از تهران زنگ می زد: می خواهم با فرزندانم به آمریکا بیایم، آیا می توانید به من کمک کنید؟

 

ـــ چه چیزی سبب شد بجای تلفن به یک « وکیل مهاجرت »، به من زنگ بزنید؟

ـــ ببخشید حواسم پرت است، اینکار را هم باید انجام دهم، چهار فرزند دارم و زندگی پر ماجرایی که هرگز برای کسی پیش نیامده است.

 

ـــ آیا موافقید آنرا در مجله جوانان در لوس آنجلس، به چاپ برسانم؟

ـــ اگر همه چیز را عوض میکنید، موافقم. بنابراین با خیال راحت می توانم با شما درد دل کنم، تا وجدانم راحت شود؛ در یک خانواده سنتی بزرگ شدم. پدرم، آنطور که مادرم می گفت پیش از انقلاب «قهوه خانه» داشت و در آنجا به کارگران «دیزی» می فروخت. پس از انقلاب و آغاز جنگ به فرماندهی رسید و همانگونه که می دانید، کاروبارش خیلی خوب شد. من پس از انقلاب متولد شدم و الآن چهل و سه سال از عمرم می گذرد. پدرم به من و برادرم مرتب پند و اندرز میداد که انسان باید در این دنیا طوری رفتار کند که در آن دنیا برایش گرفتاری پیش نیاید. . . سکوت!

 

ـــ به فکر آینده بود؟. . . .

ـــ بله. قبول کرد بروم و درس بخوانم، جزو «سهمیه» بودم ولی در هیجده سالگی پیش از اینکه به دانشگاه راه پیدا کنم، برایم خواستگار پیدا شد؛ ولی ماجرای خواستگاری، خود داستان دیگری است که نمی خواهم سر شما را درد بیاورم!

 

ـــ هر گونه که راحت هستید بفرمایید..

واقعیت اینست که هنگام رفتن به دبیرستان، در راه، یکی از بانفوذترین افرادی را که در سپاه بود، می دیدم، که خیلی مراقب من است! او مردی همسن و سال پدرم بود، حتی مسن تر از او، هر روز با چشمانی که ناراحتم می کرد مرا زیر نظر داشت. . .

 

ـــ چه احساسی داشتی؟

ـــ احساس ترس، ولی او مرد بلند بالا و خوش اندامی بود، در چشمهایش خشم نبود، مهربانی بود! تا آنکه یکروز مادرم بمن خبر داد که قرار است یک جوان از خانواده درجه اول! به خواستگاری تو بیایند. سروصورتت را صفا بده! یاد بگیر وقتی چای می آوری باید اول به چه کسی تعارف کنی؛ وقتی به (پسره!) می رسد چطور آرام و نجیب به چشمهایش نگاه کنی! دلم می خواهد در تصمیم خودت آزاد باشی! و اگر دیدی به دلت می چسبد، دست پاچه نشوی! به مادر گفتم چشم! تا روز و ساعت معین فرا رسید و مهمانها وارد شدند؛ وارد سالن که شدند دیدم همان آقای سپاهی که مرا زیر نظر داشت و پسر جوان و همسر و یکی دو تن از افراد نزدیک خانواده اش، آمده اند. ظاهرا ً خیلی مجلس گرمی بود همه گفتند و خندیدند و آن آقا که پدر داماد باشد گفت می خواهم با عروس آینده خود، تنها صحبت کنم. آنها نشستند و آقای سپاهی و من به اطاق دیگر رفتیم. او در آن لحظه روبرویم نشست و من برای نخستین بار، در چشمهایش یک شیطنتی پر از اشتیاق نسبت به خود دیدم؛ فکر نکنید مبالغه می کنم، بقول معروف می خواست با چشمهایش مرا بخورد.

 

ـــ چه احساسی در آن لحظه داشتید؟

ـــ برای نخستین بار احساس کردم از نگاه اشتیاق آمیز یک مرد خوشم می آید، او گفت من ترا برای پسرم میخواهم و ما هردو عاشق توییم، با خود فکر کردم شاید این احساس خویشاوندی، احساس منست و او مرا مثل یک پدر دوست دارد و باید سنگین و رنگین بنشینم. ما برگشتیم به مجلس و مادر داماد گفت عروسم صورتش گل انداخته و خجالت می کشد! اذیتش نکنید و نگاه معنی داری به من انداخت. این آغاز بله بران من بود و قرار شد که عروسی ما در کشور همسایه انجام شود و هواپیمایی اجاره شود که افراد فامیل را یک جا به محل ببرند. . . سکوت!

