از راه دور گفت همه زیبایی های زندگی را از یاد برده ام، آن عشق و احساس وفاداری تا دم مرگ، آن بخشندگی در دوستی بر سفره های بیدریغ، آن مهر و محبتی که از مادر با آغوش گرمش همراه بود، چه شده؟!

از روانشناسی پرسیدم که مرا چه می شود؟ گفت بازگشت به گذشته ها و رنج بردن از آن افسردگی است، خود را با چنین یادآوری هایی ناراحت نکن، اینقدر به اشعار عاشقانه و صمیمیت هایی که در کتاب ها می خوانی، پای بند نباش! گفتم شعر و شراب و سرود عاشقانه را از کی آغاز کرده ای؟

گفت از همان کودکی به اشعار شعرا یی مثل حافظ، عشق می ورزیدم، دچار شگفتی می شدم که می دیدم حافظ آنگونه به شاخه نبات دلبستگی دارد. حتما ً شاخه نبات راه نزدیک شدن و بیان صادقانه را به او نشان داده بود که حافظ در آن عهد جرأت کرده بود به او اظهار عشق کند. می دیدم که حافظ رقیب را به چالش دعوت نمی کند و او را بزرگ و محترم می شمارد. فهمیدم که او یک عارف به تمام معنی است، نه یک حسود که بخواهد رقیب را پایمال کند.

ــــ چه مشکلی سبب شد که به من زنگ بزنید؟

باید ابتدا از کودکی ام شروع کنم تا شما به من حق بدهید که اینگونه خود را در تنگنای بی مهری می بینم. در حیاط بزرگ خانه مان، به دنبال پروانه های روی گل  می دویدم، مادرم مرا از این عمل برحذر می داشت؛ سگ کوچکی داشتم که نامش را « فیدل » یعنی باوفا گذاشته بودم. کم کم بزرگ می شدم، چون در درس پیشرفت زیادی کرده بودم، مادرها در همسایگی مرا بسیار دوست می داشتند. دوره دبیرستان را بسادگی به پایان رساندم. در دانشگاه در رشته مهندسی پذیرفته شدم. یکوقت دیدم بجای آنکه من خواستگار دختری باشم، این دخترها هستند که مرا می ستایند و دوستی با مرا مثبت می شمارند؛ با این همه خویشتن دار بودم؛ تا آنکه آن روز تاریخی در زندگی من پیش آمد. گفتند که رئیس دانشگاه مرا میخواهد که بدیدنش بروم. فکر کردم شاید قصد دارد از اینکه در آزمایشی با روش تازه، مسئله ای را حل کرده ام، مرا تشویق کند ولی اینطور نبود. وقتی به اتاق رئیس دانشگاه وارد شدم، دیدم آقای رئیس روبروی دختری نشسته است که من تا آن روز فردی به این زیبایی ندیده بودم. سلام کردم و دختر خانم لبخند محوی بر چهره داشت. آقای رئیس گفت این دختر خانم دو سال در آمریکا رشته مهندسی خوانده است، درسهای او تقریبا ً معادل درسهایی است که ما در اینجا به شاگردان می دهیم. می خواستم تو بعنوان کمک استاد، این کرس ها را یک به یک با این خانم هماهنگ کنی تا ما بدانیم چه اندازه درسهای تازه به آن بیفزاییم تا بتواند از دانشکده ما، که معروفترین دانشکده، حتی در جهان است، فاغ التحصیل شود! گفتم چشم و تقریبا ً تمام هوش و حواسم دور سر این تازه وارد می چرخید، با حالت دستپاچگی گفتم: چشم و قرار فردا را در دفتر دیگری که سکرتری در آن به تلفن ها پاسخ می داد، گذاشتیم.

