از ایران زنگ می زد. . . گفت سالها پیش، به نزد دکتر باقر انصاری می رفتم، او مشکل مرا با دارو کنترل کرد؛ شما چند سال است در ایران نبوده اید؟

ـــ چه شد که این پرسش را از من داشته اید؟ ولی دکتر انصاری، روانپزشک دانشمند و معتقد به حرفه روانپزشکی را می شناسم، وارسته، دانشمند و یک انسان واقعی بود، یادش گرامی باد.

خیالم راحت شد، این آشنایی به من فرصت بیشتری برای گفت و گو می دهد. میخواهم بگویم که الان سنی از من می گذرد، از ابتدای نوجوانی دچار مشکل بوده ام، انرژی زیادی داشتم، وارد تیم های ورزشی شدم ولی این کافی نبود؛ گاه بیخوابی بسیار، روزم را خراب می کرد! . . . باید بدون تعارف بگویم که چون از زیبایی بهره مند بودم چشم های زیادی به دنبالم بود؛ من هم به حکم جوانی، از این توجه، استفاده زیادی کردم. مثلا ً در آشنایی به یک جوان بسنده نکردم، در آن واحد دو یا سه جوان خوش چهره، از جوان معمولی گرفته تا آقازاده ها را منتر خود می کردم. با آنها قرار می گذاشتم و طوری بازی می کردم که عاشق من باشند، ولی نم پس نمی دادم! آقازاده ها برایم خرج می کردند، شاید باور نکنید ولی با آقازاده ای به دوبی سفر کردم و او فکر می کرد در این سفر حتما ً می تواند به منظورش برسد، ولی طوری عمل کردم که خودش جرأت نکرد تقاضای بیش از آنچه در اختیارش بود، داشته باشد؛ او می دانست که حد و حدود کار، از مرحله یک بوسه بیشتر نخواهد بود، حق نداشت دست به من بزند!

ـــ چه هدفی را دنبال می کردی؟

اینکه مردها بفهمند نمی توانند با وعده و فریب و نیرنگ، هرچه را می خواهند بدست بیاورند! فرد دارا و ندار، از این نظر تفاوت ندارد، با این هردو گروه معاشرت کردم. دوستانم هم می گفتند تو دیوانه ای که اینگونه خودت را به آب و آتش می زنی، شاید یکی از اینها خشمگین شود و ترا بکشد! شاید کتکت بزند! اینها وقتی تحریک می شوند قابل کنترل نیستند! ولی این حرفها برایم مهم نبود، مهم این بود که التماس و خواهش آقازاده ثروتمند را، ببینم و می دیدم که همان جوان، به هر دختر دیگری اگر نظر بیاندازد ممکن است او را بدست بیاورد، ولی در مورد من این موضوع صدق نمی کرد. یک دوستم که مهربان تر از دیگران بود گفت، مگر تو مهره مار داری که اینگونه جلب توجه می کنی؟ . . . .

ـــ دکتر انصاری چه گفت؟

او گفت که من بای پولار هستم و باید دارو مصرف کنم، بمن دارو داد وانصافا ً داروها اثر داشت ولی می دیدم دیگر آن آدم سابق نیستم، حتی یکبار احساس کردم بالاخره منهم با یک نفر معنی زن بودن را بفهمم و اینقدر ادا و اطوار درنیاورم و با یکی که از همه بهتر است رابطه گرمی را آغاز کنم ولی وقتی به پای عمل می رسیدم می گفتم نه، دست به من نزن که آبرویت را می برم!

ـــ از این حادثه چه آموختی؟

که اگر من نخواهم هیچ موجودی در جهان نمی تواند آنرا بدست بیاورد، صاحب شود، با هر صدایی فریاد بکشد؛ در این معاشرتها با همه بای پولار بودن، خودم را شناختم! وقتی شعار زن، زندگی، آزادی را جوانان در خیابانها فریاد می زدند، می فهمیدم آنها بدنبال چیزی هستند که در جامعه ما بصورت «سالم» نمی شود آنرا بدست آورد، باید سر این آقازاده های جور واجور را به میخ کوبید! و آنها یی را که مزاحم زن و بچه مردم در خیابانها هستند از رده خارج کرد؛ جوانی من از دست رفته است، ولی جوانه را نباید در خفقان رها کرد.

ـــ چطور شد که به من زنگ زدید؟

من مرتب بالارونده و محفوظ کننده ام! شوهر کردم، بچه دار شدم. شوهر کردنم خیلی ناگهانی بود، یکروز بخودم گفتم تو این همه با این شکل و قیافه و اندام ورزش کرده و زیبا باقی نمی مانی، درمیان همه افرادی که آشنا شدم پسر عمه ام را خودم انتخاب کردم یکروز که داشت شیرین زبانی می کرد که مرا بدست بیاورد خیلی رک و پوست کنده به او گفتم؛ تو مرا دوست داری، هفته بعد عمه را به خانه ما بفرست تا پشیمان نشده ام، کار را تمام کند؛ گفت به چشم! به این طریق ما زن و شوهر شدیم. به او گفته بودم که دارو می خورم، گفت عاشقت هستم فقط بمن خیانت نکن اگر می خواهی بروی همینطور رک و پوست کنده بمن بگو برایت مزاحمت ایجاد نمی کنم؛ شوهرم مرد خوبی است. توانستم با کمک او از راه خرید و فروش زمین و خانه، ثروتمند شویم. ادعا نمی کنم می خواهم حق گفت و گویی را هم برای شما بفرستم، فقط کافی است که شماره حساب بدهید تا ترتیبش داده شود!

