
گفت: از جزیره ای دورافتاده زنگ می زنم و در آرزوی آنم که بتوانم خودم را به آلمان و یا آمریکا برسانم. از جهنم گریخته ام و شگفت انگیز آنکه فرشته ای که می گویند فقط در بهشت است، مرا از جهنم نجات داده است. . .
ـــ سبب خوشحالی است که نجات پیدا کرده اید.
بله. از کودکی به ورزش علاقه داشتم و می توانستم در یکی دو رشته قهرمان بشوم، ولی ترجیح دادم که اینکار را نکنم، یکنوع مقاومت در برابر رؤسای ورزشی داشتم که بدلیل چاپلوسی و سخت گیری آنها، به قهرمانان بود. با دوستان یکی دو بار در خیابان ها نزدیک بود که دستگیر بشوم ولی چون چابک تر از آنهایی بودم که در صدد دستگیری من بودند، بنابراین نجات پیدا کردم پیش از آنکه بخواهم جریان دستگیری و بعدا ً نجاتم را بگویم، بهتر است بگویم فقط عشق نجاتم داد و اگر عشق نبود، شما خبر بدار آویخته شدن مرا از رسانه های متفاوت می شنیدید، ولی این حادثه اتفاق نیافتاد. شاید دلیلش این بود که شانس، مرا در سر راهی که به عشق منتهی می شد قرار داد. . . سکوت.
ـــ در مسیر عشق قرار گرفتید؟
بله. در سال یکم دانشگاه و در راه همیشگی، چشمم به دختری افتاد که پوشش او فریاد می زد که در خانواده ای بسیار مذهبی پرورش یافته است. زیبایی چهره اش بحدی بود که کمتر دیده بودم. یکسال تمام او را از دور می یدم. در همان نگاه اول کوشش کردم بفهمم که به کدام دانشکده می رود؟ و چه ساعت هایی از چه محلی می گذرد تا آنکه در یکی از دیدارها، نمی دانم در نگاهم چه دید که لبخندی بسیار کمرنگ! نثارم کرد. آنروز با خوشحالی بخانه برگشتم و شروع به نوشتن نامه کردم، شاید ده نامه نوشتم و پاکنویس کردم ولی هیچکدام به دلم نچسبید. یک کارت کوچک گرفتم که رویش یک شاخه گل قرمز چاپ شده بود و در آن نوشتم: «عاشقتم» و در دیداری کمی پشت سرش براه افتادم و گفتم: اجازه می خواهم نامه ای به شما بدهم. برخلاف انتظارم گفت: راجع به چیست؟ گفتم راجع به اینکه «عاشقتم!» خندید و گفت حدس می زدم، نامه را گرفت و رفت، ولی دلم نمی خواست برود، دنبالش رفتم و پس از نیم ساعت تعقیب از راه دور گمش کردم. روز بعد، در نامه ای به او نوشتم: اسم و رسم من اینست و در این آدرس با پدر و مادرم زندگی می کنم. روز بعد گفت به فلان فروشگاه بیا تا با هم حرف بزنیم. در آنجا فهمیدم که منزلش نزدیک به منزل ما و درواقع، در فاصله بسیار کوتاهی در یک حیاط بسیار بزرگ قرار دارد و فهمیدم که پدرش یک سردار شناخته شده در جامعه است و بقول معروف، خیلی بانفوذ است: فهمیدم که دست به کار خطرناکی زده ام، ولی واقعا ً عاشق بودم و در دیدارها، احساس کردم که «مستوره» (نامی که من روی او گذاشته بودم) بمن دلبستگی پیدا کرده است. مستوره بمن گفت ترا در میدان مسابقه و از طریق تلویزیون شناخته ام و همیشه فکر می کردم، اگر بخواهم ازدواج کنم، باید فردی مثل تو عاشقم بشود که شده! ولی بهر حال کار ساده بود! . . . سکوت.
ـــ چه مشکلی پیدا کردید؟
مستوره می دانست که من با بچه ها، گاه گاه به خیابانها می رویم و از فرصت هایی برای دادن شعار و ابراز تنفر، از نداشتن آزادی و کار و آشکار سازی دزدی های «آقایان» شبکه، استفاده می کنیم. مستوره خیلی می ترسید که من دستگیر شوم و بالاخره این حادثه اتفاق افتاد و من زندانی شدم، پس از مدتها زندانی بودن، حکم صادر شد و در نهایت بی عدالتی حکمم اعدام بود! در طی زندانی شدنم، مستوره بوسیله افراد خیلی نزدیک به خانواده اش، توانست به من دلداری بدهد، با اینکه ابدا ً امیدی نداشتم، مستوره دل به دریا زد و پیش پدرش اعتراف کرد که عاشق من است و با گریه از پدر خواست که برای من تخفیف قائل شود. یکروز دیدم که میگویند، یک مقام مهم می خواهد تو را ببیند. منکه در سلول انفرادی بودم، نمی دانستم این مقام مهم پدر مستوره است. او بداخل زندان آمد و نگاهی به من انداخت و گفت، خجالت نمی کشی و بر علیه نظام دست به حمله به پاسداران و بسیجی ها می زنی؟ مجازات تو اعدام است. به یک شرط که می توانی تمام دوستان و آشنایان خود را با ذکر نام و نشان و آدرس بمن بدهی، ممکن است در مجازات تو تخفیف داده شود؛ در ضمن باید قول بدهی دیگر اسم دختر مرا نبری! . . . در همان جلسه بدون آنکه حرفی بزنم کاغذی جلویم گذاشتند و گفتند: بنویس! من می دانستم که این تنها راه برای نجات است، گفتم شما بگویید و من بنویسم، هرچه گفتند نوشتم و امضاء کردم، قرار شد در همان هفته، نتایج اطلاعاتی که بدست آوردم، تحویل بدهم و پس از دو هفته، بزندان برگردم.
