چرا طلاق

سودابه می گفت روزی که احسان وارد زندگی من شد، احساس کردم درهای خوشبختی برویم گشوده شده و آنروز که آن حادثه رخ داد، با خود گفتم به آخر خط خوشبختی رسیده ام!

 

بعد از فارغ التحصیل شدن از یک کالج خوب، کاری را در یک مؤسسه آمریکایی آغاز کردم. ابتدا با خود می گفتم تا همه زندگیم روبراه نشود، تا مادر و خواهرم را از ایران بیرون نیاورم، در اندیشه عشق و ازدواج نخواهم بود، خصوصا ً که به دنبال آشنایی با یک جوان ایتالیایی، چنان نسبت به مردها، بدبین شدم، که از هر نوع حرکت و رفتار به ظاهر عاشقانه مردها، نفرت داشتم.

در آن مؤسسه آمریکایی چندین بار به ناهار، شام یا قهوه دعوت شدم که هربار بهانه ای آوردم و خودم را راحت کردم.

یکشب، به بهانه تولد یکی از همکارانم، همگی به رستوران رفتیم و در آنجا، کار به رقص و نوشیدن مشروب کشید، یعنی از آن موقعیت های بدی که من همیشه از آن می گریختم، ولی این بار، بخاطر همکارم گیر افتاده بودم. یکی از همکاران آمریکایی،  بدجوری به من پیله کرده بود و رهایم نمی کرد. در همان رستوران، ناگهان دختر خانمی جلوی ما ظاهر شد، همکار آمریکایی من فریاد زد تو اینجا چه می کنی؟ آن دختر گفت مثل اینکه یادت رفته امشب با من قرار داشتی؟ او هم گفت بله یادم رفته و می بینی که با شخص دیگری آمده ام! قبل از آنکه جر و بحث های آنها بالا بگیرد، به فریادهای آنها توجهی نکردم و بلافاصله خودم را به اتومبیلم رساندم و از آنجا دور شدم.

هفته بعد هم از آن مؤسسه استعفا دادم، چون از مدتها قبل شغل مناسبی را زیر سر داشتم و زیاد نگران نبودم.

این حادثه سبب شد خود را از معرکه عشق و عاشقی و اصولا ً روابط دوستی با هر مردی کنار بکشم. حدود 3 سال قبل کار مادر و خواهرم بالاخره درست شد و آنها را به آمریکا آوردم. همزمان با آمدن آنها، آدرین نیز وارد زندگی من شد. او که گویا، از دو سال پیش مرا زیر نظر داشته، رسما ً به خواستگاری من آمد و به من فرصت داد تا با حوصله تصمیم بگیرم. خوشبختانه طی چند ماه رفت و آمد با آدرین، متوجه شدم او یک انسان واقعی است. او در ایران، انگلیس و آمریکا تحصیل کرده بود. یکبار ازدواج کرده و همسرش را بر اثر بیماری از دست داده بود و دختری 13 ساله داشت. عجیب اینکه، من خیلی زود شیفته او شدم و خیلی زود هم، بساط عروسی را برپا داشتیم و بطور خیلی خصوصی، فقط با حضور چند تن از دوستان و آشنایان نزدیک، بله را گفتیم و زن و شوهر شدیم.

عشق من و آدرین تا آنجا پیش رفت که هردو نمی توانستیم دوری یکدیگر را تحمل کنیم. من ساعتها نزدیک محل کارش در اتومبیل می نشستم تا او بیاید و بعد با یکدیگر به منزل میرفتیم، خانه ای که در آن مادر و خواهر من، همراه با دختر او، انتظارمان را می کشیدند. واقعا ً خوشبخت بودیم و زندگی خوبی داشتیم. تا یکروز که از محل کارم به اداره آدرین می رفتم حواسم متوجه تصادفی شد، ناگهان اتومبیل آدرین را دیدم که از چهارراه کنارم گذشت، با عجله دنبالش کردم. حدود چند دقیقه ای از او عقب افتادم و سرانجام در یک خیابان فرعی به او نزدیک شدم، از پشت شیشه های دودی اتومبیل، دیدم آدرین زنی در آغوش کشیده و می بوسد! من چنان شوکه شده بودم که با اتومبیل به سوی پیاده رو رفتم و تصادف سختی کردم. خود بخود، اتومبیل آدرین از کنار من رد شد و من هاج و واج، برجای ماندم. تا پلیس آمد و به من رسیدگی کرد یک ساعت طول کشید، بعد از آن، در مسیر برگشتم، جلوی اداره آدرین، او را درکنار خود دیدم که با عصبانیت فریاد می زد کجا بودی؟! من که حالم خراب بود بی اعتنا به او، به راهم ادامه دادم و به خانه آمدم. لحظاتی بعد او نیز آمد، من خشمگین به سویش رفته و سیلی محکمی به صورتش زدم، او فقط هاج و واج مرا نگاه می کرد و پرسید چرا؟ گفتم یعنی نمی دانی؟ گفت نه! گفتم آن خانم که بود؟ گفت کدام خانم؟ گفتم همانکه بغل گرفته و می بوسیدی! فریاد زد دیوانه شده ای؟ فریاد زدم از دست تو! از بیوفایی و خیانت تو! آدرین در را به هم کوبید و از منزل خارج شد.

آن شب تا صبح گریستم. فردای آنروز، عصر در خانه جلسه ای داشتیم، آدرین می گفت اشتباه کرده ای، من وقتی از محل کارم خارج شدم تو نبودی، حتم دارم آن اتومبیلی که دیده ای، شبیه اتومبیل من بوده است!

من فریاد زدم، من هیچگاه تو را با دیگری اشتباه نمی گیرم، خودت بودی! و چه عاشقانه آن زن را می بوسیدی و به آغوش می فشردی! بعد هم بنظرم آمد مرا دیدی و در پشت آن خانم پنهان شدی، من در آن لحظه می خواستم بمیرم و چنان منظره ای را نبینم، مهم تر زمانی بود که من دچار تصادف شدم و تو بی اعتنا از کنارم گذشتی! من چگونه می توانم تصویر آن لحظات تلخ را از ذهنم پاک کنم!

در آن لحظه در چشمان آدرین برق اشک را دیدم ولی همچنان بر ادعای خود ایستادم. هردو قهر کردیم، با هم حرف نزدیم و من روی لجبازی تقاضای طلاق را مطرح کردم. مادر و خواهرم  و دختر او، هر سه می گریستند. من تحقیق کردم و فهمیدم او، واقعا ً آن روز جلوی در دنبال من می گشته، وقتی با او درمیان گذاشتم، گفت مرا نمی بخشد و آماده طلاق است. من سرگردان و گیج مانده ام چکنم؟

سودابه – کالیفرنیا