چهلوچهارمین دوره جشنواره فیلم فجر در حالی برگزار شد که نام «جشنواره» کمکم معنای خود را از دست داده و برای بسیاری از اهالی سینما و مخاطبان، به نمادی از فاصله میان سینمای رسمی و واقعیات اجتماعی ایران تبدیل شده است. جشنوارهای که زمانی مهمترین عرصه نمایش دستاوردهای هنری سینمای ایران بود، امروز بیش از هر چیز بازتابدهنده یک رویکرد حکومتی و محافظهکارانه به هنر سینما به نظر میرسد.
در موقعیتی که ایران عزادار جوانان خود است و جامعه در سوگ فریادها و اعتراضهای بیپاسخ نشسته، برگزاری جشنوارهای با محوریت کنترلشده و محدود، بیش از پیش نشاندهنده فاصله میان سینمای رسمی و واقعیتهای اجتماعی است. سینما، که میتوانست صدای اعتراض، غم و امید مردم باشد، در جشنواره فجر امروز بیشتر به ابزاری برای روایتهای رسمی تبدیل شده و کمتر امکان انعکاس رنجها و دغدغههای جامعه را دارد.
انتخاب فیلمها و مدیریت جشنواره بیش از آنکه به خلاقیت، تنوع یا نقد اجتماعی اهمیت دهند، تمرکز خود را بر نمایش آثار قابلقبول در چارچوب سیاستهای رسمی گذاشتهاند. در چنین فضایی، جشنواره نه تنها جشن هنر نیست، بلکه به نمادی از فاصله میان جامعه واقعی و روایتهای حکومتی تبدیل شده است.
با این حال، هنوز در دل سینماگران ایران ظرفیت خلاقیت و جرات وجود دارد. برخی آثار جسورانه در چند دوره اخیر سعی کردهاند از قالبهای تکراری عبور کنند و نگاهی متفاوت به زندگی، اعتراض و دغدغههای انسانی ارائه دهند. اما جای این آثار در جشنواره تثبیت نشده و گویی جشنواره با اولویتبندی سیاسی و رسمی، از بازتاب صدای واقعی جامعه فاصله گرفته است.
در شرایطی که خانوادهها در سوگ جوانانشان نشستهاند و جامعه به دنبال روایتهای حقیقی از غم و امید خود است، برگزاری چنین جشنوارهای، بیش از هر زمان دیگری پرسشآور است. آیا جشنواره فجر میتواند باز هم آیینهای واقعی از سینمای ایران باشد و به بازتاب درد، خلاقیت و اعتراض جامعه کمک کند؟ یا آنکه همچنان محلی برای نمایش روایتهای محدود و محافظهکارانه باقی خواهد ماند؟
در نهایت، برگزاری جشنواره در چنین موقعیت اجتماعی حساس، نشان میدهد که جشنواره فجر نه جشن است و نه آیینه سینمای ایران، بلکه بازتابدهنده فاصلهای است که میان سیاست و هنر، میان واقعیتهای جامعه و تصویر رسمی آن شکل گرفته است.