ـــ می بینم که این دیدار در شما احساس تازه ای بوجود آورده است؟

بله؛ دردسرتان ندهم، یک عاشق به تمام معنی شدم؛ وقتی کرس ها را با هم مرور می کردیم، دیدم نمی توانم این دیدارها را به سادگی خاتمه یافته، تلقی کنم. بهمین دلیل با بهانه های مختلف، دیدارها را کش می دادم، تا آنکه آقای رئیس دانشگاه مرا خواست و گفت کار مقایسه کرس ها، تمام شده یا نه؟ با عجله گفتم بله تمام است و آخرین جلسه اش فرداست. در فردای آن روز، در حالیکه تپش قلب شدید داشتم، به دختر خانمی که در تمام آن مدت سنگین و رنگین با من رفتار کرده بود، گفتم برنامه تمام شد، ولی کاش می توانستم باز شما را ملاقات کنم. پاسخش خیلی ساده بود، بمن گفت من و تو، دو آشنای ناشناس نسبت به هم هستیم – از سوی دیگر رک و پوست کنده بتو بگویم که ترا با همه معلوماتی که داری، مثل یک بچه می دانم. گفتم می خواهم با پدر و مادرم به خواستگاری ات بیایم، گفت اگر می خواستم به سادگی با کسی مشغول رابطه شوم، در همان آمریکا می ماندم. ولی من قضیه را تمام شده تلقی نکردم و موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم؛ مادرم مخالف شماره یک این ازدواج بود. پدرم که در نوزده سالگی ازدواج کرده بود، و در بیست سالگی ازدواجش با مادرم، من به دنیا آمده بودم، گفت به همین سادگی نباید نه گفت، بگذار تحقیق کنیم. بعدا ً فهمیدم که این دختر پدرش را از دست داده است و مادرش، هم به علت شرایط مادی، و هم تنهایی از دخترش خواسته به ایران برگردد.

ـــ پدر تا آنجا که لازم بود برای شما اطلاعات زندگی این خانواده را فراهم ساخت؟

بله. ولی دشواری از همینجا آغاز شد. پدرم بدیدار مادر این دختر رفت و بقول خودش شروع به معاشرت با آنها کرد. پس از مدتی احساس کردم پدرم چیزی را از من پنهان می کند. نمی خواهد به من بگوید در این رابطه کار به کجا رسیده است.

ـــ آیا به پدر مشکوک شدید؟

بله من دیگر بچه نبودم، بدون آنکه به مادرم حرفی بزنم به تعقیب پدر رفتم. تا آنکه آن حادثه دردناک را به چشم خود دیدم! ابتدا فکر کردم که پدر است و می تواند بجای پدر این دختر باشد و آنروز، حرفی نزدم تا بتوانم به دلیل اصلی رفتار پدر که با پنهان کاری تؤام بود، پی ببرم. می دیم که پدرم به سر و صورتش به گونه دیگری رسیدگی می کند، لباس نو می پوشد و از ثروتش خیلی خوب برای جلب توجه استفاده می کند و عجیب اینکه مادر من، نه به او مشکوک می شود و نه اعتراض می کند که بپرسد چرا شب دیر آمدی؟ یا بعد از ظهر کجا رفته بودی؟ و در یک لحظه تصمیم گرفتم که این مشکل را حل کنم. زمانیکه پدرم با دختر مورد علاقه ام در رستوران بودند، به آنها نزدیک شدم، پدرم اصلا ً دستپاچه نشد، ولی آن دختر کمی خجالت کشید. پدرم گفت ما یکدیگر را دوست داریم، حتی مادر این دختر هم می داند. با حالتی خراب، ولی بسیار عصبانی، آنها را ترک کردم و به منزل آمدم و یکراست به اطاق خود رفتم. پدرم به منزل آمد و هر چه از من خواست در را برویش باز کنم، قبول نکردم، تا آنکه مادرم آخرین ضربه را به من زد.

ـــ آخرین ضربه؟

بله. روز بعد مادرم در حضور پدرم گفت من می خواستم به تو ثابت کنم که این دختر بدرد تو نمی خورد، می خواستم تو بفهمی وقتی مادرت حرفی میزند بی دلیل نیست، این دختر فقط خوشگل است ولی اگر ذره ای به تو علاقه داشت حاضر نبود با پدرت دوستی برقرار کند. به مادرم گفتم تو از این موضوع خبر داشتی؟ به من گفت اصلا ً طرح این برنامه را من ریخته بودم. حالا اگر دلت می خواهد با چنین دختری بیرون بروی برو!

ـــ نسبت به رفتار پدر و مادرت چه احساسی داری؟

همان احساسی که در اول صحبت با شما، درمیان گذاشتم، یعنی همه زیبایی های زندگی را از یاد برده ام، به زن و وفاداری آن مثل سابق اعتماد ندارم، ولی هنوز فکر می کنم آن دختر به دلیل نیاز و تنهایی خواسته است یک پدر و مردی پشتیبان از خود داشته باشد. نمی دانم با این دختر چه گفت و گویی را آغاز خواهم کرد، ولی می دانم او طعمه یک طرح خائنانه از سوی مادرم شده است و پدرم از سویی دیگر خواسته است جوانی خود را یکبار دیگر مورد آزمایش قرار دهد. اینست که به مشاوره طولانی مدت نیاز دارم، آیا می شود دوباره به شما زنگ بزنم؟