گفت: از شهر عشق و شراب و درخشندگی آفتاب و مردم خونگرم، با شما حرف می زنم، هرچه می خواهم فضای خانه را از نوروز پر کنم و از تاریخ بزرگداشت چنین روزهایی سخن بگویم، همان احساسی را که در همگان وجود دارد، یعنی اینکه چرا باید همه خانه ها پر از نشاط نباشد؟ و چرا این زانوهای در آغوش غم و اندوه، چگونه و چرا باید به فرسایش روان هم میهن من و شما بپردازد؟ مگر نوروز نیست؟
ــــ احساس شما را درک می کنم، غم هم میهنان و سفره های خالی آنان، شما را ناراحت کرده است.
بله. من در یک خانواده بسیار مرفه زندگی می کنم. ما تا چند سال پیش ثروتمند بودیم. کار و کاسبی، ما را به اوج آنچه باید برسیم، رسانده بود. شوهرم با دست و دلبازی کامل، هر سال در نوروز، هدیه ای به من می داد که امروز از آن بعنوان یک پشتوانه، برای خرید یک کیلو پسته، دو بسته قطاب و نان برنجی، استفاده می کنیم، یعنی حتی من و امثال من، باید دست به فروش آنچه فعلا ً لازم نداریم بزنیم، تا بتوانیم نوروز را جشن بگیریم.
ــــ یعنی هدیه های پیشین را می فروشید تا بتوانید امروز مثل آن زمان زندگی کنید؟
می فروشیم تا بتوانیم بگونه ای خاطرات گذشته را در گستره ای بسیار کوچکتر تکرار کنیم. شوهرم میگفت اگر ( اینها ) همینگونه رفتار کنند تا ما را از نوروز جدا کنند، من این جشن را ولو با فروش خون خودم باشد، خواهم گرفت، ولی ما هنوز به آنجا نرسیده ایم که بخواهیم چنین کنیم مگر آنکه، بیماری به خون من نیازمند باشد. اما مشکل اساسی در این نیست، اگر بگویم در حال حاضر، چند تن از نزدیکان من، یا ناپدید و یا در زندانها هستند، آنوقت متوجه می شوید که در ایامی که همه باید به آشتی و مهربانی، روی بیاورند، ما در چه شرایطی و با چه روحیه ای در کنار سفره هفت سین می نشینیم.
ــــ در کنار سفره هفت سین؟
بله. می نشینیم و پیش از این، برای تک تک اعضای خانواده آرزوی تندرستی و شادی می کردیم، به کوچکترها عیدی می دادیم، همدیگر را می بوسیدیم، به موسیقی دل می سپردیم، ما که خانواده ای مذهبی « بودیم » برای بیماران، دعای تندرستی می خواندیم! و آرزو می کردیم که بیماران شفا پیدا کنند.
ــــ امروز چه می کنید؟
در کنار سفره هفت سین نمی توانیم گذشته را تکرار کنیم. اگرچه باید به گفتار و پندار و کردار نیک توسل کنیم، ولی مگر آنچه از اربابان قدرت می بینیم، گفتار نیک است؟ مگر در اندیشه آنها چیزی جز کشتن و چپاول، اندیشه دیگری خطور می کند؟ کدام کردار نیک را از آنها دیده اید که امروز به آن دلخوش کنید و در کنار سفره هفت سین، خود را یک انسان ستایشگر نیکی ها بدانید؟!