ـــ من از گفت و گو با هم میهنان در ایران، مطلقا ً پاداشی نمی پذیرم؛ به آنها که نیاز دارند و شما می شناسید، کمک کنید.

با کمال میل، شما به حالات فردی که بای پولار است آگاه هستید، مشکل بچه ها یکی از اشکالات من بوده، با شوهرم در اینمورد خیلی بحث کردم او می گوید زندگی خوبی داریم، اینقدر برای مردم جوش نزن، آن زندگی راحت ممکن است از دست برود. در امور سیاسی با هم خیلی یک و بدو کردیم، آنچه واقعا ً سبب شد این گفت و گو را انجام دهم، بحث دیگری است . شوهرم واقعا ً مذهبی است  و مرتب صحبت از این دنیا و آن دنیا می کند، این مذهبی بودن چون پیامدهای دیگری هم دارد که مرا وادار به بازتاب نسبت به رفتار شوهرم کرده است، با خود می گویم آن پسر عاشق پیشین چگونه وقتی خودش از من تقاضا دارد که به او خیانتی نکنم، خود دست به چنین عملی زده است که هرگز باور نمی کردم! . . . سکوت!

ـــ بنظر می آید که از شوهرتان رنجیده اید؟

خیلی بیشتر از رنجش! برای کارهایی که داریم و باغی که در یکی از شهرها خریدیم، شوهرم اجبار به سفر داشت، روزها یکبار و شبها یکبار دیگربه من زنگ می زد، با بچه ها هم حرف می زد، ماندنش چند هفته طول کشید، در هفته سوم فقط روزها زنگ میزد، راستش بعد از چند روز خیلی مشکوک شدم، خودم شبها به او زنگ زدم دیدم صدایش مثل صدای روز نیست، گفتم مگر کسی آنجاست که مشکل حرف زدن داری؟ گفت با دوستان هستم. گفتم بی سر و صدا نشسته اید؟ یک تعداد مرد می نشینند و صدا از هیچکدام بلند نیست؟ در همین لحظه تلفن قطع شد و دیگر هرچه کردم بوق اشغال زد. فردا صبح اول وقت زنگ زد و گفت نمی دانم چرا هرکاری کردم تلفن وصل نمی شد، گفتم ( خودتی!) باید بگویی که با چه کسی بودی؟ شروع به من و من کرد! گفتم تو پسر عمه من هستی و هنوز به من اطمینان می کنی بگو! هر زهر ماری خوردی نوش جانت! خیلی پررو به من گفت ( زهر ماری ) که خوردم همیشه موقتی داشت، از این حرف او خیلی آزرده شدم یکدفعه هم شیطنت هایی جزئی به مغزم هجوم آوردند دیگر دختر 18 ساله نیستم که فکرکنم باید ( دختر بمانم !) به شوهرم گفتم جگرت را طوری کباب می کنم که دودش، تمام دست و دلت را بسوزاند! تا تو باشی به من خیانت نکنی! هشت ساعت پس از گفتگو، آقا تشریف آوردند که من دست از پا خطا نکنم! . . . سکوت!

ـــ چه احساسی داری؟

اینکه بروم و طعم خیانت را به او بفهمانم و او بداند که من خواهرش نیستم که شوهرش تا بحال ده بار صیغه کرده است! با خود فکر می کنم باید به این مرد و زخمی که به من وارد کرده است بفهمانم این بود که زنگ زدم که بگویم زنی که در طی سالیان دراز با شوهرش در نهایت وفاداری بوده است اینک بدست خود او و رفتار او به زنی تبدیل شده است که می خواهد بی پروا بهر وضعی شده هم خیانت کند و هم اعتراف کند که این عمل را انجام داده است؛ آیا به نظر شما این هم یک بخشی مربوط به بای پولار است که مرا اینگونه در چارچوب نگهداشته است؟

ـــ می بینم که چقدر خشمگین هستید؟ آیا به عاقبت آنچه می گویید فکر کرده اید؟

بهمین دلیل به شما زنگ زدم، شوهرم قسم خورد که کارش نه غیر قانونی و نه غیر اخلاقی بوده است، حتی فلانی (آقا) برای او، آنهم برای سه روز صیغه محرمیت خوانده است ولی من از شوهرم انتظار چنین رفتاری را نداشته ام. این خیانت است! بنظر شما از چنین مردی نباید جدا شد؟

ـــ فکر می کنم پیش از هر تصمیمی بهتر است گفت و گوهای اصلی را در حضور روانشناس با شوهر خود انجام دهید. باید به احساس واقعی خود در جلسات روان درمانی پی ببرید. بهتر است بدانید که پس از جدایی آیا توانایی یک زندگی مستقل و تنهایی را در تجربه دارید؟ جدایی آخرین راه حل است! رفتار شوهر شما از نظر اخلاق دینی ( خیانت ) نیست ولی از نظر مردم گرائی یک عمل زشت اجتماعی و خانوادگی است. سردرگمی شما هم از همین است که می بینید مواجه با رفتاری شده اید که عده ای آنرا خیانت نمی دانند حتی عقیده دارند که صواب دارد!