
از ایران زنگ می زد: . . . از همان کودکی که رفتار پدر را با خود دیدم، فهمیدم که زندگی کردن بسیار دشوار است و زمانیکه یک پدر می تواند چنین سمتی را بر علیه فرزندان خود داشته باشد، عشق کلامی است که در کتابها می نویسند و در دنیای واقعی، عاشق، یعنی یک پدر می تواند خشمگین بشود، کتک بزند، رفتار نادرست و تحقیر آمیز داشته باشد، حتی به همسر خود خیانت کند و بعد در حضور دیگران یک پدر واقعی میشود و همسرش باید تظاهر کند که بهترین شوهر دنیا نصیب او شده است، اینها آموزه پدر به من بود، حالا اگر داستان من را بشنوید بخود خواهید گفت که من یک مردم ستیز لجام گسیخته ام که به هیچکس رحم و مروتی ندارم! یا بگویید دیوانه ام، اینگونه می توانم بقول معروف، هرلحظه بگونه (بُت عیار) در بیایم. یکروز عاشق و یکروز فارغ و یکروز، چوب نخراشیده در دست، در خیابانها به سرو صورت دختران جوان بکوبم و از نظر فرمانده بزرگواری که ادعای رفتن به بهشت را از هم اکنون برای خود تأمین شده می داند، جوانی جلوه کنم که آینده در خشانی در پیش دارد ، منتهی گاه بگاه از او خطایی سر می زند. . .
ــــ از او چه خطایی سر می زند؟
اینکه ناگهان در برابر رفتن به بهشت که انتخاب راه را به من نشان می دهد و احساس دلسوزی نسبت به آنانکه سربزیر و آرام راه می روند ولی حاضر نیستند که از تحریک مردان دست بردارند، یکی را انتخاب کنم و این را فرمانده ام، بارها به من تذکر داده است که تو بیشتر از آنچه که باید دیگران را با چوبدستی خود ارشاد کنی و بر زلفان آنها بکوبی که آنرا به دست باد سپرده اند، فقط به تهدید تنها اکتفا می کنی؛ مگر تو پدر و یا مادر آنها هستی که به پند و اندرز می پردازی! وظیفه تو اینست که بتوانی کسی را که نمی داند باید نجیب باشد، به نجابت وادار کنی؟ آنها را بترسانی چون اینگونه افراد قرار است که در جهنم بسوزند ولی تو میخواهی آنها را به بهشت بفرستی، رعایت نکن، بگذار تا آنجا که می توانی با ایجاد وحشت و سرکوبی، آنانرا به تسلیم واداری..
ــــ اگر درست فهمیده باشم، تو دودل هستی که آیا اجازه بدهی به دلخواه به جهنم بروند چون خود خواسته اند و بی جهت برای خود و آنها دردسر فراهم نکنی!
بله! ولی نه دردسر! ولی اصلا ً قضیه روی نجابت است و از اینکه زنی نانجیب باشد، زجر
می کشم..
ــــ نجابت را چگونه تعریف می کنی؟
اینکه نجیب کسی است که لباس او پوشیده است، مخصوصا ً سر و بدنش را از دید دیگران مخفی نگاه می دارد..
ــــ در فرهنگ لغات عمید، نجیب! اینگونه تشریح شده است: . . . اصیل، شریف، خوش گوهر، گرامی و نیز به معنی شتر برگزیده. در فرهنگ لغات ایرانی ابدا ً صحبت از پوشاندن سر به معنی نجیب نیست!
قبول! ولی پوشاندن سر سبب می شود که زن به اصالت برسد! شریف بشود! و الَا این دستور را به من نمی دادند..
ــــ آیا بانوانی که به دلیل احتیاج و سیر کردن شکم خود و فرزندان، به فروش جسم و جان خود پرداخته اند، بدون روسری در خیابانها راه می روند و یا کاملا ً حجاب را رعایت می کنند؟ ولی چون سر را پوشانده اند به اصالت رسیده اند؟!
نه. شما مرا گیر می اندازید! پدرم خیانت می کرد و بد رفتار بود ولی در عوض مردم او را مؤمن ترین مرد می دانستند، و مادرم همه چیز را به چشم می دید ولی تحمل می کرد، گاه میشد که پدرم دو شب پیاپی به خانه نمی آمد..
ــــ چه احساسی داشتی؟
احساس راحتی! همسایه ای داشتیم که خیلی مهربان بود، پدرم به او سپرده بود که هروقت برای زیارت و یا بدلایل دیگر، دوشب در منزل نیست، از مادرم بپرسد اگر نیازی بود برآورده کند، مثلا ً خرید خارج از منزل را انجام بدهد. پدرم به هیچکس اعتمادی نداشت، ولی این همسایه بگونه ای مورد اعتماد پدرم بود، با هم به مسجد می رفتند، گاه در افطاری ها او را با همسرش که (صیغه ای) بود به منزل ما دعوت می کرد؛ فقط یکبار. . . .
ــــ یکبار چی؟
مهم نیست. اصلا ً فراموش کنید. بعضی چیزها بی اهمیت است که گفتنش وقت گیر است..
