از تگزاس زنگ می زد: . . . زن جوانی هستم که زندگی پرماجرایی داشته ام، به سفارش یکی از دوستان به شما زنگ می زنم، امیدوارم مزاحم نباشم و بتوانم از شما ضمن اینکه از حوادث زندگیم می گویم، راه حل بخواهم..

 

ــــ بفرمائید.

در ایران متولد شدم، یک برادر کوچک و بقول پدرم ته تغاری دارم که رابطه ما با هم، خود داستان دیگری است که به امروز و صحبتی که با شما دارم، ارتباطی ندارد! با ویزای دانشجویی به آمریکا آمدم و بدلیل آنکه پیش از رسیدن به اینجا در ایران به کلاس زبان می رفتم خیلی ساده و راحت دوره دانشگاه را به پایان رساندم؛ می خواستم نرس بشوم و درسم را شروع کردم ولی عاشق استادم شدم. او پزشکی جوان و بسیار شوخ طبع و ثروتمند بود. وقتی به مادرم زنگ زدم و ماجرا را تعریف کردم گفت: تا فرار نکرده، نان را به تنور بچسبان! متاسفانه این ازدواج زیاد طول نکشید، یکروز شوهرم که به نظر خیلی سالم و تندرست می رسید، در محل کار سکته کرد و تا بفهمند بر او چه می گذرد، فوت شد. این حادثه واقعا ً مرا به افسردگی شدید دچار کرد، مخصوصا ً وقتی دیدم پدر و مادر شوهرم با من طوری رفتار می کنند که انگار من باعث مرگ شوهرم شده بودم، چون فکر می کردند که من باعث تند کار کردن قلب شوهرم شده ام!!

در هر حال، ناراحتی سبب شد که به روانشناس مراجعه کنم، روانشناس من مرد بسیار فهمیده ای بود و گفت باید به کار بپردازی و پس از آن با آشنایان به سفر بروی. از لحاظ مادی وضعم طوری است که می توانم بدون کار کردن زندگی مرفهی داشته باشم. با یکی از دوستان که او هم در یک حادثه عشقی شکست خورده بود، قرار گذاشتیم که به سفر برویم و تصمیم بر این شد که به مکزیک سفر کنیم و در یکی از بهترین (ریزورت) ها دو هفته بمانیم و از تمام وسایل آسایش و آرامش معمول استفاده کنیم ولی انگار وقتی قرار است که بد از راه برسد، می رسد!!

 

ــــ چه حادثه ای پیش آمد؟

درست یکروز پیش از حرکت با اینکه همه پرداخت ها را انجام داده بودم، دوستم زنگ زد و گفت معشوق فراری اش با یک دسته گل از راه رسیده است و او نمی تواند من را در این سفر همراهی کند. خیلی ناراحت شدم که این سفر را چگونه به تنهایی بروم؟ با روانشناس صحبت کردم گفت این حادثه به این دلیل پیش آمده که تو استقامت و استقلال خود را به مرحله آزمایش بگذاری. وقتی به سفر می روی می بینی همه چیز درست خواهد بود. فقط چون تنهایی، با احتیاط باش، تا با خطر روبرو نشوی! من هم به سفر رفتم، از قضا هنگام ورود من با گرمی کسی که در محل «پذیرش» (ریزورت) نشسته بود، روبرو شدم. دختری جوان و خونگرم که فهمیده بود من در سفر تنها هستم، و با اینکه معمولا ً کنسل کردن اطاق را باید در تاریخ معینی انجام بدهند او بدلیل تلفنی که قبلا ً به هتل کرده بودم پذیرفت که یک سوئیت دو نفره را به تنهایی در اختیار من بگذارند؛ به همین دلیل نسبت به این دختر احساس دوستی کردم. . . سکوت..

 

ــــ نسبت به این دختر احساس دوستی کردید؟

بله. پس از چند روز اقامت در ریزورت و پذیرایی بسیار خوبی که از همه مهمانان میشد، احساس کردم دلتنگم و کاش به این سفر نمی آمدم. با همان دختر که در ابتدا در محل پذیرش مهمانان آشنا شده بودم، حرف زدم و گفتم جاهایی که امن باشد چه جاهایی است که بروم و از این یکنواختی راحت شوم! او هم یک لیست به من داد که مطالعه کنم، ولی من از کم و کیف محل ها بی خبر بودم، فردای آن روز از او خواستم یکی دو محل را انتخاب کند و حاضر شدم پول همراهی با او را بپردازم و او هم پذیرفت که مزدی دریافت کند و من پول مخارج تفریح او را نیز بدهم تا اگر به جایی رفتیم احساس نگرانی نداشته باشم..