ـــ چه احساسی داشتی؟
احساس وحشت از اینکه چه خواهد شد؟ می دانستم که پشت سر من مأموری خواهد بود و می دانستم که کار به این سادگی نیست، از زندان خارج شدم و یکراست به خانه رفتم. مادرم از شدت ذوق بال درآورده بود، گفتم به هیچکس حرفی نزن، برو نزدیک خانه (مستوره ) و به او بگو اشکهای تو، دل پدرت را به رحم آورده است. او رفت و خیلی سریع برگشت و گفت مستوره می گوید اگر یک جوری خودت را به فلان محل برسانی، در آنجا اتومبیلی هست که شماره اش این و رنگش سیاه است. در اتومبیل باز است برو و در عقب اتومبیل بنشین، من رفتم و آنچه گفته بود انجام دادم. مستوره آمد و گفت با تو در این اتومبیل تنها نشسته ام، مرا عقد کن!
گفت این سوره عقد است از روی آن بخوان. سوره عقد را با صدای لرزان خواندم و او گفت بله. مبلغ قابل توجهی پول (یورو) در اختیارم گذاشت و گفت: راننده این اتومبیل تو را بجای امن می برد و از آنجا از کشور خارج می شوی. تمام برنامه های رفتن تو را، به جزیره فلان آماده کرده ام، برو و هروقت توانستی بعنوان پناهنده، کار خودت را بگونه ای درست انجام بدهی که یک کشور قابل اطمینان، مثل آلمان ترا بپذیرد، مطمئن باش که من می توانم خودم را به تو برسانم. یک خداحافظی با اشک و آه انجام دادم و سرنوشت مرا به اینجا رساند. اگر بخواهم ماجرای این سفر را بگویم احتمالا ً تکنیک بیرون رفتن (لو) می رود! یعنی این راهی است که تا کنون هیچکس نتوانسته است از آن نانی بپزد!
ـــ الآن چه نیاز داری؟
نیاز آنکه بتوانم در کشوری پناهنده شوم، که همانگونه که مستوره گفته است در آنجا بمانم. من می توانم در تیم های ورزشی شرکت کنم می توانم حتی اگر وسیله زندگی ام فراهم شد، حداقل در یک رشته مدال قهرمانی بیاورم، ولی وسیله رها شدن از این جزیره، کار آسانی نیست و بدنبال این هستم، شاید افرادی باشند که به من یاری برسانند.
ـــ می دانید که پناهندگی، بویژه قهرمانان بسیار آسانتر از سایر افراد است. در محل زندگی فعلی خود خیلی هوشمندانه کوشش کنید که با آشنایی با اطرافتان و نیز نشان دادن خونسردی کامل تا زمانیکه «وسیله» معتبر فراهم شود، شما توانایی جبران را در آینده خواهید داشت. برای این منظور شاید لازم باشد که وکیلی را به شما معرفی کنم و او با تماس با شما بتواند راه حلی را ارائه دهد. کار روانشناس محدود به یاری رسانی های روانی و همدلی با شماست، وکلای مهاجرت می دانند و می توانند شرایط فعلی شما را با امکانات قانونی و سودبری از امکانات موجود، تطبیق دهند و کار را به نتیجه برسانند. در این زمان باید خوشحال باشید که عشق توانسته است نجات شما را از مرگ حتمی سبب شود؛ حتی در این لحظه بهتر است که برای مستوره مشکلی در تماس های تلفنی و یا امثال آن بوجود نیاید. باید باور داشت که اینچنین فداکاری و ازخود گذشتگی را فقط از عاشقی می توان انتظار داشت که بدلیل عقل و وجدان آگاه دست به عمل بسیار خطرناک زده است تا انسانی را از مرگ نجات بدهد. باید در نظر داشت که اگر پدر این دختر از اقدام او در نجات شما مطلع شود، نمیدانید نسبت به دخترش چه رفتاری را درپیش خواهد گرفت؟!…
مستوره به من گفته بود که می خواهد در فرصت مناسب به پدرش بگوید که به عقد من درآمده است. او عقیده دارد اگر پدرم بفهمد که من (بله) را گفته ام! بدلیل مذهبی بودن دست به اقدام خطرناک نمی زند و از همه مهمتر اینکه، دختر یگانه پدرم هستم و او تحت هیچ شرایطی حاضر نیست که یک مو از سرم کم بشود.
ـــ یک هفته دیگر اگر زنگ بزنید وکیل را به شما معرفی خواهم کرد که از اقدام برای شما، فعلا ً
تقاضای مالی نداشته باشد. به امید پیروزی.