سمیرا بنظرم صادق و بیریا آمد، بنظرم زنی جوان است که در اوج عشق، حاضر است بخاطر حق شناسی، چشم بروی خوشبختی خود ببندد.
غروب یک روز بارانی در آلمان، روزی که همه تلاشهای ما برای درخواست پناهندگی سیاسی به صفر رسیده بود، احسان وارد زندگی ما شد، احسان مردی هم سن و سال پدرم بود، از طریق یکی از دوستان ایرانی، به مشکل ما پی برده بود و با نیت کمک و گشودن گره کور زندگی ما، آمده بود.
احسان می دانست که ما از حدود یک سال پیش در آلمان سرگردان هستیم، پدرم مشکل سیاسی در ایران دارد، یکبار سکته کرده و مادرم نیز در شرایط روحی بدی به سر می برد و می دانست من تنها دختر خانواده هستم و دو برادر دارم که یکی در ترکیه گرفتار شده و دیگری در هند سرگردان است.
احسان گفت که سیتی زن آمریکاست و یک شرکت بزرگ و موفق دارد و زندگی راحت و بدون دغدغه ای دارد، حدود 10 سال پیش همسرش فوت کرده و یک دختر دارد که با همسرش در استرالیا زندگی می کند. او حدود دو ماه قبل برای دیدار اقوام به ایران رفته و بعد هم برای دیدار
خواهرزاده هایش به آلمان آمده است.
احسان گفت وقتی ماجرای زندگی شما را شنیدم، شدیدا ً ناراحت شدم و دلم می خواهد به شما یاری رسانم، در حد توان خود کوشش می کنم و در صورت لزوم از قدرت و امکانات شرکت خود استفاده می کنم. او راست می گفت چرا که از همان روز اول شروع به انجام کارها نمود و با تماس با آمریکا و رسیدن مدارک و اسنادی، به سراغ یک وکیل رفت و پرونده تازه ای برای ما براه انداخت. پدرم از این موضوع کمی نیرو گرفت ولی متاسفانه یکشب دوباره قلبش گرفت و از حرکت ایستاد و دیگر هم بکار نیقتاد.
احسان در تمام این مدت بعنوان یک یار دلسوز و تکیه گاه با ما بود، حتی ترتیب فرستادن جنازه پدرم را به ایران داد و بعد هم آپارتمان کوچکی برای ما در اینجا اجاره کرد و مبلغ قابل توجهی به مادرم قرض داد و به آمریکا بازگشت، تا خودش ترتیب همه کارها را در آنجا بدهد.
خوشبختانه، بعد از 8 ماه، ما به آمریکا رفتیم و به خانه بزرگ احسان وارد شدیم ولی سرنوشت با ما همچنان سر ناسازگاری داشت، چون در ماه اول ورود، مادرم بیمار شد، احسان او را نزد بهترین پزشکان برد و تحت عمل جراحی قرار داد و خلاصه فرشته نجات مادرم شد.
ما واقعا ً شرمنده و مدیون او بودیم، مادرم می گفت باید کاری برای جبران این محبت ها بکنم، البته هنوز اقدامات او تمام نشده بود، چون در طی سه سال ترتیبی داد که دو برادرم به آمریکا آمدند و همه بکار و تحصیل پرداختیم. احسان سرانجام ما را به یک آپارتمان بزرگتر که از قبل، پیش قسط آنرا پرداخته و به نام ما کرده بود و ما فقط توان پرداخت قسط نه چندان سنگین آنرا داشتیم، انتقال داد.
من تصمیم گرفتم برای جبران این محبت ها و فداکاریها، با توجه به علاقه و توجهی که به من نشان می داد، خود در مورد ازدواج با او پیشقدم بشوم، البته همانگونه که گفتم احسان حدود 36 سال بزرگتر از من بود، ولی من دلم می خواست کاری بکنم و با پیش آمدن سفرهایی به یکدیگر بیشتر نزدیک شدیم و عاقبت یک شب در برابر پیشنهاد ازدواج او، رضایت دادم و با وجودیکه بسیاری از نزدیکان مرا منع کردند، ولی با موافقت مادر و برادرانم، به تقاضای احسان جواب مثبت دادم و به عقد او درآمدم و زندگی ما اینگونه آغاز شد و تا 5 سالی بدون هیچ حادثه ای گذشت. البته من خوب می دانستم قلبم از هرگونه عشقی خالی است و من درواقع خواسته بودم جبران فداکاریهای احسان را کرده باشم وگرنه، ایده آل های من بکلی با او فرق داشت.
حدود چهار سال قبل با مردی بنام خسرو که حدودا ً از من 15 سال بزرگتر بود آشنا شدم، خسرو مردی خوش تیپ، خوش قیافه و شوخ و پرانرژی بود و با خانواده اش بما نزدیک شد. این رفت و آمدها ادامه یافت و همین، عشق پرشوری را در قلب ما شعله ور ساخت.
من درحالیکه هیچگاه رضایتی به آزار و اذیت احسان نداشتم، ولی احساس کردم این زندگی به سرانجامی نمی رسد، یکروز با او حرف زدم، به او گفتم دلم می خواهد در کنارش بمانم، ولی متاسفانه، هیچ هماهنگی میان ما وجود ندارد، زندگی مان سرد و بی روح شده است، ولی من هیچگاه محبت هایش را فراموش نمی کنم و از یاد نمی برم و اگر او براستی بخواهد، بازهم در کنارش
می مانم و اگر رضایت بدهد به راه و مسیر تازه زندگی خود می روم.
احسان رضایت داد و ما از هم جدا شدیم. من و خسرو در اوج عشق و در آستانه ازدواج بودیم که، دوباره مادرم بیمار شد و این بیماری در زمانی رخ داد که ما بیمه خود را تغییر داده بودیم و خودبخود، هیچ بیمه ای به مادرم تعلق نمی گرفت. اینبار نیز، احسان پا به میدان گذاشت و همه مخارج عمل مادرم را پرداخت، بعد هم خود منزوی شده و به گوشه خانه اش خزید. دوستانش
می گویند، بخاطر جدایی از من دچار افسردگی شدید شده و حق نیست من او را در این شرایط رها کنم، از سویی خسرو به انتظار من نشسته، تا جواب عشق او را بدهم. باور کنید قدرت تصمیم گیری ندارم. نمی دانم چکنم؟! لطفا ً راهنماییم کنید، به یاری شما نیازمندم!
سمیرا – نیویورک