 

ــــ درواقع می خواستید آنچه را که از روانشناس شنیده بودید انجام بدهید..

بله: (ماریا) خانم همراه من پیشنهاد کرد به غواصی برویم. گفت آب و دیدن ویژگیهای آنها برای تغییر روحیه ات خیلی خوب است، ابتدا خیلی ترسیدم ولی وقتی با گروه دیگر از بانوان در آن تفریح همراه شدم ترسم ریخته بود و توانستم براحتی برای مدت معینی زیر آب بمانم و به سلامت به ریزورت برگردم. این تجربه سبب شد که ماریا پیشنهاد دیگری نیز بدهد، یک محفل ویژه (سطح بالا) برای رقص و پایکوبی وجود دارد، گفتم من روحیه رقص ندارم گفت شما فقط تماشا کن و لازم نیست شرکت کنی. بمن گفت، رفت و برگشت و خرج مربوط به برنامه کاباره، نفری صد دلار می شود، ما با هم دو شب بعد به کاباره رفتیم؛ در آنجا بود که هیجان و رقص و پایکوبی  و نوع رفتار افراد با هم به گونه ای بود که به ماریا گفتم بهتر است برگردیم. ماریا پذیرفت ولی در همان حال یکی از آشنایان او از راه رسید و احوالپرسی کردند و من به علت نشئگی به «بار» نزدیک شدم و برای اینکه در نوشیدنی من دارویی ریخته نشود، به مسئول بار گفتم یک بطری آب معدنی بمن بدهد. دو سه مردی که در آنجا نشسته بودند با من شروع به صحبت کردند و من عذرخواهی کردم که اسپانیش بلد نیستم ولی آنها اصرار داشتند مرا به رقص وادارند و در همین هنگام مسئول بار، بطری آب را در جلوی چشم من باز کرد  و من از شدت هیجان آنرا سرکشیدم و به نزد ماریا برگشتم. او نیز در حال حرف زدن بود، احساس سنگینی کردم به ماریا گفتم کمکم کند ولی دیدم او هم سرش گیج می رود. نمی دانم چه گذشت و چه حادثه ای پیش آمد که وقتی چشم باز کردم دیدم من و ماریا هردو در یک اطاق، نیمه برهنه افتاده ایم. بقیه ماجرا اینست که کار به پلیس کشید و این داستان دیگری است. ماریا پیشنهاد کرد برای نجات از این وضع بهتر است شکایت نکنیم چون هردو کشته خواهیم شد، حتی اگر «من» به آمریکا بروم باز هم آنها، آنقدر قوی هستند که مرا بکشند. با حالتی نزار و با حمایت پلیس به فرودگاه رفتم و به آمریکا برگشتم و یکسره به روانشناسم زنگ زدم. . .

 

ــــ مطمئن هستم که روانشناس پیشنهاد کرده است که از یک وکیل برای تعقیب ماجرا استفاده کنید.

بله ولی مشکل من این نیست، حس می کنم که حامله هستم؛ و در این میان برادرم توانسته است که بهر وسیله ای که خود می داند ویزای آمریکا را بگیرد؛ تا زمانیکه او به اینجا برسد زمانیست که من بچه را بدنیا خواهم آورد ولی می خواهم بدانم که این وضع را چگونه برای برادرم تشریح کنم؟ بگویم این بچه از کجا آمده است؟ ترس دیگر من در اینست که پس فردا یک نفر از مکزیک بیاید و بگوید که من پدر این بچه هستم و بخواهد اخاذی کند؟ هزار فکر مرا آزار می دهد. یکی این  که این چه زنی است که دو ماه پس از مرگ شوهرش حامله شده است. چکنم؟

 

ــــ بنظر می رسد که مشکلات شما با همه کوشش هایی که کرده اید پیش آمده است، نخست اینکه توجیه اینکه فرزند شما متعلق به کیست ممکن است این اندیشه را در آشنایان بوجود آورد که کاملا ً قانونی و اخلاقی است، یعنی از نظر زمان حاملگی دو ماه پس از مرگ شوهرتان اتفاقی افتاده است. یعنی اگر نخواهید واقعیت را با برادر و یا دیگران درمیان بگذارید، که بجز ادامه روان درمانی، بقیه مشکل شما از راه قانون و انتخاب یک وکیل کارآمد قابل تعقیب است..