در آغاز بهاریم، با همه آرزوها و اندیشه های تلخ و شیرین، می خواهم این روز و هفته را با پیش آمدی متفاوت، با شما درمیان بگذارم. آیا هرگز اندیشیده اید که این مجله، که هرهفته رنگین و با داستان های دور و نزدیک، به خانه شما می آید، بجز افرادی که  در مجله نامشان را می دانید، چه افرادی در پشت صحنه، این بار گران را بردوش می کشند؟ بد نیست بدانیم که تایپ این مطالب بوسیله متخصصینی انجام می شود که در بالای صفحه نامی از آنان برده نمی شود، یا آنهایی که طراحی صفحات را به عهده دارند، چه اشخاصی هستند؟ عکاس مجله کیست؟ اخبار مربوط به هنرپیشه های ایرانی و هنرمندان را چه کسی گردآوری می کند و در اختیار شما می گذارد؟

باید اعتراف کنم که بخش مهمی از این فعالیت ها را بانو مهناز ذکایی با دل و جان انجام می دهد. اگر در یک مجله، شما حداقل پنجاه موضوع متفاوت تشخیص داده باشید، این مهناز بانوست که حداقل با هر یک از دارندگان آن مطالب و حتی (عکس ها) بالاجبار دو یا سه بار در هفته، تلفنی صحبت میکند و چند بار هم با تکست تأکید میکند که «آقا» یا «خانم» مطلب شما نرسیده است و اگر رسیده، هیچ متخصصی نمی تواند آن امکان هنری را که کشیده اید، بصورت یک خط معمولی بخواند.

حالا ممکن است آقای ذکایی از خود بپرسد که چرا نام او را نخست نگفته ام؛ باور من بر اینست که ارج او را جامعه ای می داند و فهمیده است، من باید از آنکه سالهاست زحمت می کشد و کسی از آن آگاه نیست، سخن بگویم. مهناز خانم، دست شما درد نکند.

و اما بقول معروف از هرچه بگذری، سخن دوست خوش است. و از نوروز که عطر آنرا در سراسر فروردین ماه استشمام می کنیم، یک نهاد آسمانی است، نهادی که زیبایی را ارج می نهد، آن آفریننده ای که از میلیونها سال پیش، زیبایی را به کره زمین و احتمالا ً سیارات دیگر هدیه کرده است، از انسان خواسته است که از آنچه او بوجود آورده است، لذت ببرد، شادی کند و آسمان آبی و اقیانوس نیلگون را ارج نهد؛ زیبایی را ستایش کند نه آنکه پنهان سازد. مگر ما روی گل را در گلستان می پوشانیم؟ مگر ما برای درخت سرو پوششی درنظر می گیریم؟ مگر رود روان را می توان از رفتن بازداشت و صدای زمزمه اش را خاموش ساخت؟ مگر می شود زیبایی زن را از او گرفت؟!

متاسفانه، گروهی که آفریننده بزرگ جهان هستی را از یاد برده اند، او را به اسارت گرفته اند، اسارت خدا با ترفند حجاب، پیدایش ابلیس است و آسان سازی اندیشه های شیطان پرستی! ابلیس آفریننده ناپاکی است و این نوروز است که با قامت بلند ایستاده است، مهرآفرین و شورانگیز است، از اینکه آفریننده در اسارت است را کسی بدل راه نداده است، احساس گناه، از رانده شدن از بهشت را باور ندارد. کدامیک از صدها داستان که از وسوسه آدم و اغواگری «حوا» نوشته و گفته شده، صحیح است؟ چگونه حوا از روز نخست توانست آدم را اغفال کند؟ آیا دادن این پیام حیله گرانه باین دلیل نیست که زن را عامل دشواریها و شکست مرد معرفی کنیم؟ تا جاییکه از چنین قرنی که بانوان به کرات دیگر سفر می کنند و در بزرگترین پروژه های علمی از مردان پیشی گرفته اند، بگوییم، تو باید آنچه من می گویم بپذیری، حتی اگر بی اساس و بی معنی باشد. این عرفانی که با رندی از نسل های پیش، زن را درخانه پنهان کرده است، بی اعتنایی به او شده است که خواسته است مرد و زن را در کنار هم داشته باشد. مگر در بهشتی که گفته می شود جوی عسل در آن روان است، صرفنظر از اینکه نمی دانم آن زنبور از کجا آمده است تا عسل تولید کند، این عرفان داستان سازی از بهشت ما را به اینجا نمی کشاند که از (عرفان) که هدف آن جستجو برای دریافت حقیقت است، تا چه اندازه دوری کرده و می کنند؟