ــــ فقط یکبار چه دیدید؟
دیدم که در نبود پدر، مادر من به خانه همسایه رفته بود، اگر پدرم می فهمید حتما ً مادرم را طلاق می داد؛ بعدها بود که فهمیدم که همسایه صیغه همسرش را (پس خوانده) فسخ کرده است!
ــــ به مادرت مشکوک شدی؟
گناهش را بر گردن نمی گیرم، ولی این حادثه سبب شد که این سرَ همچنان در دلم برجای مانده است..
ــــ و به این دلیل به من زنگ زده اید؟
یک دلیلش این بود. ولی نمی دانم چرا ازاینکه مادرم را (دیدم) احساس خوشحالی می کردم. مثل اینکه پدرم را تنبیه کرده باشد! ولی در جمع و در کل، با خود فکر می کردم که «زن» می تواند دست به چنین کارهایی بزند، قبلا ً به گونه ای به دلم افتاده بود که زنها خیانتکارند!
ــــ ولی مادر تو خیانت نکرد، لااقل تو مطمئن هستی، ولی شرایط محیطی بیشتر سبب شد که تو جریان مادر را بهانه ای برای سرکوبی دختران جوان در پیش بگیری؛ از کجا معلوم که فرمانده تو هم ماجرای زندگی تو را تجربه نکرده باشد؟ این مردان که لباس رزم و یکسان می پوشند و ظاهرا ً برای آرامش مردم بکار برده می شوند اغلب، دردها و دشواری های مشترکی دارند. این دردها و شکنجه ها اگر در جلسات روان درمانی حل و فصل نشود بصورت یک غده چرکین، زندگی آنها را کنترل می کند. با خود می اندیشند اگر به سرکوبی زنی بپردازند زن را از ورطه رابطه های نادرست، نجات می دهند! درحالیکه رابطه نادرست معلول رفتاری است که بطور جمعی با زنان، یعنی مادران و خواهران من و تو شده است. این دختران و پسران جوان چه کرده اند که چوب ارشاد! تو باید به سر آنان فرود آید؟
بله. از ته دل نمی خواهم اینطور باشد ولی می فهمیم که آنچه با زنان انجام داده ام در همین رابطه بوده است. خودم وقتی ازدواج کردم به همسرم اجازه نمی دادم حتی به کسی تلفن کند، تا امروز نگذاشته ام همسرم برای کاری از خانه خارج شود؛ به ندرت به دیدار مادرم می روم، نسبت به پدرم احساس خشم دارم؛ با اینکه شغلم، شغل مورد احترامی برای من نیست، تنها راه زندگی و بدست آوردن حداقل امکانات برای رفاه زن و دو فرزندم است. اگر اطاعت نکنم، اگر حرفهای فرمانده را تکرار نکنم، همین قوت لایموت را از دست می دهم! گاه می اندیشم که بهتر است از این کشور بروم و در ولایتی ناشناس به کار بپردازم ولی دو فرزندم چه کنند؟ از دیدن چهره های افسرده و گاه خشمگین مردم خسته شده ام؛ می دانم این وضع دوامی نخواهد داشت ولی آنچه اتفاق می افتد با من و امثال من که فقط خواسته اند زنده بمانند چه خواهد شد؟ این یک درد بزرگ و نگران کننده است؟
ــــ سایر همکاران شما چه می گویند؟
آنها اغلب مثل من فکر می کنند؛ ما چاره ای نداریم و راهی جز اطاعت نمی شناسیم، پشتیبان و یاوری نداریم. میدانم بسیاری از دوستان من با خارج از ایران در ارتباطند. سخن امروز من با شما این فایده را داشت که فهمیدم آنهاییکه در خارج از ایران زندگی می کنند، دشمن (ما) نیستند، پی بردم که تبلیغات منفی برای ترساندن گروهی است که در روبرو شدن با مردم تفنگ ساچمه ای در دست دارند. فهمیدم که (ما) درضمن، مورد پشتیبانی مردم هستیم، مردم ما را (فهمیده اند) و می دانند که خدمت در یک سازمان دولتی دلیل بدخواهی نسبت به مردم نیست. بدلیل آنست که مردم باید کار کنند تا بتوانند زندگی کنند و ما با داشتن حداقل درآمد کار می کنیم تا زنده باشیم! حال که صحبت ما به اینجا کشید می خواستم بپرسم به نظر شما با شرایط موجود چه باید کرد؟
ــــ آنچه در شما بوجود آمده، بخش مهمی از آن در رابطه با پدری است که خشونت به شما را آموزش داده بود، اینک که با خود در برزخ دوگانگی نسبت به آنچه کرده اید قرار دارید، بهتر است با کمک روانشناس توانایی بخشش پدر را پیدا کنید! تا از این بابت زجر نکشید. بخش دیگر مربوط به مأموریت است! برای اینکه مورد سؤال نباشید هوشمندانه عمل کنید. چوبدستی را در همه جا بالا نبرید! و اگر بردید بگذارید طرف (جاخالی بدهد!) . . . امثال شما مورد نیاز آینده نیروی ملی خواهند بود..