 

ـــ نقش داماد چه بود؟

ـــ پدرم پس از گفت و گوی ما گفت آقای داماد شاید حرفی داشته باشد، می خواهید بروید و راجع به انتظارات خود صحبت کنید؟ «داماد» با کمی شرم از جایش بلند شد و مادرم اشاره کرد که با او بروم، ما با هم نیم ساعتی نشستیم، شوهر آینده ام گفت من هیچ کاره ام، هرچه پدرم به شما گفته است مورد تأیید من نیز می باشد، وقتی پدرم شما را به من نشان داد، به پدرم گفتم دختر زیبایی است و او گفت این دختر را به سادگی به تو می دهند و من می خواهم او را برای ریاست یک عده از «بانوان ویژه» که نفهمیدم معنی اش چیست، تربیت کنم و اینکار را، راستش دیگر به گونه ای مطرح کرد که همه خوشحال شدند، من دانشگاه ندیده، قرار است رئیس شوم.

پدر شوهرم در جلسات بعدی پس از عقد معمولی که با حضور اعضاء دو خانواده بود، مرا برای شروع کلاس به خانه خودش برد. زن و بچه پدر شوهرم، در طبقه پایین بودند و شگفت انگیز بود که دیدم هیچکدام جرأت بالا آمدن نداشتند. در یک جلسه، نوع حمله سریع و دفع آن، شروع شد و خلاصه اینکه او برای تشویق که توانستم با یک حرکت سریع، حمله او را دفع کنم، مرا در آغوش کشید و بوسید؛ احساس کردم که از این بوسه لذت می برم و گذاشتم که ادامه دهد. درواقع بدون شرم باید با شما درمیان بگذارم که او شد نخستین مردی که با او «رابطه» داشته ام – پس از (تمرین!) به او گفتم تکلیف من در شب عروسی چه می شود؟ گفت نگران نباش هیچکس جرأت ندارد از گل بالاتر به تو بگوید. خلاصه دردسرتان ندهم من شدم مثل زن پدرشوهرم، شاید باور نکنید در شب عروسی هم، پیش از رفتن به حجله، پیش شما سوگند می خورم که پدر شوهر مرا برای پند دادن آخر، به اطاق خود برد تا کام خود را شیرین کند!

 

ـــ به نظر می رسد که نسبت به پدر شوهر احساس شدیدتری داشته اید؟

ـــ بله. فهمیدم که شوهرم بقول معروف(مرد) نیست، گاه بگاه با هم هر یکی دو ماه رابطه داشتیم ولی من هر چهار باری که حامله شدم، میدانم که به دلیل ارتباطم با پدر شوهر بوده است!. . .

 

ـــ چه سبب شد که به من زنگ بزنید؟

ـــ مشکل اساسی در این است که پدر شوهرم در تصادف اتومبیل، بدست شخصی ناشناس، کشته شده است. او ثروت بسیار زیادی دارد. از یکسو می ترسم اگر بگویم این چهار فرزند برادر و خواهر (ناتنی) شوهرم هستند! اگر به ارثیه ای که به شوهرم می رسد اکتفا کنم در تقسیم، سهم من کمتر از همه می شود، ولی اگر بدانند که بچه ها مال پدر شوهرم است ، آنوقت از نظر قانون آنها بیشترین ارث را می برند، ولی مشکلات دیگری دارد که شاید مرگ بدنبال داشته باشد.

 

ـــ به نظر می رسد که بهتر است با وکیلی مشورت کنید که ببینید از نظر شرعی چه راه حل هایی را پیش پای شما می گذارد، با احتیاط باشید و در باره (نفر دیگر) تحقیق کنید و خودتان را از خطر دور نگهدارید. مسئله دیگر، شوهر شماست که به نظر من قطعا ً به گونه ای از رابطه شما و پدرش باخبر بوده است. البته حدس می زنم، چون این رفتار همیشگی نمی توانست از نظر شوهرت همیشه مخفی بماند. با شما خداحافظی می کنم.