ایرج از: واشنگتن

نمی خواهم خودم را مردی کامل و عاقل و دنیا دیده معرفی کنم، ولی بدلیل اینکه در 7 سالگی ایران را با مادرم ترک کردم، و 5 سال زندگی و تحصیل در ترکیه، 14 سال تحصیل و کار در آلمان و سپس کوچ بزرگ به آمریکا و شروع یک بیزینس موفق، در عین حال سفر به 4 قاره و 10 کشور، از من یک مرد با تجربه ساخت، در طی سالها با دو زن جوان دوست بودم، یکی ژاپنی و یکی هم اهل پاناما بود. ولی هیچکدام در افق فکری و فرهنگی من نبودند و به همین جهت با وجود عشق به زندگی مشترک و داشتن فرزندانی، تن به ازدواج ندادم.
من تا قبل از سفر به آمریکا، همیشه مادرم را در کنار داشتم، ولی در آلمان یک مرد اتریشی بازنشسته که نیاز به یک همدم و پرستار و زنی صبور داشت، با مادرم ازدواج کرد و او را با خود به اتریش برد و من هم چون می دیدم مادرم خوشحال است، او را به زندگی تازه و همسر تازه اش سپردم. مادرم یکی دو بار درباره پدرم با من حرف زد، اینکه پدرم خشن، بی احساس، خسیس و در ضمن دست به کتک داشت و به همین جهت پدر بزرگم که مردی با نفوذ و قدرتمند بود، یکروز طلاق مادرم را می گیرد و مرا با دستمایه ای با مادرم روانه خارج می کند تا خود را به دایی ام در کانادا برسانیم، ولی دایی جان خیلی راحت ما را پس زد و گفت دور مرا خط بکشید و همین سبب شد من و مادرم آواره کشورها بشویم، گرچه من با تشویق شبانه روزی مادرم که عقیده داشت من یک نابغه هستم و دلیل اش فراگیری سریع زبان های مختلف از کردی در ایران، ترکی در ترکیه و بعد هم آلمانی، در ضمن درخشیدن در دبستان و دبیرستان و کالج و دانشگاه ها بود.
با توجه به چهره بدی که مادرم از پدرم به من نشان داد، من به مجرد سیتی زن شدن در آمریکا، تغییر نام دادم و مسیر زندگیم را عوض کردم. یکبار که به دعوت یک همکار ایرانی خود به مناسبت نوروز به خانه اش رفته بودم، شیفته اخلاق و منش، نوع پذیرایی و مهربانی همه خانواده، از پدر ومادر بزرگ، تا دوستم و همسرش و 3 پسر نوجوان اش شدم و آن شب بود که مادر بزرگ خانواده به من پیشنهاد کرد بعد از سالها همسری از جمع ایرانیان برگزینم.
بعدها به چند مهمانی دیگر این هموطن مهربان و خانواده اش رفتم، هر بار با دختران زیادی دیدار کردم ولی احساس می کردم این ها بیشتر با فرهنگ آمریکایی آمیخته اند و با نظر گاه مادربزرگ شان برابری نمی کنند. این رفت و آمده سبب شد شماره تلفن ها و عکس هایی و ویدیوهایی به من بدهند، و من ارتباط خود را با دختران داخل ایران هم برقرار ساختم و کم کم بروی آنلاین و فیس بوک و غیره، این ارتباطات بوجود آمد، با حدود 12 دختر مرتب چت می کردم. بعضی هایشان مدرن تر از دختران مقیم خارج بودند. دو سه تا از آنها بسیار پیشرو و جسور و افسارگسیخته بودند، من هاج و واج مانده بودم که چکنم؟ حدود 6 ماه گذشت و در میان آن جمع دو دختر را بیشتر پسندیدم، یکی منیژه روانشناس بود، دیگری ژیلا مهندس عمران، هر دو بسیار مهربان، فهمیده و مستقل، بطوری که می گفتند تصمیمی که آنها بگیرند هیچ ربطی به نظر خانواده ندارد و یکی از آنها بنام منیژه می گفت من بدلایلی بزودی از خانواده جدا میشوم چون تحمل رفتار و کردار پدر و مادر و برادرانم را ندارم.
من به منیژه پیشنهاد دادم، برای تهیه ویزای آمریکا اقدام کند، من هم یاریش میدهم، گفت ترجیح می دهم عجالتا در ایران بمانم چون در خانواده مردسالار من، دو خواهر کوچکترم پناهی ندارند و من تا پایان تحصیل شان باید کنارشان باشم، وقتی من در مورد خانواده اش بیشتر کنجکاوی کردم، منیژه سکوت کرد و من هم از آن لحظه هیچ درباره خانواده اش نپرسیدم. در حالیکه آن دختر دیگر اهل شوخی و حرفهای بی پروا و حتی یکی دو بار نشان دادن اندام شکیل خود بود، بر عکس منیژه رعایت همه چیز را می کرد مرا هنوز آقای ایرج صدا میزد، عقیده داشت تا زمانی که ما براستی تکلیف زندگی و آینده مان روشن نشده، بهتر است در همین حد گفتگو و بحث درباره مسائل روز و خواسته ها و ایده ال های آینده خود ادامه یابد.
