۱۷۸۱ – خانه ناگهان خالی شد

سپیده‭ ‬از‭: ‬لس‭ ‬آنجلس‭ ‬ ما‭ ‬خانواده‭ ‬ای‭ ‬بودیم،‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬همان‭ ‬سالهای‭ ‬اولیه‭ ‬ورود‭ ‬به‭ ‬آمریکا،‭ ‬همیشه‭ ‬دور‭ ‬و‭ ‬برهم‭ ‬بودیم‭. ‬شوهرم‭ ‬از‭ ‬همان‭ ‬آغاز‭ ‬یک‭ ‬خانه‭ ‬6‭ ‬خوابه‭ … Read more about ۱۷۸۱ – خانه ناگهان خالی شد

۱۷۷۹ – … سیروس بازگشته از ماموریت

‭...‬خنده‭ ‬بر‭ ‬چهره‭ ‬خواهر‭ ‬همیشه‭ ‬غمگینم‭ ‬ تا‭ ‬آنجا‭ ‬که‭ ‬بخاطر‭ ‬داشتم،‭ ‬خواهر‭ ‬بزرگم‭ ‬شهین،‭ ‬همیشه‭ ‬غمگین‭ ‬و‭ ‬کم‭ ‬حرف‭ ‬ولی‭ ‬مهربان‭ ‬و‭ ‬فداکار‭ ‬بود‭. ‬من‭ ‬با‭ ‬فاصله‭ ‬زیاد‭ … Read more about ۱۷۷۹ – … سیروس بازگشته از ماموریت

۱۷۷۸ – دراندیشه نجات دختر و نوه هایم، دردهایم فراموش شد

تبسم‭ ‬از‭ ‬آریزونا‭ ‬ روزگارم‭ ‬خوش‭ ‬بود،‭ ‬وقتی‭ ‬مهدی‭ ‬شوهرم‭ ‬زنده‭ ‬بود‭ ‬و‭ ‬بقول‭ ‬آن‭ ‬ضرب‭ ‬المثل‭ ‬غیرمنطقی‭ ‬قدیمی،‭ ‬از‭ ‬شیرمرغ‭ ‬تا‭ ‬جون‭ ‬آدمیزاد‭ ‬برایم‭ ‬فراهم‭ ‬می‭ ‬ساخت‭ ‬و‭ … Read more about ۱۷۷۸ – دراندیشه نجات دختر و نوه هایم، دردهایم فراموش شد

۱۷۷۷ – امروز مجید دوباره کمر راست کرد

مهران‭ ‬از‭: ‬اورنج‭ ‬کانتی‭ ‬جنوب‭ ‬کالیفرنیا‭ ‬ من‭ ‬وهمسرم‭ ‬پوران،‭ ‬همراه‭ ‬مجید‭ ‬و‭ ‬همسرش‭ ‬نادره،‭ ‬در‭ ‬یک‭ ‬زمان‭ ‬وارد‭ ‬آمریکا‭ ‬شدیم،‭ ‬هردو‭ ‬دو‭ ‬دختر‭ ‬داشتیم،‭ ‬همه‭ ‬شان‭ ‬10‭ ‬تا‭ … Read more about ۱۷۷۷ – امروز مجید دوباره کمر راست کرد

۱۷۷۶ – پایان خط مرد سالاری

سیاوش‭ ‬از‭ ‬نیویورک‭ ‬ درخانواده‭ ‬ای‭ ‬بزرگ‭ ‬شدم،‭ ‬که‭ ‬مردسالاری‭ ‬سرلوحه‭ ‬زندگی‭ ‬شان‭ ‬بود،‭ ‬بیشتر‭ ‬زنان‭ ‬فرمانبردار،‭ ‬مطیع‭ ‬و‭ ‬سربزیر‭ ‬و‭ ‬خدمتگزار‭ ‬بودند‭ ‬و‭ ‬نمونه‭ ‬اش‭ ‬مادر‭ … Read more about ۱۷۷۶ – پایان خط مرد سالاری

۱۷۷۵ – رازی پشت دیوارهای پرازسکوت همسایه

پیمان‭ ‬ازجنوب‭ ‬کالیفرنیا‭ ‬ 5‭ ‬سال‭ ‬پیش‭ ‬برای‭ ‬اولین‭ ‬باراحمد‭ ‬همسایه‭ ‬دیواربه‭ ‬دیوارمان‭ ‬را‭ ‬جلوی‭ ‬درخانه‭ ‬اش،‭ ‬زمان‭ ‬انتقال‭ ‬سطل‭ ‬های‭ ‬زباله‭ ‬دیدم‭. ‬سلام‭ ‬وعلیکی‭ ‬کردیم،‭ ‬من‭ … Read more about ۱۷۷۵ – رازی پشت دیوارهای پرازسکوت همسایه