برگردیم به نوروز که برخاسته از اندیشه های مثبت انسان از برگزاری  جشن های پیش است، چه کسی آنرا بوجود آورده است؟ داستانها همانست که نام جمشید شاه را با آن مترادف ساخته اند ولی بهتر است بدانیم که زمانی ایرانیان به خورشید و نور دلبستگی شدیدی داشته اند، آب و آتش هردو را مقدس می شمردند، چون حیات آدمی بستگی به آن دو داشت. سرما و یخبندان با گرما و آتشفشان می توانست انسان بی پناه در آن زمان را نابود کند. اجتماعی شدن آدمی ریشه در همکاری و همبستگی برای زنده بودن و زنده ماندن دارد؛ میتوان حدس زد که جشن ها همیشه وجود داشته اند. حتی در جهان امروز که قبایل بسیار کمی نسبت به گذشته در مناطقی دورافتاده، زندگی می کنند، خود بخود برای هرحادثه ای، جشنی دارند. ما سوگواری پایدار و یادآوری های بی حاصل از مرگ و میررئیس قبیله و یا جادوگران را نمی بینیم، اینست که از گذشته وقتی سخن به میان می آید شکی نیست که با وجدان گروهی خود نوروز را می فهمیم و لمس می کنیم!

زمانیکه نام نوروز را می شنویم چه بخواهیم و چه نخواهیم، حس رسیدن به آن زمان، در ما احساس شادی، نوآوری، دست و دلبازی، آشتی، دیدار، راستی، گشاده دلی، احترام به بزرگتر، عیدی، تخم مرغ های رنگین، سبزه، گلاب و شراب، غزل شیرین حافظ و . . . . همه هفت سین ها و بعبارتی هفت شین ها می افتیم و اینکه باید به گونه ای دیگر در آن روزها زندگی را تکرارکرد.

تا آنجا که خبر دارم، درهمین ایام، بسیاری از خانواده های توانا از نظر رفاه مالی، به آنانکه آبرومند زندگی کردند و بقول معروف با سیلی چهره را گلگون نگاه می داشتند، بدون آنکه منتی بر آنان برود، یاری می رساندند. این بزرگ منشی در وجدان گروهی ایرانیان، نقش بسته است. جوانان ما بهتر است بدانند، که ما مثل امروز، مورد نفرت و سرزنش مردم جهان نبوده ایم، بلکه ما را بعنوان دوست داران انسان و تمدن می شناختند و در ارتباط با ما، احساس سرافرازی داشتند، فقط بهتر است که به تاریخ واقعی پیش از چهل و پنج سال گذشته، توجه کنند.

نکته دیگر از هدفهای نوروز، نمایش پهلوانی ها بود. ما بجای آنکه پلیس شخصی و اداره امنیت داشته باشیم، پهلوانانی داشتیم که آن نقش را، در حفظ منطقه زندگی خود به عهده داشتند؛ یک کدخدای ده، برای رفع دشواریهای گوناگون کافی بود. مردم ما، احساس ذلت و فروتنی نداشتند، حکمرانان ما تا این درجه دزد و چپاولگر نبودند! این سخنان به دلیل آن نیست که باورهایی را که خیرخواه مردمند حتی اگر در همین عصر به ستایش کره مریخ پرداخته باشند، رندانه تصور کنم. باور آدمی اگر برای رفاه و آزادی انسان و شکوفایی وضع زندگی آنان باشد، هرچه هست درست است، زیرا نمی خواهد همه را شبیه خود ببیند و اگر نبیند او را در جهان «زنده» نخواهد!

سخن بسیار است. بهار است و می خواهیم از این فضا و ازین روزها حداکثر لذت را برده باشیم. می خواهیم زن و مرد را یکسان ببینیم و پیش از آنکه یکسان بفهمیم؛ این فهم خود نیاز به آن دارد که به پژوهش بپردازیم و دلایلی که زن را تا این درجه در تنگنای رفتار قرار داده است، درک کنیم. زمانیکه اعتقاد پیدا کنیم که زن با مرد مساوی است، شاید بسیاری از دشواریهای فعلی، پوشش های اجباری و چپاولهای حاصل از این تفاوت ها، حل خواهد شد. نوروز پیروز است زیرا از جهان به:  زن و زندگی و آزادی، باور داشته است.