از ایران زنگ می زند: . . . . به همسرم گفتم اسفند ماه نزدیک به پایان است. آیا تغییر و بوی عطر دلاویز نوروز را در فضای جسم و جان خود حس نمی کنی؟ ولی پاسخ سرد و ناگوار او دل مرا به درد آورد. بیش از هرچه، بیماری، بیکاری و بی پولی را بهانه کرد که در چنین شرایطی چه کسی می تواند به خود دلداری دهد که نوروز مثل نوروز سالهای تاریخی ! زندگی ماست؛ تازه ما باید با اینهمه بیکاری و حقوق ناچیز بازنشستگی، به نوه ها عیدی نیز بدهیم. مگر نشنیدی که یکی از نوه های ما، از من یک کامپیوتر عیدی خواسته است. از کجا بیاوریم؟ و چکنیم که حرف ترا می فهمم، ولی در این میان شعر سعدی را به یاد می آورم که میگوید: همه روز اتفاق می بندم – که به شب با خدای پردازم – شب چو عقد نماز می بندم – چکند بامداد فرزندم؟ ولی فکر نمی کنم حتی در عهد سعدی هم مردم چنین مشکلی داشته اند. اینهمه دزدی و فساد، در هیچ جایی دیده نمی شد. خوشبختی پیش زمینه دارد اگر آن زمینه وجود نداشته باشد، هرگز نمی توانیم به شادی و ارامش روان برسیم، مگر در کتاب شعر دکتر کدکنی نخوانده بودی که: کمترین تحریری از یک آرزو این است – آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی – در قناری ها نگه کن؛ در قفس تا نیک دریابی – کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است – کمترین تصویری از یک زندگی: آب ، نان، آواز. حال ما می بینیم که آب و نان از زندگی ما گرفته شده است، بنابراین، آرامش باقی نمانده و پیام آور نوروز، از ترس، نقاب بر چهره می زند. . . و (سکوت).
ـــ می بینم که بیش از اندازه در فشار هستید؟
شما در گوشه راحت نشسته اید. کسی کاری به کارتان ندارد، بچه های ما نمی توانند راحت در خیابان ها راه بروند، حتی رنگ لباس آنها می تواند برایشان مشکل بوجود بیاورد، بعضی ها از حسادت و گروهی بدلیل بدآموزی، دل را از عشق تهی ساخته و جای آن را با خشم و نفرت پرکرده اند. دلم می خواست که شوهر بازنشسته من، نوروز را، بهانه تغییر احساس خود می کرد. درست است که بیماری کرونا بیداد می کند ولی همه از ما فراری شده اند. نوه ها و فرزندان، ما را به کلی از یاد برده اند (با گریه).
ـــ ولی شرایط بیماری بگونه ایست که برای بزرگسالان خطر بیشتری دارد و بهمین دلیل فرزندان و نوه ها برای حفظ شما، آمد و رفت را محدود کرده اند. دیده شده است که بعضی ها ویروس بیماری را با خود حمل می کنند و بی خبر آنرا به دیگری انتقال می دهند. نیامدن فرزندان و نوه ها را به دلیل عشق بدانید نه بی مهری!
درست است ولی با این دل عاشق فرزندان چکنم؟ میدانم ولی درعین حال همواره در انتظار معجزه ای هستم که همه چیز درست شود. آرزو داشتم که نوروز این معجزه را به خانه ما بیاورد. لبخند پیشین را به لبهای شوهرم بنشاند و این پیر بازنشسته را، که از بامداد تا شامگاه، در حسرت سالهای پیش از انقلاب آه می کشد، خوشحال کند؛ ولی این حادثه پیش نمی آید. اصلا ً وقتی به نوروز می اندیشم، باور می کنم از عهد (جمشید) که بوجود آورنده چنین روزی است، مردم چقدر خوشبخت بودند. انگار هیچ غمی نداشتند و مرتب برای هر روز و هفته و ماهها، جشن های شادی برپا می کردند. مارا چه می شود؟ چرا به اجداد و پدران خود پشت کردیم؟
ـــ آیا تاسف می تواند حلال مشکلات باشد؟