۱۷۷۱ – من رفیق نیمه راه بودم

شاهرخ‭ ‬از‭ ‬تگزاس‭ ‬ با‭ ‬آذر‭ ‬دریک‭ ‬کلاس‭ ‬زبان‭ ‬انگلیسی‭ ‬آشنا‭ ‬شدم،‭ ‬دختری‭ ‬زیبا،‭ ‬مودب،‭ ‬نجیب‭ ‬و‭ ‬آگاه،‭ ‬که‭ ‬درباره‭ ‬همه‭ ‬چیز‭ ‬اطلاع‭ ‬کافی‭ ‬داشت‭. ‬من‭ ‬بدنبال‭ ‬دوستی‭ ‬و‭ … Read more about ۱۷۷۱ – من رفیق نیمه راه بودم

۱۷۶۹ – خواهری که با حربه طنازی آمده بود

شیدخت‭ ‬از‭: ‬نیویورک‭ ‬ درجمع‭ ‬خانواده،‭ ‬من‭ ‬همیشه‭ ‬بدنبال‭ ‬درس‭ ‬و‭ ‬مدرسه‭ ‬بودم،‭ ‬درعوض‭ ‬خواهران‭ ‬بزرگترم‭ ‬دردنیای‭ ‬مد،‭ ‬گردش‭ ‬و‭ ‬تفریح‭ ‬ودوست‭ ‬پسر‭ ‬و‭ ‬فرارازمدرسه‭ ‬غرق‭ ‬بودند‭ … Read more about ۱۷۶۹ – خواهری که با حربه طنازی آمده بود

۱۷۵۹ – رویای شیرینی که پایانی تلخ داشت

پریوش‭ ‬ازسن‭ ‬دیاگو‭ ‬ من‭ ‬با‭ ‬مردی‭ ‬ازدواج‭ ‬کردم،‭ ‬که‭ ‬هیچگاه‭ ‬پولدارنبود،‭ ‬ولی‭ ‬زندگی‭ ‬ما‭ ‬به‭ ‬راحتی‭ ‬و‭ ‬بدون‭ ‬دردسر‭ ‬ونیاز‭ ‬می‭ ‬گذشت‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬اینکه‭ ‬شوهرم‭ ‬یک‭ ‬چهره‭ … Read more about ۱۷۵۹ – رویای شیرینی که پایانی تلخ داشت

۱۷۵۸ – به ماندانا گفتم راه خانه کجاست؟

شایان‭ ‬ازسانفرانسیسکو اولین‭ ‬روز‭ ‬هفته‭ ‬بود،‭ ‬از‭ ‬ماندانا‭ ‬همسرم‭ ‬و‭ ‬دو‭ ‬دختر6و‭ ‬9‭ ‬ساله‭ ‬ام‭ ‬خداحافظی‭ ‬کردم‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬سراغ‭ ‬اتومبیلم‭ ‬درپارکینگ‭ ‬ساختمان‭ ‬رفتم،‭ ‬احساس‭ ‬کردم‭ … Read more about ۱۷۵۸ – به ماندانا گفتم راه خانه کجاست؟

۱۷۵۷ – یاد بچه های شوهرم افتادم

دلارام‭ ‬از‭ ‬نیویورک‭ ‬ افشین‭ ‬را‭ ‬ازسالهای‭ ‬قبل‭ ‬ازورود‭ ‬به‭ ‬نیویورک‭ ‬می‭ ‬شناختم‭. ‬مادرش‭ ‬دوست‭ ‬قدیمی‭ ‬مادرم‭ ‬و‭ ‬ازبستگان‭ ‬دور‭ ‬پدرم‭ ‬بود‭. ‬من‭ ‬وافشین‭ ‬به‭ ‬یک‭ ‬کالج‭ ‬می‭ … Read more about ۱۷۵۷ – یاد بچه های شوهرم افتادم

۱۷۵۶ – قدرتمندی من، خانواده را به سقوط کشاند

ژاکلین‭ ‬از‭: ‬سانفرانسیسکو من‭ ‬همیشه‭ ‬زن‭ ‬قدرتمندی‭ ‬بودم؛‭ ‬ولی‭ ‬با‭ ‬توجه‭ ‬به‭ ‬گذر‭ ‬زمان‭ ‬و‭ ‬تغییرو‭ ‬تحول‭ ‬درآدم‭ ‬های‭ ‬اطراف‭ ‬این‭ ‬موقعیت‭ ‬را‭ ‬احساس‭ ‬نمی‭ ‬کردم‭ ‬و‭ ‬بهمین‭ ‬جهت‭ … Read more about ۱۷۵۶ – قدرتمندی من، خانواده را به سقوط کشاند

