۱۷۵۸ – به ماندانا گفتم راه خانه کجاست؟

شایان‭ ‬ازسانفرانسیسکو اولین‭ ‬روز‭ ‬هفته‭ ‬بود،‭ ‬از‭ ‬ماندانا‭ ‬همسرم‭ ‬و‭ ‬دو‭ ‬دختر6و‭ ‬9‭ ‬ساله‭ ‬ام‭ ‬خداحافظی‭ ‬کردم‭ ‬و‭ ‬به‭ ‬سراغ‭ ‬اتومبیلم‭ ‬درپارکینگ‭ ‬ساختمان‭ ‬رفتم،‭ ‬احساس‭ ‬کردم‭ … Read more about ۱۷۵۸ – به ماندانا گفتم راه خانه کجاست؟

۱۷۵۷ – یاد بچه های شوهرم افتادم

دلارام‭ ‬از‭ ‬نیویورک‭ ‬ افشین‭ ‬را‭ ‬ازسالهای‭ ‬قبل‭ ‬ازورود‭ ‬به‭ ‬نیویورک‭ ‬می‭ ‬شناختم‭. ‬مادرش‭ ‬دوست‭ ‬قدیمی‭ ‬مادرم‭ ‬و‭ ‬ازبستگان‭ ‬دور‭ ‬پدرم‭ ‬بود‭. ‬من‭ ‬وافشین‭ ‬به‭ ‬یک‭ ‬کالج‭ ‬می‭ … Read more about ۱۷۵۷ – یاد بچه های شوهرم افتادم

۱۷۵۶ – قدرتمندی من، خانواده را به سقوط کشاند

ژاکلین‭ ‬از‭: ‬سانفرانسیسکو من‭ ‬همیشه‭ ‬زن‭ ‬قدرتمندی‭ ‬بودم؛‭ ‬ولی‭ ‬با‭ ‬توجه‭ ‬به‭ ‬گذر‭ ‬زمان‭ ‬و‭ ‬تغییرو‭ ‬تحول‭ ‬درآدم‭ ‬های‭ ‬اطراف‭ ‬این‭ ‬موقعیت‭ ‬را‭ ‬احساس‭ ‬نمی‭ ‬کردم‭ ‬و‭ ‬بهمین‭ ‬جهت‭ … Read more about ۱۷۵۶ – قدرتمندی من، خانواده را به سقوط کشاند

۱۷۵۵- همیشه بعنوان یک زن انگلیسی درمورد ایرانیان کنجکاو بودم

لیسا‭ ‬ازکالیفرنیا‭ ‬ من‭ ‬بعنوان‭ ‬یک‭ ‬زن‭ ‬آمریکایی،‭ ‬همیشه‭ ‬درمورد‭ ‬ایرانیان‭ ‬کنجکاو‭ ‬بودم،‭ ‬از‭ ‬سویی‭ ‬می‭ ‬شنیدم‭ ‬بیشترشان‭ ‬ثروتمند‭ ‬و‭ ‬تحصیلکرده‭ ‬اند،‭ ‬از‭ ‬سویی‭ ‬می‭ ‬شنیدم‭ … Read more about ۱۷۵۵- همیشه بعنوان یک زن انگلیسی درمورد ایرانیان کنجکاو بودم

۱۷۵۴- برای یک مادر، فرزند قاتل هم جگرگوشه است

امیر‭ -‬کالیفرنیای‭ ‬جنوبی تا‭ ‬پدرم‭ ‬زنده‭ ‬بود،‭ ‬خانواده‭ ‬ما‭ ‬بروی‭ ‬ستون‭ ‬های‭ ‬خود‭ ‬استوار‭ ‬بود‭. ‬مادرم‭ ‬فداکارانه‭ ‬برای‭ ‬من‭ ‬و‭ ‬همه‭ ‬برادران‭ ‬بزرگترم،‭ ‬شب‭ ‬و‭ ‬روز‭ ‬تلاش‭ ‬می‭ … Read more about ۱۷۵۴- برای یک مادر، فرزند قاتل هم جگرگوشه است

۱۷۵۳

براستی‭ ‬پدر‭ ‬واقعی‭ ‬چه‭ ‬کسی‭ ‬بود؟ ‭ ‬ایرج‭ ‬خان‭ ‬یا‭ ‬هوشنگ‭ ‬خان؟‭ ‬ شهداد‭ ‬از‭ ‬سانفرانسیسکو درون‭ ‬اتاقم‭ ‬نشسته‭ ‬بودم‭ ‬و‭ ‬با‭ ‬کامپیوتر‭ ‬بزرگی‭ ‬که‭ ‬هیچ‭ ‬شباهتی‭ ‬به‭ ‬لب‭ ‬تاپ‭ … Read more about ۱۷۵۳