نه، ولی آیا اعتقاد نباید داشت که باید همانگونه که صحبت شد ما از حداقل شرایط زیست برخوردار باشیم؟ در این شرایط می پذیرم که باید چه چیزی را خوب و درست بدانم . . . مثلا ً سالها پیش که در دانشگاه درس می دادم به بچه ها آموزش می دادم هر چیزی که به نشو و نما و شکفتگی آدمی یاری می رساند و طبیعت بالقوه آدمی را در جهت کسب استعدادهای هوشمند و انسان گرائی پیش می برد، درست است، ولی امروز متوجه میشویم که همه زخم ها و هنجارهای جامعه، عوض شده اند. آدمی هرچه بیشتر قانون شکنی کند و اخلاق را زیر پا بگذارد، میتواند پیروزمند تر شود. درواقع نوروز برای آن افراد بیشتر به معنی نوروز است، یعنی پول دارند، مواد غذایی به خانه آنها می آید؛ دلهره کم شدن مواد غذایی را ندارند و به سفرهای خارجی می روند. حتی واکسن ها را در کشورهای خارجی میزنند و برمی گردند. . . چه بگویم! شما اهل سیاست نیستید و بارها دیده ام و فهمیده ام که نمی خواهید حرفه خود را با حرفه یک سیاستمدار مخلوط کنید، ولی درعین حال گزارش واقعیت ها، من و شما را سیاستمدار نمی کند. فریاد من در خفقان رنج آور تهیدستی و مادی سیاست نیست، پناهجویی است. من به کجا و چه کسی پناه بیاورم؟ در محیط خود بیگانه ام. همسایه ها آن همسایگان پیشین نیستند. تخم مرغ برای خوردن نیست چه رسد به آنکه بچه ها آنرا رنگین کنند. چه کسی از عهده داشتن هفت سین بر می آید؟ مگر همان ها که به هفت سین پشت کرده اند؛ یا در خفا سفره های هفت سین دارند، بچه های آنها عیدی نمی گیرند؟ همسران آنها به مناسبت نوروز، جواهر از شوهران خود دریافت نمی کنند؟ اینها هدیه نیست، پول های مفتی است که نصیب عده ای شده و از جیب عده ای خالی شده است. تظاهر جای صداقت و درستی را گرفته است، حتی عرق خورهای حرفه ای را می شناسم که درجمع، به گونه ای رفتار می کنند که انگار امروز فارغ التحصیل علوم دینی شده اند. . . علم جای خود را به فالگیری درمانی و استخاره داده است. . . (سکوت).
ـــ بهتر است در چنین مواردی خود را با حافظ و سعدی و . . . دیگر شعرای زبان فارسی سرگرم کنید، دلیل چنین رفتاری را سعدی بخوبی روشن ساخته است که می گوید: صاحبدلی به مدرسه آمد زخانقاه – بشکست عهد صحبت اهل طریق را. گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود؟ – تا اختیار کردی از آن این فریق را؟ – گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج – وین جهد می کند که بگیرد غریق را.
بانوی بازنشسته دانشگاه گفت می فهمم و به آن باور دارم نه تنها سعدی که بخود دلداری می دهم که استاد توس حرف آخر را زده است و هشدار دهنده همه آنهاییست که بدون توجه دیگران و اندیشه عاقبت کار، دست تطاول و تجاوز بسوی همه دراز کرده اند. می فرماید: فراوان بمانی سرآید زمان – کسی زنده بر نگذرد زآسمان. کاش معنی این حرف را آنها که میلیاردها دزدیده اند می دانستند؛ که پایان کار همه مان یکسان است. اندازه گورها با چند سانتیمتر بیشتر تفاوت عرض و طول ندارد. . . (سکوت).
ـــ استاد توس بیت دیگری هم دارد که می فرماید: هرآنکس که اندیشه بد کند . . . بفرجام بد با تن خود کند. تردیدی نیست که اندیشه بد زیربنای کردار بد است، وقتی دیده اید که افراد پس از مرگ ، برای خود چه فضایی پیش ساخته ای را ارائه می دهند. ماندگاری نام افراد را در تاریخ می خوانیم و گاه، عبرت می آموزیم و گاه، آنرا محترم نمی شماریم. آنها که نام نیک از خود برجای گذاشته اند هرگزبه سبب چپاول و آزار و توطئه برای آسیب رسانی به دیگران نبوده است.
گفت: پیشنهاد نیک اندیشی میدهید و من در این راه، بیاری شوهرم پرداخته ام، که بتوانم او را از احساس تنفر، رها سازم. به او بفهمانم، که شاید باید حال که چنین است، فرصت دیدار فرزندان و نوه ها را، از راه دور، از دست ندهیم، غصه نخوریم که دردی را دوا نمی کند! لااقل این روزها، بازمانده عمر را به مهربانی به یکدیگر قابل تحمل سازیم و وقتی کارد به استخوان می رسد و احساس تنفر و انزجار بر من غالب می شود، دوباره از سعدی یاری می طلبم که می گوید: ای زبردست زیر دست آزار – گرم تا کی بماند این بازار؟ – به چه کار آیدت جهانداری؟ – مردنت به که مردم آزاری.