، دیدار از اماکن دیدنی، سفرهای آخر هفته، کمر مرا شکسته بود، ولی خم به ابرو نمی آوردم، چون عاشق مینا بودم، او صداقت و وفاداری خود را، طی سالها ثابت کرده بود. تاحدود 3 ماه، که کم کم این کاروان 6 نفره، در آپارتمان های مستقل خود، ساکن شدند، هیچ حادثه خاصی پیش نیامده بود. ماجرا از یک سالگرد ازدواج شروع شد، که شراره خواهر بزرگ مینا فریاد برآورد، که اگر مینا را دوست داشتی، در تمام این سالهای گذشته، سالگرد ازدواج تان را برپا می داشتی و هربار هدیه ای به او می دادی!
مینا کمی حساس شد، من گفتم عیبی ندارد، از همین امسال شروع می کنم، شراره گفت برای جبران باید همه ما را بیک سفر 5 روزه ببری، برای مینا اتومبیل نو بخری، تا عشق واقعی ات ثابت شود! من کلافه شدم، ولی صدایم در نیامد، گفتم امکان مرخصی ندارم، ولی آخر هفته را به سفرمی رویم، زمانی که لیز اتومبیل مینا تمام شد، برای یک اتومبیل جدید اقدام می کنیم.
متاسفانه شراره دست بردار نبود، تا آنجا که من و مینا بعد از 16 سال زندگی مشترک آرام، ناگهان بجان هم افتادیم، تا آنجا که تحریکات شراره و خواهر دیگرش و سادگی مینا، زندگی ما از هم پاشید و من ناچار شدم، خانه را به مینا ببخشم، برایش ماهانه ای تعیین کنم و در یک آپارتمان کوچک جای بگیرم، این ضربه خیلی کاری بود، تا آنجا که مرا حدود 3 ماه گیج و منگ کرده بود، حاضر به رفت و آمد، دیداردوستان و حتی خروج از اتاقم نبودم.
خانواده ام درایران خیلی نگران بودند، پیشنهاد یک دیدار جمعی در ترکیه را دادند، من هم پذیرفته و بعد از حدود 6 ماه که از جدایی مان می گذشت، به ترکیه رفتم،  همه خانواده دورم را گرفتند، از آنجا سعی کردم با دخترم تلفنی حرف بزنم، ولی مینا اجازه نداد و بهانه آورد.
روز هشتم مادرم مرا با خانمی آشنا کرد، می گفت در فروشگاهی او را دیده، می گفت زن بسیار مؤدب و مهربانی است. در عین حال زیبا و خوش اندام! من همان شب سمیرا را با مادر و خواهرانم به رستوران بردم، سمیرا گفت بعد از یکسال و اندی از شوهرش که معتاد بود، با کمک وکیل طلاق گرفته و از ترس روبرو شدن با او، از ایران علیرغم مخالفت خانواده بیرون آمده، تا راهی برای رسیدن به امریکا پیدا کند. سمیرا می گفت در هیچ شرایطی حاضر به بازگشت نیست، حتی اگر لازم باشد، تن به کارهای سخت، مستخدمی، کارگری میدهد، ولی پل های بازگشت را شکسته است.
بعد از چند روز، سمیرا چنان بمن محبت نشان داد  و با یک سرماخوردگی ساده من، چنان پرستاری جانانه ای از من کرد، حتی یک شب تا صبح کنار تخت من بیدار ماند، که مرا عمیقا شیفته اش کرد، بطوری که گفتم حاضرم با او ازدواج کنم واو را همراه با خودم به امریکا ببرم. سمیرا با شنیدن حرف های من، به گریه افتاد، دستهای مرا بوسید و گفت تو فرشته نجات من هستی، تو مرا از یک سیاهچال بیرون کشیدی، من قسم می خورم، برایت وفادارترین و عاشق ترین زن دنیا باشم.
همانجا در ترکیه ما با هم ازدواج کردیم و من مدارک آنرا به سفارت بردم و بی اختیار برای شخصی که مرا مصاحبه می کرد، همه قصه زندگیم را گفتم و او چنان تحت تاثیر قرار گرفت، که گفت با فاصله چند هفته، این خانم بتو خواهد پیوست، ولی آیا براستی  او را عمیقاً می شناسی؟ تو می دانی که وجودت تحمل ضربه کاری دیگری را ندارد؟ دست آن مهربان را فشردم و از لطف اش تشکر کردم.
3 هفته بعد من در فرودگاه سانفرانسیسکو، با هیجان و شور انتظار ورود سمیرا را می کشیدم، وقتی از دور پیدایش شد، همه وجودم پر از عشق بود، او را چنان در آغوش فشردم،که گفت مراقب استخوان هایم باش، در همان حال فریاد زد: مردم من عاشق این مرد هستم! و همه رهگذران در فرودگاه برایش کف زدند.