۱۷۵۵- همیشه بعنوان یک زن انگلیسی درمورد ایرانیان کنجکاو بودم

لیسا‭ ‬ازکالیفرنیا‭ ‬ من‭ ‬بعنوان‭ ‬یک‭ ‬زن‭ ‬آمریکایی،‭ ‬همیشه‭ ‬درمورد‭ ‬ایرانیان‭ ‬کنجکاو‭ ‬بودم،‭ ‬از‭ ‬سویی‭ ‬می‭ ‬شنیدم‭ ‬بیشترشان‭ ‬ثروتمند‭ ‬و‭ ‬تحصیلکرده‭ ‬اند،‭ ‬از‭ ‬سویی‭ ‬می‭ ‬شنیدم‭ … Read more about ۱۷۵۵- همیشه بعنوان یک زن انگلیسی درمورد ایرانیان کنجکاو بودم

۱۷۵۴- برای یک مادر، فرزند قاتل هم جگرگوشه است

امیر‭ -‬کالیفرنیای‭ ‬جنوبی تا‭ ‬پدرم‭ ‬زنده‭ ‬بود،‭ ‬خانواده‭ ‬ما‭ ‬بروی‭ ‬ستون‭ ‬های‭ ‬خود‭ ‬استوار‭ ‬بود‭. ‬مادرم‭ ‬فداکارانه‭ ‬برای‭ ‬من‭ ‬و‭ ‬همه‭ ‬برادران‭ ‬بزرگترم،‭ ‬شب‭ ‬و‭ ‬روز‭ ‬تلاش‭ ‬می‭ … Read more about ۱۷۵۴- برای یک مادر، فرزند قاتل هم جگرگوشه است

۱۷۵۳

براستی‭ ‬پدر‭ ‬واقعی‭ ‬چه‭ ‬کسی‭ ‬بود؟ ‭ ‬ایرج‭ ‬خان‭ ‬یا‭ ‬هوشنگ‭ ‬خان؟‭ ‬ شهداد‭ ‬از‭ ‬سانفرانسیسکو درون‭ ‬اتاقم‭ ‬نشسته‭ ‬بودم‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬کامپیوتر‭ ‬بزرگی‭ ‬که‭ ‬هیچ‭ ‬شباهتی‭ ‬به‭ ‬لب‭ ‬تاپ‭ … Read more about ۱۷۵۳

‭ ‬همکلاسی‭ ‬امریکایی‭ ‬ام‭ ‬برای‭ ‬نجات‭ ‬من‭ ‬به‭ ‬ترکیه‭ ‬آمد – ۱۷۵۲

کورش از: لس آنجلس من 15ساله بودم که با پدر ومادر و دو خواهرم به امریکا آمدیم، ما در منطقه وودلند هیلزلس آنجلس در یک خانه یک طبقه با 4 اتاق خواب سکنی گرفتیم و من و خواهرانم به بهترین دبیرستان شهر، یعنی … Read more about ‭ ‬همکلاسی‭ ‬امریکایی‭ ‬ام‭ ‬برای‭ ‬نجات‭ ‬من‭ ‬به‭ ‬ترکیه‭ ‬آمد – ۱۷۵۲

تا‭ ‬خوشبختی‭ ‬راه‭ ‬درازی‭ ‬نبود – ۱۷۵۱

زرین از سانفرانسیسکو من درخانواده ای بدنیا آمدم، که پدر ومادر مهربان و خوشبختی داشتم، پدرم عاشق مادرم بود ومادرم همه وجودش به پدرم وابسته بود. من یک برادر بزرگتر هم داشتم، وقتی من 9 ساله بودم، پدرم … Read more about تا‭ ‬خوشبختی‭ ‬راه‭ ‬درازی‭ ‬نبود – ۱۷۵۱

تا دخترم را پیدا کنم هزاران کابوس دیدم – ۱۷۵۰

ویدا‭ ‬ازنیویورک‭ ‬ روزی‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬پاشا‭ ‬طلاق‭ ‬گرفتم،‭ ‬سرپرستی‭ ‬دختر‭ ‬10ساله‭ ‬ام‭ ‬شمیم‭ ‬و‭ ‬پسر13ساله‭ ‬ام‭ ‬پژمان‭ ‬را‭ ‬خود‭ ‬بعهده‭ ‬گرفت‭ ‬و‭ ‬من‭ ‬هرچه‭ ‬سعی‭ ‬کردم‭ ‬حداقل‭ ‬دخترم‭ … Read more about تا دخترم را پیدا کنم هزاران کابوس دیدم – ۱۷۵۰