‭ ‬همکلاسی‭ ‬امریکایی‭ ‬ام‭ ‬برای‭ ‬نجات‭ ‬من‭ ‬به‭ ‬ترکیه‭ ‬آمد – ۱۷۵۲

کورش از: لس آنجلس من 15ساله بودم که با پدر ومادر و دو خواهرم به امریکا آمدیم، ما در منطقه وودلند هیلزلس آنجلس در یک خانه یک طبقه با 4 اتاق خواب سکنی گرفتیم و من و خواهرانم به بهترین دبیرستان شهر، یعنی … Read more about ‭ ‬همکلاسی‭ ‬امریکایی‭ ‬ام‭ ‬برای‭ ‬نجات‭ ‬من‭ ‬به‭ ‬ترکیه‭ ‬آمد – ۱۷۵۲

تا‭ ‬خوشبختی‭ ‬راه‭ ‬درازی‭ ‬نبود – ۱۷۵۱

زرین از سانفرانسیسکو من درخانواده ای بدنیا آمدم، که پدر ومادر مهربان و خوشبختی داشتم، پدرم عاشق مادرم بود ومادرم همه وجودش به پدرم وابسته بود. من یک برادر بزرگتر هم داشتم، وقتی من 9 ساله بودم، پدرم … Read more about تا‭ ‬خوشبختی‭ ‬راه‭ ‬درازی‭ ‬نبود – ۱۷۵۱

تا دخترم را پیدا کنم هزاران کابوس دیدم – ۱۷۵۰

ویدا‭ ‬ازنیویورک‭ ‬ روزی‭ ‬که‭ ‬از‭ ‬پاشا‭ ‬طلاق‭ ‬گرفتم،‭ ‬سرپرستی‭ ‬دختر‭ ‬10ساله‭ ‬ام‭ ‬شمیم‭ ‬و‭ ‬پسر13ساله‭ ‬ام‭ ‬پژمان‭ ‬را‭ ‬خود‭ ‬بعهده‭ ‬گرفت‭ ‬و‭ ‬من‭ ‬هرچه‭ ‬سعی‭ ‬کردم‭ ‬حداقل‭ ‬دخترم‭ … Read more about تا دخترم را پیدا کنم هزاران کابوس دیدم – ۱۷۵۰

مادرم ازمقام مادری سهمی نبرده بود- ۱۷۴۹

:شهرزاد ازتگزاس از همان سنین کودکی و بعد هم نوجوانی، احساس می کردم میان پدر ومادرم اختلاف شدیدی پدید آمده و آنها اغلب شبها تا ساعت ها سرهم فریاد میزدند و درنهایت این پدرم بود که خواهش می کرد مادرم … Read more about مادرم ازمقام مادری سهمی نبرده بود- ۱۷۴۹

مادرم ازمقام مادری سهمی نبرده بود – ۱۷۴۹

:شهرزاد ازتگزاس از همان سنین کودکی و بعد هم نوجوانی، احساس می کردم میان پدر ومادرم اختلاف شدیدی پدید آمده و آنها اغلب شبها تا ساعت ها سرهم فریاد میزدند و درنهایت این پدرم بود که خواهش می کرد مادرم … Read more about مادرم ازمقام مادری سهمی نبرده بود – ۱۷۴۹

۱۷۳۹ – مادرنامهربان بعد از سالها ما را طلب کرد

درگیری های پدرومادر، من و خواهربزرگ و برادر کوچکم را همیشه رنج می داد و شبها دراوج درگیریها، هردو به اتاق من می آمدند و همدیگررا بغل می کردیم و برخود می لرزیدیم و اشک می ریختیم. پدرم اصولا مرد خشنی … Read more about ۱۷۳۹ – مادرنامهربان بعد از سالها ما را طلب کرد

1429- بیژن بمرور مرا در مشروب غرق کرد

شهناز از سانفرانسیسکو:بیژن بمرور مرا در مشروب غرق کرد در یک غروب یخزده زمستانی، من با بیژن شوهرم، ایران را ترک گفتیم و راهی امریکا شدیم، با همت من در قرعه کشی گرین کارت برنده شده بودیم، درحالی که بیژن … Read more about 1429- بیژن بمرور مرا در مشروب غرق کرد

1366- !از زندان پدر تا شکنجه گاه شوهر

مینا از سن دیه گو:از زندان پدر تا شکنجه گاه شوهر! از روزی که من وخواهرم چشم به زندگی گشودیم، شاهد تبعیض و مردسالاری در خانواده خود بودیم. پدر و مادر دیکتاتور و زورگویی داشتیم که همیشه در مورد همه چیز، … Read more about 1366- !از زندان پدر تا شکنجه گاه شوهر

1365- درکوران لجبازیها، بچه ها را از یاد بردیم

رویا از شمال کالیفرنیا: درکوران لجبازیها، بچه ها را از یاد بردیم من درست 20 سال پیش، به مناسبت سیزده بدر به کرج رفته بودم، مادر و خواهرانم نیز با من بودند. عجیب اینکه شب قبل، من خواب یک خواستگار را … Read more about 1365- درکوران لجبازیها، بچه ها را از یاد بردیم