سنگ صبور عزیز

آیا من با یک قاتل سالهاست زندگی می کنم؟
طیبه: اتریش

به گفته مادرم، زندگی راحتی دارم و نباید با رویدادی که اخیرا مرا در خود فرو برده، همه چیز
را درهم بریزم، اما نیرویی در درونم فریاد می زند که باید به اسرار زندگی ام پی ببرم و آنرا
بازگو کنم


از یونان به اروپا می آمدم که در بین راه با دادمهر آشنا شدم، ما هردو در جمع کسانی بودیم که
می خواستیم پناهندگی بگیریم. دادمهر همیشه لباس سیاه به تن داشت، یکروز بر اثر کنجکاوی
پرسیدم چرا همیشه سیاه بر تن داری؟ شما عزادار هستید؟ گفت بله، همسر و دخترم را در اینجا از
دست دادم! گفتم چرا؟ گفت قصه درازی دارد، اگر فرصت کافی داشتیم برایتان تعریف می کنم.
من که دیگر تمام وجودم پر از سؤال شده بود، فردای آن روز با او قرار گذاشتم تا همه چیز را
تعریف کند. او مرا به کنار دریا برد، روبروی امواج نشست و شروع به تعریف کرد و گفت: من،
همسر و دخترم را خیلی دوست داشتم و عاشق آنها بودم، آنها نیز عاشق من بودند، از وقتی به آتن
آمدیم، همسرم نیلوفر رفتارش به کلی تغییر کرد، بعد از مدتی، یکشب که بیرون می رفت او را
تعقیب کردم و فهمیدم جوان هرزه ای او را فریب داده و به خود جلب نموده، در اصل متوجه شدم
نیلوفر به من خیانت می کند! من بخاطر دخترم تصمیم گرفتم او را بی سروصدا طلاق دهم و
حرفی هم از خیانت نزنم، تا اینکه یکروز صبح او را در حال گفتگو با آن جوان غافلگیر کردم
دستپاچه شد و به درون ساختمان رفت، دخترم را برداشت و سوار بر اتومبیل آن جوان، با هم از
محل
زندگی مان دور شدند، من بلافاصله با اتومبیل دوستم به دنبالشان رفتم، نزدیک ساحل از دور آنها
را می دیدم، اتومبیلشان مشکل پیدا کرده بود، هر سه سوار بر قایق از آنجا دور شدند، نه قایقی بود
و نه من شنا می دانستم که به دنبال آنها بروم. نیم ساعت بعد قایقی آمد و من با پرداخت مبلغی
هنگفت، قایق را کرایه کردم و با آن قایق و راننده اش حرکت کردیم، بیش از دو ساعت همه جا را
گشتیم، حتی به جزیره های آن اطراف و سواحل دیگر نیز سر زدیم، ولی اثری آز آنها نبود
خلاصه همه جا را گشتیم ولی از نیلوفر و دخترم خبری بدست نیامد
ناچار به پلیس مراجعه کردم، آنها نیز مدتی گشتند ولی ناامید شدند، قرار شد اگر اطلاعی یافتند،
مرا باخبر کنند.. من آن شب خسته و کوفته به آپارتمانمان بازگشتم و به بخت بد خود گریستم
فردای آن روز با صدای در از خواب بیدار شدم، دو افسر پلیس بودند که حامل خبر بدی بودند
آنها گفتند جسد دختر و همسرم را در ساحل پیدا کرده اند، همانطور که جزئیات را توضیح می
دادند، من دیگر هیچ نفهمیدم و از هوش رفتم.. وقتی چشم باز کردم در بیمارستان بودم، حدود دو
سه هفته ای در شرایط بسیار بد و بحرانی بودم، بعد از مدتی بر خود تسلط یافتم ولی دیگر قدرت
بازگشت به ایران هم نداشتم، دلم می خواهد هر چه زودتر از این سرزمین نیز دور شوم تا از
خاطرات آنها بگریزم

دادمهر بعد از این توضیحات بشدت به گریه افتاد، من کنارش نشستم و او را دلداری دادم و او را
آرام کردم، در همان حال سرش را بر سینه من گذاشت و آهی کشید، دلم سوخت و همین دل
سوختن کار دستم داد چرا که رابطه ما هر روز نزدیکتر شد، هردو به هم علاقمند شدیم، من تنها
بودم و او نیز دنبال پناهی می گشت و همین امر سبب صمیمیت بیشتر ما شد
وقتی به اسکاندیناوی آمدیم، هردو تصمیم نهایی را گرفته بودیم، تصمیم به شروع یک زندگی
مشترک که به هردوی ما کمک می کرد روی پا بایستیم، اینچنین دادمهر وارد زندگی من شد
بعد از ازدواج یکشب با صدای فریاد دادمهر از خواب پریدم، در خواب می گفت من نمی خواستم
آنها را بکشم، آنها مجبورم کردند، من باید این کار را می کردم و بعد با فریاد خود، از خواب پرید
هنگامی که چشم باز کرد مرا هراسان بالای سر خود دید و گفت داشتم خواب بدی می دیدم، داشتم
دو نفر را که قصد حمله به تو داشتند، می کشتم! چه خواب وحشتناکی بود! من او را آرام کرده و
خواباندم، ولی این آغاز کابوسهای او بود. در طی سالهای گذشته بیش از صدبار دچار این
کابوس ها شده و بارها در خواب از عرق خیس شده و بارها در خواب گریسته، چنگ بر ملحفه و
تشک زده و بارها از روی تخت بر زمین افتاده! و هر بار نیز بهانه ای آورده و خوابی را بازگو
کرده است
ما اینک در چهاردهمین سالگرد زندگی مشترک خود هستیم، دادمهر به سختی کار می کند، زندگی
راحتی برایم فراهم کرده، ترتیب سفر خانواده ام را به اروپا داده، برای انتقال برادرم به آلمان
رفته، برای عروسی خواهرم از همه وجودش مایه گذاشته، ولی من احساس می کنم او چیزی را
از من پنهان می کند. او حاضر نیست بچه دار شویم و می گوید بعد از غرق شدن دخترش، دیگر
طاقت داشتن فرزند دیگری را ندارد
یکبار که عکس همسر و دخترش را که از داخل وسایلش پیدا کرده بودم به او نشان دادم، چنان
دچار وحشت و دستپاچگی شد که از پله های ساختمان سقوط کرد و بعد هم بر سر من فریاد زد که
چرا چنین کردم
من احساس می کنم او در رابطه با مرگ دختر و همسرش به من دروغ می گوید و از خوابهایی
که می بیند، احساس می کنم او قاتل است، نمی دانم این مسئله را با مقامات قضایی درمیان بگذارم
یا نه؟ حتی در این رابطه یکبار به یونان زنگ زدم و درباره جزئیات پرونده همسر و دختر
دادمهر پرسیدم، پلیس گفت پرونده بسته شده ولی در جریان آن پرونده ابهامات فراوانی وجود
داشت، قضیه به آن سادگی نبود که اطرافیان بازگو کردند! نمی دانم چه کنم چون ادامه زندگی با
دادمهر برایم مشکل شده، گاه از خود می پرسم نکند دوباره دچار جنون شود و کاری از او سر
بزند! درضمن در تمام این سالها، آن کابوس ها ادامه دارد و بارها شاهد آن مناظر ترسناک در
شب بوده ام! واقعا درمانده ام نمی دانم چه کنم؟ لطفا یاریم کنید

Read More at JAVANAN DIGITAL