من گاه احساس می کردم خواب می بینم، چون آن همه محبت، عشق، توجه را باور نمی کردم، من در زندگی با مینا، همیشه با تفاهم و عشق همراه بودم،ولی هیچگاه چنین حرکاتی از مینا ندیده بودم، سمیرا با ظرافت خاصی مرا در بر می گرفت و در عشق غرق می کرد. من از همان آغاز به سمیرا گفته بودم، عجالتا بچه نمی خواهم، او هم با مهربانی گفته بود، هرچه تو صلاح بدانی، گرچه بهتر است من و تو دنیا را بگردیم و بعد بچه دار شویم.
سمیرا اصرار داشت زبان انگلیسی را سریعا بیاموزد، و دو رشته تخصصی را درکالج بگذراند، می گفت میخواهم در آینده یاورت باشم، با هم زندگی مان را بسازیم، دلم نمی خواهد همه باز زندگی بر دوش تو باشد. سمیرا با موافقت من، ماهانه ای مبلغی برای مادرش درایران می فرستاد و با کارت های تلفن، گاه با آنها حرف میزد، می گفت نمی خواهم خرج سنگین تلفن بردوش تو بگذارم.
هر روز که با سمیرا پیش میرفتم، بیشتر عاشق اش می شدم، از سویی دورادور می شنیدم ، که مینا با خواهرانش به سختی درگیر شده و شوهرخواهرش به بهانه خرید پمپ بنزین، خانه را فروخته و پولش را بالا کشیده و گفته بطور قسطی می پردازم! مینا دو سه بار سعی کرد با من تلفنی حرف بزند، ولی آنقدراز او دل شکسته و عصبی بودم، که حاضر نشدم و تنها دو سه بار با دخترم به خرید و سینما و رستوران رفتیم و سمیرا هم بیشترین محبت را به دخترم نشان می داد.
سمیرا سرانجام گرین کارت خود را گرفت، من خیالم راحت شد، بدنبال آن اجازه خواست، یک هفته به ترکیه بدیدار خانواده اش برود، درست همزمان با کوران کارهای من بود و امکان همراهی نداشتم، او را با چند چمدان سوقات روانه کردم، یکروز از آنجا زنگ زد و گفت با اتومبیل کرایه به یک اتومبیل کوبیده و آنرا بکلی خورد کرده، نیاز به پول دارد، تا خسارت را بدهد وگرنه دردسر بزرگی گریبان اش را می گیرد، من بلافاصله برایش حواله کردم و خواستم زودتر برگردد، چون خانه بدون او خالی است.
سمیرا بازگشت، ولی بکلی عوض شده بود. به بهانه اینکه من دیر به خانه آمده ام، دراتاق خواب را برویم بست، بعد هم بهانه آورد روز تولدش را فراموش کرده ام، خود بخود با من بکلی قهر کرد، خیلی ناراحت بودم، ولی با خودم می گفتم دارد خودش را لوس می کند، شب به اتاق خواب رفتم، ولی او ناگهان سروصدا و جیغ راه انداخت، همسایه ها درخانه ما را زدند و نیم ساعت بعد پلیس وارد خانه شد. من بکلی خود را باخته بودم، پلیس مرا به اتهام قصد تجاوز به همسرم به مرکز پلیس برد، بعد هم فردا یک وکیل از سوی سمیرا وارد معرکه شد، خواست آپارتمان خود را بنام سمیرا کنم، به او 150 هزاردلارنقد بپردازم و از او جدا شوم.
من مثل کسی که مشت آهنی برسرش کوبیده باشند، گیج بودم و یکروز بخود آمدم که آپارتمان را به او انتقال داده، 40 هزار دلار پس اندازم را هم به او بخشیدم و طلاقش دادم. همزمان فهمیدم، که او عشق دیرین خود را از ایران به امریکا آورده و زندگی تازه خود را شروع کرده است.
من او را رها نکردم، در مدت دو ماه فهمیدم، که عشق دیرین سمیرا،  شوهرش ناصر است، او درواقع با وجود شوهر، با من در ترکیه ازدواج کرده بود. من بلافاصله اقدام کردم و نتیجه کار بازگرداندن آپارتمان، نیمی از پول پس اندازم و دیپورت سمیرا و ناصر به ایران بود.
… من دیروز در خانه مینا را زدم، زنی اصیل، که دراین مدت جانانه از دخترمان پرستاری کرد تا من بسویش برگردم، وقتی مرا روبروی خود دید، فریاد زد مرا بخشیده ای؟ من گفتم تو مرا ببخش، که کلی بیراهه رفته ام تا به تو رسیده ام و آرام در آغوش من جای گرفت.

1321-2