زمانی که من با ژیلا در ارتباط بودم، یکبار از من 5 هزار دلار قرض خواست و من بهانه آوردم و جالب اینکه یکبار که منیژه خبرداد خواهرش نیاز به یک عمل جراحی دارد، من پیشنهاد دادم از جهت مالی و هر نوع کمکی از دستم بر میاید، دریغ نکند و صمیمانه خوشحال هم میشوم و او گفت نیازی نیست، و ممنونم که پیشنهاد دادید.
یک روز غروب که در آپارتمانم روی مبل دراز کشیده و یک فیلم سینمایی تماشا می کردم، زنگ در به صدا درآمد، از پشت دریچه نگاه کردم، خانمی پشت در بود، پرسیدم شما؟ گفت یک مهمان تازه از راه رسیده، گفتم اسم تان؟ گفت من ژیلا هستم! من برجای خشک شدم، در را باز کردم بدرون آمد، مرا بغل کرد و صورتم را بوسید و گفت خوشحال شدی؟ گفتم البته که شدم، پرسیدم چگونه به آمریکا آمدی و چگونه آدرس مرا پیدا کردی؟ گفت با یک تور گرانقیمت با نامزد موقتم برای 15 روز آمدم و آدرس تو را هم از طریق دوستان ات روی فیس بوک پیدا کردم.
سعی کردم از او پذیرایی کنم، بعد هم گفتم خیلی دلم میخواست دعوت تان کنم بیائید در آپارتمان من بمانید، ولی من تازگی ها نامزد کردم، کمی جا خورد و گفت من همیشه دیر به همه چیز می رسم، این هم از بد شانسی من است، عیبی ندارد، بعد یک ساعتی نشست و به سرعت خداحافظی کرد و رفت. من تا یک ساعت هاج و واج مانده بودم، ولی سعی کردم سرم را گرم کنم. اتفاقا همان شب مادرم بعد از مدتها زنگ زد که حالم را بپرسد. من ماجرای منیژه را گفتم، خیلی خوشحال شد و گفت نام و نشانی اش را بگیر، بگذار خاله هایت تحقیق کنند.
من همه مشخصاتی را که در دست داشتم به مادرم دادم و فردا صبح هم با منیژه حرف زدم و گفتم دلم می خواهد تو را در دبی و یا ترکیه دیدار کنم، گفت من هم مشتاقم، حتی آرزو دارم هر دو خواهرانم را هم به هر طریق شده با خود بیاورم، دو هفته بعد ما قرار و مدار ترکیه را گذاشتیم و من هم خود را برای سفر آماده کردم.
روزی که منیژه خبر داد تا 4 روز دیگر با خواهران خود به ترکیه میرود، مادرم در حالی زنگ زد، که پشت تلفن نفس نفس میزد، پرسیدم مادر چه شده؟ گفت اگر با من تماس نمی گرفتی، اگر مشخصات آن دختر را نمی دادی، فاجعه بزرگی رخ می داد، گفتم مادر خلاصم کن، چه فاجعه ای؟ گفت منیژه درواقع خواهر توست، از یک مادر دیگر! من برجای خشک شدم. گفتم این واقعیت دارد؟ گفت بله. گفتم من با منیژه و خواهرانش در ترکیه قرار دارم، مادرم کمی سکوت کرد و گفت برو، حتما برو، اون دختر و خواهران دیگرت را نجات بده، هر کاری از دستت بر می آید بکن، حالا تو سه خواهر ندیده داری، پشت تلفن اشکهایم سرازیر بود، تا آن روز چنان احساسی به من دست نداده بود بدون اینکه به منیژه توضیحی بدهم، به ترکیه رفتم، من با اصرار پیشاپیش در هتلی دو اتاق گرفته بودم، وقتی وارد هتل شدم، با دیدن منیژه، همه وجودم پر از هیجان شد، به سویش رفتم و در حالیکه سعی میکرد به من زیاد نزدیک نشود در میان چشمان حیرت زده خودش و خواهرانش او را بخود فشردم، با حیرت پرسید چرا؟ گفتم شما خواهران عزیز من هستید، منیژه با صدای بغض آلود گفت شما همان داداش ایرج گم شده ما هستی، بعد همگی در آغوش من فرو رفتند.
.

.

این یاد داشت سر دبیراز شماره ۱۸۶۳ مجله بازسازی شده است