چرا طلاق
ژاله را در حال تنظیم تقاضای طلاق به حرف کشیدم، دخترک 6 ساله اش را به آغوش می فشرد و چشمانش پر از اشک بود، اصرار داشت نام واقعی خودش را بنویسم، ولی بقیه اسامی را تغییر بدهم، چون عقیده داشت باید اطرافیان و دوستان قصه او را بخوانند ولی درعین حال، به خانواده لطمه ای نخورد.
14 ساله بودم که ایران را ترک کردم و همراه خانواده، ابتدا به اروپا و سپس به سانفرانسیسکو آمدم. مادرم اصرار داشت که من هرچه زودتر ازدواج کنم، چون آنقدر در مورد اعتیاد و فساد شنیده بود، که می ترسید مبادا من هم به نوعی آلوده شوم.
خوشبختانه مرا به مدرسه خوبی فرستادند، بخاطر دوستان خوب و درسخوان، در مدرسه نیز مشکلی نداشتم، و با خانواده هایی که رفت و آمد می کردیم، خوشبختانه همگی اصیل و زحمتکش بودند. مادر بعد از دو سال، کاری را شروع کرد و پدرم نیز یک کارگاه صنعتی کوچک دایر نموده و زندگی مان نیز، به راحتی می گذشت.
در طی دوران دبیرستان با پسری به نام آندره دوست بودم، پسر خوبی بود و به جرأت در تمام آن دوران، به جز یکی دو بار بوسیدن، هیچ رفتار و کردار ناپسندی از او ندیده بودم و همین به من قوت قلب می داد که همه جوانها و نوجوانها به دنبال هوی و هوس نیستند. این را هم بگویم که من به دنبال مردی بودم که پرانرژی و شوخ و شنگ باشد و سرانجام نیز، چنین جوانی را پیدا کردم. پیتر جوانی بود پر انرژی و خوش قیافه، هنگامی که در دوستی با من پیشقدم شد و اولین بار مرا به یک جشن تولد دعوت کرد، در آنجا دیدم که بسیاری از دخترها او را می شناسند و او را به آغوش می کشند و می بوسند. گاه با اصرار دیگران می رقصید و من خوشحال بودم که مرد زندگی من، تا این حد مورد توجه دیگران است. این وضع ادامه داشت تا هردو کالج را تمام کردیم و به کاری پرداختیم و در آن زمان بود که من به پیتر فهماندم باید در مورد ازدواجمان تصمیم بگیرد.
پیتر در این زمینه اقدامات لازم را انجام داد و با وجود مخالفت های مادرش، ما با یکدیگر ازدواج کردیم و به یک آپارتمان کوچک نقل مکان نمودیم. هرروز صبح هردو سر کار می رفتیم و تا غروب مشغول بودیم و اغلب شام را بیرون می خوردیم و گشتی می زدیم و خسته به خانه می آمدیم و هردو نیز از این وضع راضی بودیم.
یکروز که به دلیل سردرد شدید زودتر کارم را ترک کرده و سراغ پیتر رفته تا با هم به خانه برویم، درمحل کارش دیدم که او اغلب با دخترها، دوستی نزدیک و صمیمانه ای دارد و آن دخترها، بدون توجه به اینکه من همسر پیتر هستم، با او قرار و مدارهایی می گذارند و حتی او را به جشن تولد یکی از همکارانش دعوت کردند. من آن شب به پیتر اعتراض کردم که بیش از حد با دخترها صمیمی و خودمانی شده، بطوریکه من فراموش شده ام! پیتر کمی عصبی شد و گفت من تو را دوست دارم و دلیلش نیز زندگی مشترکمان است، دلیلش این کوچولوی درونت می باشد، ولی من به چنین شیوه ای از زندگی عادت کرده ام، من با این شیوه، خوش و راحت هستم و تو نمی توانی این زندگی را از من بگیری.
آن شب تا ساعت 2 نیمه شب با یکدیگر بحث کردیم و من ظاهرا ً پذیرفتم که پیتر فقط در حد و معمول و عادی با دخترها و اطرافیان خوش و بش می کند و گاه برایش فرقی نمی کند طرف مقابل دختر باشد یا پسر!
این شرایط ادامه داشت تا دخترمان بدنیا آمد. بعد از 6 ماه، گروهی از فامیل و آشنایان نزدیک پیتر، از ایالتهای دیگر و از استرالیا به سانفرانسیسکو آمدند. این بار میان آنها، یکی دو دختر بسیار خوشگل هم بود، که پیتر آنها را از کودکی و نوجوانی می شناخت و بهمین جهت نیز، با آنها رابطه نزدیکی داشت، گاه شوخی و سربسر گذاشتن هایش از حد معمول می گذشت و من یک بار به چشم خود دیدم که یکی از آن دخترها، پیتر را به آغوش کشیده و می بوسد. وقتی به پیتر اعتراض کردم، گفت سخت نگیر، نظر خاصی نبوده، بیاد همان کودکی ها یکدیگر را بوسیده ایم!
حالا دیگر حساسیت های من بیشتر شده ، حالا در پارتی ها و جشن ها، می دیدم که پیتر همه توجه را به خود جلب میکند، همه دورش را می گیرند و من بکلی فراموش می شوم و حتی اگر در لحظاتی نیز، پیتر کنار من باشد و از من حرف بزند، دیگران انگار مرا نمی بینند و باز پیتر مرکز توجه آنها قرار می گیرد و من دل شکسته خود را از آن معرکه دور می کنم و به خلوت خود، پناه می برم.
حقیقت را بخواهید من دیگر خسته شدم، به تنگ آمدم و تصمیم گرفتم از پیتر جدا شوم، چون احساس می کنم نه تنها پیتر به من تعلق ندارد، بلکه در کنار او هیچ بحساب نمی آیم و در کنار او نقطه کوچکی هستم. پیتر ظاهرا ً با این جدایی مخالف است و می گوید وقتی من تا به امروز به تو خیانت نکرده ام، دلیلی ندارد این حساسیت هارا نشان بدهی و من می گویم از کجا باور کنم خیانتی نبوده؟ پیتر می گوید بیا به زندگی مان ادامه دهیم و کاری به کار هم نداشته باشیم و اجازه دهیم فرزندمان زیر سایه ما بزرگ شود! ولی من دیگر تحمل این زندگی را ندارم، حتی اگر به خودم و فرزندم لطمه بخورد! آیا من چنین حقی ندارم؟!
ژاله – سانفرانسیسکو