ــــ به چه توسل می کنید؟
به نفرین، به تصور و تخیل مرگ ستمگران! به اینکه کسی که آدم می کشد در همین دنیا نتیجه بدرفتاری و مردم ستیزی خود را ببیند. ( اینها ) باعث شده اند که از چند دهه پیش، ما آن وفاداری و صمیمیتی را که بعنوان یک ایرانی از آن خرسند و شادمان بودیم، در محیط اجتماعی کمتر ببینیم! آیا هرگز باور می کردید یک جوان ایرانی ولو آنکه از جنوب شهر باشد، ولو آنکه پدر در سرپرستی و تربیت او کوتاهی کرده باشد، مع الوصف حاضر شود فقط برای یک لقمه نان زهرآگین، جان جوان دیگری را بگیرد؟ مگر باور می کردیم که یک مرد ظاهرا ً خداپرست به ناموس مردم دست درازی کند، باور می کردیم که پدر فرزند خود را برای آنکه به مقام و ثروت برسد جلوی گلوله بگذارد؟ اینها را در خواب ندیده ایم و دربیداری کامل، هر روز تجربه کرده و می کنیم. نگاه کنید با چه ترفندهایی مردم را گول می زنند ولی ما که گول نمی خوریم. مردم ساده دل، هر روز را به امید فردا در فقر و گرسنگی طی کرده اند، گذر از روزهای تلخ زمان و امید به چیزی که نامشخص است اعصاب این ملت را آنچنان درهم کوفته است که اعتقاد و باور پزشکان کشور اینست که ما ملت « بیماری » هستیم و بیماری به ما تحمیل شده است، اینست که گفتم این دردها را با شما درمیان بگذارم.
ـــ ولی بنظر می رسد که گله از تغییر رفتار افرادی داشته اید که می شناسید.
بله. شاید درد اصلی در این باشد که فشار اقتصادی و نداشتن شغل خوب، همه لذتها را از ما گرفته است و هر کسی را فقط به خود مشغول داشته است. خواستم که به شوهرم کمک کنم، به چند جا مراجعه کردم تا آنکه به دفتر آقای وکیلی که نسبتا ً شهرت هم داشت و اعلان نیاز به استخدام فردی برای خلاصه نویسی ( فایل) ها داشت، مراجعه کردم. در مصاحبه ظاهرا ً از سابقه کار من خوشش آمد و من شروع به کار کردم. تا یک هفته همه چیز درست پیش می رفت. علاوه بر کار خودم، درست کردن چای و آوردن چای برای مهمان ها، جزو کارهای من بود. پس از دو هفته دیدم نگاه جناب وکیل عوض شده؛ یکروز عصر وقتی قرار بود به خانه برگردم، گفت، امشب کارتان داریم و چند ساعت باید اضافه کار کنیم. به خانه زنگ زدم که دیر می آیم، در آغاز شب، وکیل به من گفت لطفا ً یک چای هم بمن بده، خیلی خصوصی و با لهجه خاصی این حرف را زد، ولی من به رویش نیاوردم. وقتی چای را آوردم گفت می خواهم این چای را با شیرینی شما صرف کنم! یکدفعه داستان های تجاوزی که شنیده بودم به نظرم رسید. . .
ـــ چه احساسی داشتی؟
احساس اینکه او ماندن مرا در محیط کار بهانه کند و بخواهد بمن دست درازی کند. خیلی ناراحت شدم و با کمال ادب گفتم، زن شوهرداری هستم و به شوهرم خیانت نمی کنم، اگر از کار من ناراضی هستید، می توانید دیگری را استخدام کنید. خیلی ساده گفت اگر ناراضی هستی می توانی کار نکنی! بهمین دلیل به منزل بازگشتم. شوهرم گفت چطور شد، خیلی زود برگشتی؟ گفتم استعفا دادم. گفت چرا؟ می دانستم اگر بگویم چه شده است، او یک گرفتاری تازه بوجود می آورد. گفتم باید قسم بخوری که عصبانی نمی شوی و واقعا ً قسم خورد! من هم ماجرا را تعریف کردم.
ـــ چه بازتابی از خود نشان داد؟
سکوت کامل! ولی روز بعد به دفتر کار وکیل رفت و آنگونه که خودش می گوید یک سیلی به گوشش زده و از آنجا خارج شده و وکیل هم، احتمالا ًاز ترس آبرو موضوع را تعقیب نکرد.
ـــ چه احساسی داری؟
احساس اینکه اگر (ما) بخواهیم حق خود را بگیریم، می توانیم. بهمان سادگی که شوهرم توانست به یک فرد بی کنترل و هرزه سیلی بزند، جامعه نیز می تواند سیلی اجتماع را به گوش دزدان و جانیان و خطاکاران و آنها که زندگی و عشق را از مردم دزدیده اند، بزند. آیا فکر نمی کنید که میتوان امیدوار بود!
ـــ کاملا ً موافقم! زندگی یعنی امید و حرکت!